تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$ - کمی درس و مشق!!

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

کمی درس و مشق!!

 

بالاخره بعد از یک هفته کار مداوم و شب نخوابی، روزی که باید کنفرانس می‌دادم رسید. مطلب، طولانی و سنگین بود و حداقل 45 دقیقه وقت می‌برد. می‌ترسیدم استاد یا بچه‌ها سوالی بپرسند که نتوانم جواب بدهم. گروهمان 4 نفره بود اما متاسفانه یا خوشبختانه از آن‌جایی که به عنوان یک آدم سر زبان‌دار شناخته شده هستم و به هیچ وجه خجالتی نیستم ، هر وقت پای تحقیق و کنفرانس در میان باشد، سخرانی‌اش با من است.

بلند شدم که بروم جلوی کلاس، دیدم یکی آهسته گفت (( محکم راه برو ))!! صدای " رزا "،  بود. ... پشت تریبون ایستادم و یک لبخند گنده تحویل جماعت پسر عقب کلاس دادم که دندان تیز کرده بودند مرا ضایع کنند!! استاد داشت مرا معرفی و راجع به کنفرانس صحبت می‌کرد که  دیدم یکی وسط جمعیت بال بال می‌زند!! " حسین " هم‌گروهی‌ام بود که با خنده می‌گفت (( به نام خدا یادت نره )) !! شروع کردم.......20 دقیقه‌ای از کنفرانس گذشته بود که یک نفر از جماعت ِ بدجنس!!! عقب کلاس اجازه صحبت کردن خواست . با ترس و لرز گفتم (( بفرمایید ))!! سوال‌اش را پرسید و خوشبختانه اطلاعاتی در آن مورد داشتم. ...........به قسمت‌های گیج کننده مطلب رسیده بودم که برای خودم هم مشکل بود در آن شرایط، دو نفر پسر که ردیف اول، زیر تریبون نشسته بودند با صدای نسبتن بلندی حرف می‌زدند و تمرکزم را به هم می‌ریختند چند بار چپ چپ نگاهشان کردم اما آن‌قدر غرق صحبت بودند که اصلن مرا نمی‌دیدند. استاد هم که عقب کلاس نشسته بود و نمی‌دیدشان!! بالاخره نتوانستم تحمل کنم و خطاب به پسری که حرف می‌زد گفتم: ( ببخشید آقا!! شما دائم دارید صحبت می‌کنید و تمرکز من رو به هم می‌زنید!!) پسر بیچاره تا بناگوش سرخ شد و معذرت خواهی کرد.

خلاصه به آخرهای مطلب رسیده بودم که نگاهم افتاد به هم‌گروهی‌ها هر سه با لبخند سر‌هایشان را به علامت تایید پایین می‌آوردند و با حرکت لب می‌گفتند (( عالی )) .......نمی‌دانید چه حس خوبی‌ست میان آن همه آدم که منتظرند اشتباه کنی و قورتت بدهند، دوستانی داشته باشی که با لبخند و تاییدشان به تو روحیه بدهند.

تمام شد.....با صدای استاد که گفت (( بسیار عالی بود‌ )) ! سر جایم نشستم .....باران ِ تشکر و تشویق هم‌گروهی‌ها بر سرم ریخت....چقدر استرس پیش از جلسه دور می‌نمود!....انگار یک هفته زحمت و شب نخوابی هیچ بود......یادم افتاد قبل از جلسه بچه‌ها در به در دنبال آدامس می‌گشتند که بدهند بنده بجوم و آرامش پیدا کنم!!!.....

شیرینی خوران ِ بعد از کلاس هم خیلی حال داد! البته به خرج ِ آقایون ِ هم گروه که به دلیل تنبلی و کم کاری در طول هفته، محکوم شدند ما را مهمان کنند. جایتان خالی تا جا داشتم خوردم، از پفک و لواشک گرفته تا کیک و  آبمیوه و بستنی !

آرامش عجیبی بود،... شاید مثل حس بعد از زایمان ؟؟!!...

*****************************

پ.ن: یک سوال: شما چرا همش به من می‌گید که یه جوری شدم و نوشته‌هام تغییر کردند؟ من تغییر خاصی حس نمی‌کنم. حداقل یک توضیح کوچولو بدید که من هم بفهمم چه اتفاقی برای قلمم افتاده!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 0:43  توسط بچه پررو  |