سوز میآید...
سرد است
و من برهنهام
پالتو پوشها توی تلویزیون رژه میروند
دهانشان که باز میشود
سوز میآید...
برهنهام
و خوب که نگاه میکنم
آنها نیز هیچ به تن دارند
این حجمهای پر باد
نقشهایی ناشیانه از گرمای موعودند
دندانها بر هم میخورند
صدایشان قیچی میشود!
روی دهان گشوده به فریاد
آهنگ ((ای ایران)) میگذارند!
و زیر مشتهای گره شدهمان
مینویسند: جانم فدای رهبر!!!
((شعر گونهای که آنلاین نوشته شود بهتر از این نخواهد بود. شما را به خدا فقط فحش ندهید!!))
همه جا آشوب...همه جا جنگ...همیشه دروغ و کثافت کاری...نمیدانم شاید من عصبی و کم طاقت شدهام. اخبار را که گوش میکنم دچار تهوع میشوم...فلسطین...عراق...فرانسه...ایران......شما چه میکنید؟ چطور این همه را هضم میکنید؟ قرصی؟ شربتی؟ تجویزی؟.......
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 1:53  توسط بچه پررو
|
