هجوم تاریکی بود...
خواندمت...
آنقدر که اعداد گم
و نامات بیگانه شد
.
.
.
هجوم تاریکی بود
و هراس عریانی برابر هزار جفت چشم ِ بدون پلک
.
.
.
دستهایت را
چون گره آخرین بر طناب پاره پارهی امید
طلب کردم
.
.
.
میان تیک تیک دندانها
و غیژ غیژ ِ چاقو بر سنگ
خواندمت...
با دهان ِ قفل شده
وقتی داشتم از سرما میمردم
و هر وجودی جز تو یخ بسته مینمود!
.
.
.
وحشت ِ بیپایان
و حملهی چشمها و دهانهای بیاحساس
.
.
.
تارو پود ِ ریسمان از هم گسست...
.
.
.
نیامدی!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 23:32  توسط بچه پررو
|
