" حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تَر شد."
ننوشتم...نمینویسم...چون مدتیست که نوشتههایم بوی گند نفرت میدهند.
بارها نوشتهام که از رشد نفرت در درونم چقدر وحشت دارم و نمیدانم باید چه کرد. وقتی این طور میشوم همه چیز مخلوط میشود...انگار از پشت این عینک همه با هم یکی هستند. انگار تقصیر مامان و بابا و دوست و آشناست که زنی در آستانهی اعدام است یا دولت فلان کار را کرده یا رئیس جمهور فلان سوتی را داده!!! دوست ندارم وقتی دندانهایم از عصبانیت به هم میخورند و سر تا پایم میلرزد بنویسم...دلم نمیخواهد زمانی که از زمین و زمان حالم به هم میخورد اینجا چیزی بنویسم...تقصیر شما نیست که من اینقدر ضعیف شدهام...شما مجبور نیستید اخلاق گند و نوشتههای گندتر مرا تحمل کنید!!
هر وقت بهتر شدم خواهم نوشت.
**************************
پ.ن:از فردا به مدت 5 روز به مسافرت میروم.
پ.ن2: عنوان مطلب یک حس بود و شاید هیچ ربطی به نوشته نداشته باشد. بخشی از شعر ((به باغ همسفران)) سروهی سهراب.
