تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

مشکل "ما" این نیست!

 

صحبتمان خسته کننده است. از همان بحث‌هاست که برایم سردرد می‌آورد، چرا که تو همیشه می‌خواهی گوینده باشی و دیگران شنونده. با تحقیر ِ طرف مقابل می‌خواهی ثابت کنی که نظراتت درست ‌اند. هر بار که دهان باز می‌کنم شروع می‌کنی که بله این‌ها حرف رادیو‌های بیگانه است!...فلان جمله را در فلان کتاب خوانده‌ای!...این قدر به این بزرگ نمایی‌های ژورنالیستی بها نده !!! ...اوائل امیدوار بودم و با ملایمت توضیح می‌دادم، سعی می‌کردم قدم به قدم پیش بروم و خونسرد باشم اما بعد از مدتی فهمیدم که تو هیچ وقت گوش نمی‌کنی...در تمام مدتی که من صحبت می‌کنم در فکر کوبیدن و خاک کردنم هستی ! انگار برای اثبات درستی حرف‌هایت محتاج به زدن مهر باطل بر افکار من‌ای...چند بار خیلی جدی تذکر دادم که هر یک از ما آزادیم و می‌توانیم راه و روش خود را برای زندگی کردن داشته باشیم ولی نمی‌دانم چرا تو نمی‌خواهی بپذیری.

 بحث بر سر مسائل روز است، به خودم نهیب می‌زنم که آرام باش! عصبی نشو! و می‌گویم چرا فکر می‌کنی که انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟ چرا مردم فریاد می‌کشند و خواستار حق خود هستند؟ از نظر من چیزی مضحک‌تر از این نیست که بگویم هسته حق مسلم من است چرا که حقوقی بسیار بسیار حیاتی و مهم دارم که از من سلب شده، حقی که هر روز به شیوه‌های مختلف له می‌شود. وقتی من آزادی اندیشه، بیان و قلم ندارم، وقتی حق ندارم نوع پوششم را به دلخواه انتخاب کنم، در جایی که از سر تا ته کتاب قانون مرا نادیده می‌گیرند و برایم حق یک نیمه انسان قائلند ( حداکثر نصف!) چرا باید انرژی هسته‌ای را حق مسلم بدانم و فریادش کنم؟؟

می‌گوید این آزادی‌ها که تو می‌گویی مشکل ما نیست!!!!

حالم بد می‌شود، بدتر از آن چه فکرش را می‌کنی. تو هیچ وقت نمی‌فهمی که چه می‌گویم . هیچ گاه نخواهی فهمید که چقدر درد می‌کشم. بله...بله...بسیاری از این آزادی‌ها حق مسلم توست که آن‌ها را دارا هستی...این آزادی‌های سلب شده مشکل ِ ما ((نیمه فرض شدگان)) است!!! هر چند که فکر نمی کنم تو هم آزادی بیان داشته باشی! البته شاید نیازی هم نداری!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 2:22  توسط بچه پررو  | 

بهترین عیدی

 

ایلنا: گنجی به مرخصی آمد.

اکبر گنجی آزاد شد.

عکس های کسوف از آزادی گنجی:  گنجی در منزل

اون قدر خوشحالم که نمی تونم چیزی بنویسم. امیدوارم که مشکلی پیش نیاد و این مرخصی تا ۱۰ فروردین که روز آزادی گنجی است ادامه پیدا کنه.

*****************************

پ.ن: حتمن این مطلب را بخوانید. من که دارم شاخ در میارم!! شما چه فکر می کنید؟

عجیب ترین حادثه در تاریخ آمریکا. (دست مجسمه آزادی افتاد.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 11:24  توسط بچه پررو  | 

گوشی هست؟؟

 

کسی ما را نمی‌شناسد...هیچ کس نمی‌داند کجا گرفتار آمده‌ایم...همه مرکز بین هستند...همه سر به لاک خویش برده‌اند...همه در فکر هسته و هسته‌ای شدن هستند و نمی‌دانند این‌جا در این سرزمین که هر گوشه‌اش پر از درد و بدبختی‌ست شهری هست که سانسور می‌شود... مرکز استان است...و کامیون کامیون هندوانه زیر بغل‌‌اش می‌گذارند که تو گاو شیر ده ایران هستی!! نفت و گاز ما از توست! اقتصاد مملکت روی انگشت خوزستان می‌چرخد!... این استان همه‌ی هست و نیست این سرزمین است. هست و نیستی که سانسورش می‌کنند. هست و نیستی که زنده و مرده بودن مردم‌اش برای کسی اهمیت ندارد.  اخبار ِ درست کردن ِ برگر ماهی!! ، ورود خرس وحشی به دانشگاه آزاد تبریز!!، انتخابات ریاست جمهوری در نا کجا آباد!! مهم‌تر از بمب گذاری در اهواز است. البته، صد البته که دعوا بر سر خواندن سرود ایران در جام جهانی مهم‌تر از این حرف‌هاست. ما روی گاز نشسته‌ایم، روی نفت نشسته‌ایم و مردم خرمشهر گاز لوله‌کشی ندارند! ساکنین مسجد سلیمان باغچه‌هاشان نفتی‌ست، آب آشامیدنی‌شان بوی نفت می‌دهد، زندگی‌شان آلوده به طلای سیاه است!  بله...البته که حرف‌های درگوشی و اخبار خاله زنکی راجع به سردمداران غربی!!! مهم‌تر از درد‌های این مردم است.

بغض‌ام را قورت می‌دهم اما مثل زالو چسبیده و لحظه به لحظه بزرگتر می‌شود. احساس خفگی می‌کنم. درد دارم...درررررد... به که بگوییم دردمان را؟؟ می‌ترسم از تنفری که هر لحظه حجیم‌تر می‌شود. آخر چقدر سکوت؟ تا کِی صبر کنم؟

انفجار1...انفجار2...انفجار3...انفجار4...انفجار5...انفجار6...

 شیشه‌ها پودر می‌شوند...ساختمان می‌لرزد...تا صبح خواب به چشم‌ها نمی‌آید...بخش‌های خبری سکوت می‌کنند...وقیحانه سانسور می‌شویم...وقیحانه

مردم کشته می‌شوند، آقایان بر سر هسته یقه می‌درند...مردم کشته می‌شوند، آقایان خوشحال از کنسل کردن سفرشان به ریش ِ بمب گذاران می‌خندند...مردم کشته می‌شوند، آقایان به کاریکاتور بازی مشغول‌اند... از من کارت شناسایی می‌خواهند، بمب گذار، رد می‌شود...مرا می گردند، بمب گذار بمب‌اش را می‌گذارد...اجازه‌ی پارک ماشین به من نمی‌دهند، بمب گذار ماشین بمب گذاری‌ شده‌اش را منفجر می‌کند...

" لاله " را می‌شناسید؟ می‌دانید چند سالش است؟ خبر دارید چه بر سرش آمده؟ ...هنوز سی سالش نیست و در انفجار بانک سامان یک پایش را از دست داده. می‌گوید دیدم که پا از تنم جدا شد...برادرش می‌گوید تا دو روز بعد از انفجار که دنبال وسائل لاله رفتم هنوز پای قطع شده گوشه‌ای افتاده بود...

 آن کثافت‌ها بمب می‌گذارند...صدا و سیما سانسور می‌کند...من سکوت می‌کنم...تو چشم می‌بندی و ساده می‌گذری...هیچ تفاوتی با هم نداریم.

 

*******************

پ.ن: این مطلب را دوشنبه 1 اسفند نوشتم و در ارتباط با بمبی است که یکشنبه شب در منطقه‌ی "کیانپارس" اهواز منفجر شد. متاسفانه به دلیل گرفتاری‌های اخیر پست‌ ِ این نوشته تا امروز طول کشید و به صورت اتفاقی مصادف شد با انفجار بمب در حرم امام هادی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 20:23  توسط بچه پررو  | 

س....ک....و.....ت

 

بخش‌هایی از مصاحبه‌ی خانم اوریانا فالاچی با آقای خمینی ( 2 مهر 1358 ):

 

فالاچی: حضرت امام! این‌هایی که الان دم از مخالفت می‌زنند، عده‌ای هستند که اکثرشان مبارزه کرده‌ و زجر کشیده‌اند و ضد رژیم گذشته بودند. چطور امکان دارد که فضا و حق وجود به چپی که این همه مبارزه کرده و رنج کشیده نداد؟

امام: امکان ندارد. حتی یکی‌شان نه مبارزه کرده‌اند و نه زجر کشیده‌اند. همه از دولت و رنج‌های این ملت ما استفاده برده‌اند و ضد ملت ما قلم‌فرسایی کرده‌اند.

 

فالاچی: حضرت امام! می‌شود بیان کنید که این ملت برای آزادی مبارزه کرده یا برای اسلام؟

امام: برای اسلام جنگیده، لکن محتوای اسلام همه‌ی آن معانی است که در عالم به خیال خودشان بوده که می‌گویند دمکراسی. اسلام همه‌ی این واقعیت‌ها را دارد. و ملت ما هم برای همه‌ی این واقعیات جنگیده‌اند، و لکن در راسش خود اسلام است و اسلام همه‌ی این را دارد.

 

فالاچی: شما خطر فاشیسم را در ایران امروز می‌بینید؟

امام: هیچ، ابدن همچون خطری نیست. مادامی که این ملت به اسلام توجه دارد و تابع اسلام است و ما حکومت اسلامی می‌خواهیم درست کنیم، هیچ خوفی نیست. هیچ دیکتاتوری نخواهد بود و هیچ خطری برای این مطالب نیست. ما وقتی خطردار هستیم که کمونیسم بتواند بر ما غلبه کند که آن وقت اول گرفتاری و دیکتاتوری می‌باشد....

 

فالاچی: بعضی‌ها مثلن لواط** می‌کنند. بیمار هست، فرض کنید یک همچو چیزی چرا باید اعدامش کنند؟

امام: این مایه‌ی فساد است. فساد را باید برداشت تا دیگران اصلاح شوند. این دیگر مسائلی فرعی‌ست. {!!!!!}

 

منبع: مصاحبه‌های تاریخی اوریانا فالاچی/ مصحح: مریم شیرخانی / نشر مرکب سپید

*********

**لواط : اصطلاحی است که در متون عربی و اسلامی برای همجنس‌گرایی مردان به کار می‌رود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 2:31  توسط بچه پررو  | 

انرژی هسته‌ای و نگرانی‌های تمام نشدنی

 

شورای حکام....آژانس....نیروگاه ِ بوشهر.....هر روز مضطرب‌تر پیش به اخبار گوش می‌دهم. دوستی از علت نگرانیم می‌پرسد، وقتی جواب می‌شنود با خنده می‌گوید " این مسائل به تو چه ارتباطی داره؟ " ‌!  بابا موافق قضیه است و من مخالف. بحث‌ می‌کنیم، دلیل می‌آورم، از چرنوبیل می‌گویم و عواقب زیان‌بار این تکنولوژی. از ترس‌هایم حرف می‌زنم. می‌گویم بیشتر مردم اطلاع درستی از ماهیت انرژی هسته‌ای و عوارض آن ندارند. رادیو و تلویزیون هم فقط از نقاط مثبت دستیابی به این تکنولوژی می‌گوید.

 ترس‌های من بابا را به خنده می‌اندازد می‌گوید دلایلت محکمه پسند نیست!! احساساتی حرف می‌زنی. قضیه‌ی چرنوبیل دلیل‌اش این بود که روسیه اجازه‌ی بازدید تاسیسات را به بازرسان آژانس نمی‌داد.

می‌گویم روسیه، اسرائیل، فرانسه، ...اصلن خود آمریکا، مگر این‌ها می‌آیند تک تک اثرات منفی و آثار سوء زیستی ناشی از تاسیس نیروگاه هسته‌ای را به رسانه‌ها و مردم گزارش بدهند؟ واضح است که اگر مواردی هم پیش بیاید سعی می‌کنند رویش سرپوش بگذارند.

دست می‌گذارد روی نقطه‌ی دردناکم. خوب می‌داند از کجا بگوید تا مرا به شک بیاندازد. می‌گوید تو می‌دانی انرژی هسته‌ای و عناصر رادیواکتیو چه کاربردی در پزشکی دارند؟ می‌دانی از رادیوگرافی گرفته تا آنژیوگرافی قلب و پرتو درمانی همه بسته به عناصر رادیو اکتیو‌اند؟ عناصر رادیو اکتیو حتی در واکسن سازی هم کاربرد دارند.

می‌گویم تا به حال چه می‌کردیم؟

می‌گوید یادت هست وقتی عمه پرتو درمانی می‌شد با این که محل تابش اشعه در حفره‌ی داخلی شکم بود چقدر دچار سوختگی شده بود؟ انگار پوست تنش را با حرارت سوزانده بودند. تمامن دچار سوختگی والتهاب داخلی شده بود . طوری که عمل دفع را هم با زجر و عذاب انجام می‌داد. می‌دانی در پرتو درمانی از کبالت {اگر اشتباه نکنم گفت کبالت 132} استفاده می‌شود. عناصر رادیو اکتیو نیمه عمر مشخصی دارند به طوری‌که هر چه به نیمه عمر خود نزدیک‌تر می‌شوند تاثیر و کاربری‌شان کمتر می‌شود. پیش از انقلاب بیمارستان ِ (.....) کبالت مورد نیازش را از کانادا ‌گرفت و از آن زمان تا به حال همان را در پرتو درمانی به کار می‌برد اما چون این عنصر به نیمه عمر خودش نزیک شده، بیمار که آن زمان 3 دقیقه اشعه می‌گرفت الان باید 90 ساعت زیر اشعه باشد تا تاثیر مشابه ببیند. خوب واضح است که این زمان استاندارد نیست و عوارض دارد.

 همین چند جمله کافی‌ست تا سکوت ‌کنم ....شک کرده‌ام.....بابا درست می‌گوید اما من پشت پرده را نمی‌بینم. فهمیده‌ام که همه چیز به آن شفافیت و روشنی نیست که بیان می‌شود و بسیاری مناظر ِ ترسیم شده، رنگیست که روی کثافات را می‌پوشاند.

از چیزهایی که نمی‌بینیم می‌ترسم، آن چه دست من و تو نیست اما عواقبش دامن‌گیرمان خواهد شد. هیچ کاره بودن و چشم دوختن ِ مدام به دهان کسانی که سال‌هاست ایمان و اعتماد را درونت کشته‌اند نگران‌ترم می‌کند. گاهی دلم پر می‌زند برای اعتماد و خوشبینی. نمی‌دانم آخرین باری که باور کردم بی آن‌که شک کنم کِی بود.

 

در همین رابطه:

حضور خلوت انس: (کدام صلح ؟؟ کدام ملت ؟؟)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 23:50  توسط بچه پررو  | 

جمهوری با چهره ای ترسناک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 1:24  توسط بچه پررو  | 

اعدام (یک عدد پی نوشت اضافه شده!!)

 

از چند روز پیش که این مطلب  را در وبلاگ زن روز‌های ابری خواندم در مورد صدام به شک افتادم. از وقتی به یاد دارم با مجازات اعدام مخالف بوده‌ام به دلایلی که برای خودم قانع کننده‌اند. از نظر من اعدام یعنی حذف مجرم و حذف مجرم یعنی پاک کردن مسئله‌ای که اگر بنا باشد حل شود در نهایت گریبان بانیان همین مجازات را خواهد گرفت. دوستی می‌گفت کسی که در سلامت عقلی و از روی اختیار آدم می‌کشد باید اعدام شود اما من می‌گویم نه، بسیاری از کسانی که خودکشی می‌کنند به اختیار خویش دست به این کار می‌زنند اما باید دید که چه عواملی منجر به این شده که فرد از زندگی دست بکشد و آگاهانه مرگ را انتخاب کند.ممکن است بگویید فقر، بدبختی، مشکلات زندگی و محدودیت‌هایی که فرهنگ و سنت برای افراد ایجاد می‌کنند توجیه مناسبی برای کشتن یک انسان یا تجاوز به انسان دیگر یا ... نیست اما من نمی‌توانم این طور فکر کنم چون هرگز جای این افراد نبوده‌ام هیچ وقت در بچگی مورد سوء استفاده‌ی جنسی قرار نگرفته‌ام که تبعاتش تا آخر عمر برایم بماند هیچ گاه تا سر حد مرگ گرسنه نبوده‌ام که سرقت برایم آسان شود هرگز در زمستان با تن لخت و پای برهنه توی برف راه نرفته‌ام که از زمین و زمان متنفر شوم و همه را از چشم پولدارها ببینم.  بابا می‌گوید اگر اعدام نکنند چه کنند؟ چه مجازاتی جایگزین اعدام شود؟ می‌دانی اگر چنین مجازاتی نگذارند چقدر میزان جرم بالا می‌رود؟ می‌گویم مگر این همه آدم که همدیگر را می‌کشند موقع قتل به اعدام فکر می‌کنند؟ انسان تا در موقعیت این افراد قرار نگیرد نمی‌فهمد. وظیفه‌ی من نیست که به فکر جایگزینی برای اعدام باشم اما فکر می‌کنم ریشه یابی دلایل وقوع جرم و روانکاوی مجرمان بسیار مهم‌تر از به مجازات رساندن آن‌هاست. اگر ترس از اعدام موثر بود که دیگر قتل و تجاوزی اتفاق نمی‌افتاد (بقیه جرم‌هایی که مجازاتشان اعدام است هم شامل می‌شود.) البته این کاملن واضح است که جلسات روانکاوی و مطالعه روی گذشته‌ی مجرمان زمان می‌برد و هزینه‌بر است، در مقابل اعدام تمام می‌شود و می‌رود پی‌ کارش. و واضح‌تر از این جایی است که این مجرمان در زندان‌ها اشغال می‌کنند و چه بهتر که از صفحه‌ی روزگار محوشان کنند که دیگر هزینه‌ی غذا و درمان و ...نداشته باشند. از اصل مجازات هم که بگذریم این صیغه‌ی اعدام در ملاء عام وحشیانه‌ترین کار ممکن است. هم من و هم شما بارها در تلویزیون بچه‌های 5 ـ 4 را دیده‌ایم که دست در دست پدر یا مادر مشغول تماشای اعدام هستند. به عقیده‌ی من این چیزی جز رواج خشونت در جامعه و تشویق به انتقام نیست. قتل چه زیر پوشش قانون باشد و چه به عنوان جرم، قتل است. مخصوصن در کشور ما که اختیار مرگ و زندگی مجرم در دستان کسانی‌ست که داغدیده‌اند و در اکثر مواقع تنها به ریختن خون و انتقام از مجرم فکر می‌کنند.

یادم هست پارسال بود که اعلام کردند قرار است دو نفر (اگر اشتباه نکنم دو نفر بودند.) را در ملاء عام اعدام کنند، از چند روز قبل چنان سر و صدا و تبلیغی راه انداختند که انگار می‌خواستند فیلم سینمایی نشان بدهند. روی پارچه‌ها و پوسترها آدرس محل اعدام و ساعتش را نوشته بودند. از بخت بد میدانی که می خواستند مجرمین را در آن به دار بیاویزند تا خانه‌ی ما فاصله‌ای نداشت. شبی که فردایش قرار بود اعدامشان کنند تا صبح نخوابیدم مدام به این فکر کردم که چه کسانی فردا به تماشا می‌روند و اعدامیان امشب چه حالی دارند. از ترس این‌که با صحنه‌ی بدی برخورد کنم کلاس صبحم را نرفتم که ای کاش رفته بودم! چون صدای بلندگو‌ها  و سر و صدای جمعیت را به راحتی می‌شنیدم. صبح همان روز مامان برای خرید به سوپر مارکت سر کوچه رفته بود وقتی برگشت گفت دو تا پسر 15 ـ 14 ساله توی مغازه با خنده جریان اعدام را برای هم تعریف می‌کرده‌اند و یکی به دیگری گفته ( توی کدام سینما می‌توانستیم مفت و مجانی چنین صحنه‌ای ببینیم تازه از نزدیک و با تمام جزییات؟؟) !!

انگیزه‌ی نوشتن راجع به اعدام برمی‌گشت به مسئله‌ی مجازات صدام اما این نوشته به مسیری دیگر رفت چرا که به محض شروع این نوشته شبکه‌ی پنج خبر داد که قرار است روز چهارشنبه دو نفر را به جرم سرقت مسلحانه در ملاء عام اعدام کنند.

اما در مورد صدام و جنایت‌هایش:

جنگ که تمام شد سه سال و نیمه بودم، هیچ تصویری از بمباران و آژیر قرمز و ... ندارم اما آثار جنایت‌های صدام را بارها و بارها از نزدیک یا در تلویزیون دیده‌ام. لازم نیست جنگ را بیاد داشته باشم تا باورم شود داغ چیست چرا که شهید آباد دزفول را دیده‌ام با آن همه شهید که نصف بیشتر قبرستان را پر کرده‌اند. اگر شما وصف شلمچه و خرمشهر را شنیده‌اید من خودشان را دیده‌ام با آن همه جای تیر روی دیوارها و آن گور دسته جمعی که نمی‌دانم مدفن چند شهید بود؟ یادم هست روزی که به آسایشگاه مجروحین شیمیایی رفتم. چقدر گریه کردم آن روز. چقدر لرزیدم و فکر کردم که چطور یک عده می‌توانند از علم در راه ساختن گاز خردل و سیاه زخم و هزار کوفت شیمیایی دیگر استفاده کنند و چطور عده‌ای دیگر به خاطر هیچ و پوچی که نامش سیاست است می‌توانند این‌ها را به کار ببرند تا جایی که به هم‌وطنان خود هم رحم نکنند؟؟ و حالا باید با مسبب این همه جنایت چه کرد؟ واقعن صدام مسبب اصلی تمام این‌ها بوده یا تنها نقش یک عروسک خیمه شب بازی را بازی کرده؟ این‌جا هم ساده‌ترین کار حذف کسی‌ست که دنیا به عنوان مجرم می‌شناسد . اعدام صدام باعث منحرف شدن افکار عموم می‌شود تا جایی که از عروسک گردانان غافل ‌شوند. اما اگر تمام بار جنایت هم به دوش صدام باشد برایم سخت است که به اعدام فکر کنم چرا که در این مجازات هیچ چیز جز انتقام و خشونت نمی‌بینم. تنها چیزی که این‌جا برایم سوال است و به نتیجه نمی‌رسم این است که اگر اعدام نشود چه مجازاتی مناسب اوست؟

****************

   پی نوشت: کمککککککککککککک کنید!!!!!  

 

بابا من رسمن دارم خل می‌شم.یکی از دوستان لطف کرده و یک لیست بلند بالا از انواع فیلتر شکن‌ها برای من فرستاده. باورتون نمی‌شه اگر بگم 22 تا فیلتر شکن جدید و قدیمی رو امتحان کردم همشون بلاک شده بودند. یعنی چی؟؟؟؟ اون فیلتر شکنی که چند وقت پیش یکی از دوستان معرفی کرده بود خوب بود اما دو روز پیش فیلتر شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 0:30  توسط بچه پررو  | 

مُردن که مُردن، خوب مام یه روز می‌میریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 12:50  توسط بچه پررو  | 

 

صد بارِ و هزار بارِ خوانده ام این خطوط را و هنوز هم این بغض رهایم نمی کند:

..._این جا مزار لاله و سرو است!؟

_نه

این جا نهال آرزو و عشق کاشته ام من.

از نردبان خشم فرارفته

بر آسمان درد

یک افق خون

نگاشته ام من.

آهسته پا بنه

بر کشتزار من

گل های خسته خفته

بیدار می شوند

در خون طپیدگان

از گریه تو، دخترک من

بیمار می شوند....

 

  ...ای دور مانده چه تنهایی

وقتی تمام عاطفه هایت را

یک جا بیک نفس نابود می کنند

تا می روی خبر بگیری از  گلِ یک شمع

می بینی که ای دل غافل

آن شمع های پَر گرفته همه دود می کنند. 

 

کشتند.

کشتند تا که عشق بی یار و یادگار بماند در انتظار.

....کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.

کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند.

کشتند تا امید بمیرد در این دیار.

کشتند تا که آزادی،

یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد.

کشتند تا سرود بگرید به زار زار.

آری برای این همه کشتند.

کشتند بی شمار...

....._ بنگر چه طرفه می گذرد کار:

بر خاک " خاوران"،

با آن که گزمه از پی هم پاس می دهد

دستان ناشناسی هر شب

بر گورهای تازه، گل سرخ می نهد

و داغدیدگان

_ ناسازگار مردم پیشین _

در بزم غم، کنون

یارند و غمگسار و هم آوا

به معجزه ی خون.

....ما رنج می بریم

ما درد می کشیم،

دشمن ببیند، آری

ما گریه می کنیم.

قلب شکاف خورده ی خود را

چونان

بذری از خشمدانه ی آتش

بر خاک شخم خورده ز غم، هدیه می کنیم....

 

بخش هایی از سروده ی بلند (هدیه برای خاک) / سیاوش کسرایی

 

11 شهریور است. باز از صبح شنیده ها و خوانده هایم را مرور می کنم.برای بار هزارم از مامان می خواهم برایم از پدر (ب) بگوید، از همسر (ش) و.....از پدر (ب) می گوید از (ب) که دو سال و نیمه بوده و اکنون هیچ تصویری از پدرش در ذهن ندارد. از همسر(ش) می گوید از این که دستگیری او و پدر (ب) هم زمان بوده، از 4 ماه بی خبری می گوید.(از اواسط مرداد تا آذر ماه). به خانواده ها اجازه ملاقات نمی دادند و بعد در یکی از روزهای آذر ماه به جای اجازه ی ملاقات وسائل همسرانشان را تحویل می دهند و بعد از 4 ماه که از مرگ همسرانشان گذشته مطلع می شوند که چه اتفاقی افتاده. از مقاومتشان در زندان می گوید، از سکوتشان و وقت کشی تا دوستانشان مجالی برای فرار داشته باشند. تصویر (ب) در ذهنم نقش می بندد. چرا هیچ وقت راجع به پدرش با او صحبت نکرده ام؟ او اکنون در کشوری که هرگز روی نا آرامی و نقض حقوق بشر به خود ندیده چگونه می تواند دغدغه ها و آرمان های پدرش را به درستی درک کند؟ از مادرش شنیدم که(ب) فکر می کند پدرش بیهوده خود را به کشتن داده و اصلن این جور مبارزه را غیر منطقی می داند....

از میان آن تصاویر و خاطرات پرتاب می شوم به امروز، امروزمان چقدر با دیروز متفاوت است؟؟ به یادم می آید یکی از همین روزها بود، به دنبال خبر بد حال شدن گنجی گوشه ای نشسته بودم و اشک در چشمانم حلقه زده بود. مهمان بودیم و نمی خواستم جلوی جمع گریه کنم. خودم را با روزنامه سرگرم کرده بودم، (س) مشغول شوخی و اذیت کردن من بود و متوجه تغییر حالم نشده بود، فکر می کنم مامان اشاره نامحسوسی به او کرد که کاری به کارم نداشته باشد یک دفعه (س) که فهمید قضیه چیست شروع کرد که: گریه چرا؟ زندانیان الان که زندانی نیستند تو باید سالهای 68،67 می بودی و می دیدی من و امثال من چه کشیده ایم. تمام دوستانمان را جلوی چشممان کشتند، آن هایی هم که کشته نشدند در به در این کشور و آن کشورند....این چیزها که ناراحتی ندارد اعتصاب غذا کرده که کرده، این همه جوان اعدام شدند، شکنجه دیدند این که چیزی نیست !!!

مشابه (س) قبلن هم دیده ام. حس می کنم این جور افراد در آن سال ها متوقف شده و تنها کوله باری از تنفر را این همه سال بر دوش کشیده اند. می خواهند هر زندانی سیاسی را با آن ها مقایسه کنند هر شکنجه ای را با شکنجه های آن ها می سنجند و نتیجه می گیرند که اتفاقات امروز بچگانه و بی اهمیتند. آن روز در حالی که داشتم از عصبانیت منفجر می شدم همین حرف ها را به (س) زدم. گفتم: مبارزاتتان درست، درد از دست دادن عزیزترین ها و زخم هایی که هرگز مرهم گذاشته نشدند همه این ها را قبول دارم اما وجود تمام این ها توجیه خوبی برای بی تفاوتی های امروز نیست. من نمی توانم به خاطر آن شکنجه ها و اعدام های هولناک چشمانم را بر اتفاقات امروز ببندم. نمی توانم در زمان متوقف باشم.

 نام عزيزان ما را از صفحات تاريخ حذف نكنيد! (تریبون فمینیستی)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 16:43  توسط بچه پررو  | 

درد دانستن و چشم نبستن

يک قدم تا فاجعه

گنجی بیهوش شد

اانا الحق

ین تاوان چیست؟ تاوان کدامین گناه است؟ گناه کتمان نکردن؟ گناه کبک نبودن؟ تاوان راستیست؟ تاوان چیست آخر؟؟

خون او تا ابد بر دست های کثیف این جماعت خواهد ماند....

نمیتوانم بنویسم، اشک هایم مزاحمند.................

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 2:55  توسط بچه پررو 

عنوان هایم لیاقت او را ندارند.

مرتضوی می خواهد گنجی عمل جراحی شود، ما می ترسيم – همسر گنجی

در بیمارستان میلاد چه می گذرد؟؟؟؟؟ می خوانم و اشک می ریزم. چه کاری از دستمان بر می آید؟ یعنی واقعن باید دست روی دست بگذاریم و بنشینیم تا او را بکشند و بعدش هم با یک عذر خواهی بگویند که بدنش تحمل عمل را نداشت؟؟ نشسته ام و فکر می کنم، مرتب خودم را جای او و خانواده اش می گذارم، نه، نه حتی یک ثانیه اش هم ممکن نیست. آن ها چگونه این سال ها را گذرانده اند؟

چه کاری از دستمان بر می آید؟ گنجی نباید بمیرد، به من نگویید که گنجی تا ابد زنده می ماند و فراموش نخواهد شد و..........من تنها می گویم گنجی نباید بمیرد.

فکرش رهایم نمی کند، دائم از خودم می پرسم اگر نیمه شب، در خواب یا بیهوشی چیزی به او تزریق کنند؟؟؟............اگر با این حال و روز عملش کنند؟؟؟...........اگر گنجی از گرفتن سرم امتناع کند؟؟...........اگر دکترها دکتر نباشند؟..............آشفته ام،آشفته....

اگر دکترها دکتر نباشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می ترسم.

تن تو روی آزادی بنا شده، آزادی بر تن تو روييده است، ( نامه ای برای اکبر گنجی) _از عباس معروفی

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 20:46  توسط بچه پررو 

در نیست،راه نیست...

 

من کاری کرده ام که حتی از گفتنش شرم دارم، من با پای خود قدم در راهی گذاشته ام که مقصدش را نمی دانم ، من از دستهایم شرم دارم و از تمامی آن ها که به خاطر دفاع از آزادی من و امثال من در بندند . مرا ببخش....ببخش....من ترسیدم من به دنبال پنجره ای بودم و اکنون به یک روزنه ناچیز چنگ انداخته ام....مرا ببخش....

تصمیمم را گرفته بودم،مطمئن بودم و نمی خواستم رای بدهم. هزار بار تمام جوانب را سنجیدم و هر بار با چشمان اشک آلود به خود گفتم : نه ...نزدیک ساعت ۶ بعد از ظهر (گ) با یکی از دوستانش که برای کمک به پدرش به یکی از ستادهای انتخاباتی رفته بود تماس گرفت و خبر آورد که اکثر افرادی که به آن ستاد آمده اند قصد رای دادن به ا.... را داشته اند ....باز یک ساعت و نیم دیگر با خود جنگیدم ولی هر لحظه ترسم بیشتر می شد تا این که به (گ) و (م) گفتم بلند شوید برویم مسجد...پیاده رفتیم می خواستم باز هم کمی بیشتر فکر کنم، تمام طول راه تا مسجد اشک ریختم...مسجد از هفته پیش خیلی شلوغ تر بود و این باعث شد تا با شدت بیشتری گریه کنم، نمی دانم این همه جمعیت هفته پیش کجا بودند؟ چه می کردند؟؟ می خواستم داد بزنم از برکت تحریم!!!!!!!! شما الان اینجا هستم اما تنها اشک ریختم و دعا کردم تا این صف تمام نشود و نوبت من هرگز نرسد......یک نفر دیگر مانده بود تا به ما برسد،(گ) که از من جلوتر بود برگشت و گفت شناسنامه ات را بده ولی وقتی چشمان بارانیم را دید گفت:( رای نده )...قلبم به شدت می تپید ، با دستان لرزان شناسنامه را به مسئول تطبیق شناسنامه ها دادم و رویم را برگرداندم تا اشک هایم را نبیند...شناسنامه را مهر کردند و من ماندم یک برگه و نامی که باید نوشته می شد...(گ) گفت: ننویس! با این حال که مجبور نیستی...نمی دانم چه فکری داشتم، شاید ترس،شاید اندیشه یک روزنه...نمی دانم چه بود...تنها زیر لب می گفتم: مرا ببخشید. مرا ببخشید ....و انتخاب اجباری را به صندوق انداختم.

نمی دانم در راه برگشت چند صد بار از تمامی آن ها که در خاکند و در بندند و مشروط آزادند طلب بخشش کردم و چند بار به تحریمی های دیروز و حماسه آفرینان امروز!!!! لعنت فرستادم اما حالا فقط شرم دارم . ای کاش راه دیگری بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1384ساعت 22:21  توسط بچه پررو  | 

با این دستهای لرزان چه کنم؟

 

به دستهایم نگاه می کنم این بار بیش از هر بار می لرزند، حتی بیشتر از چهار ماه پیش وقتی خبر مرگ عزیزی مثل آوار بر سرم ریخت. می توانم این دستها را وادار به خیانت کنم؟ مگر نمی بینم که چگونه می لرزند؟ گویی قربانی را به مسلخ می برند. از پس پرده اشک مقالات دوستان را یکی بعد از دیگری می خوانم شاید دلیل قانع کننده ای پیدا کنم شاید امیدی،روزنه ای یا سخنی که این سرمای چندش آور را از من براند...اشکها ادامه دارند و به دنبالشان به هم خوردن دندان و لرزش هم می آید ، چه بر سر وبلاگشهر آمده ؟؟؟ چرا هیچ کس نمی خندد؟ چرا همه از اشک و نا امیدی و جام زهر سخن می گویند؟ و به یاد می آورم که این آوار به همان سنگینی و یا حتی چند برابر بر سر آنها نیز فرود آمده.

آن زن تند وتیز و امیدوار کجاست؟ چرا نمی جنگد؟ چرا فریاد نمی کشد ؟ دوستی می گوید :(روش تو که اشک و آه ماتم گرفتن نبود، تو اهل گریه و زاری نیستی) ، سعی می کنم خویشتنداری کنم اما نمی شود این بار فرق می کند این بار شکسته ام ......شکسته....شکسته.

 ای کاش خودمان را آماده کرده بودیم .

می خواهم فریاد بزنم بگویم همیشه از فردا ترسیده ایم.......همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد........می خواهم فریاد بزنم من تو را نمی خواهممممممممممم من نمی خواهم نمی خواهم......من نمی توانم ،این بار نمی توانم این انگشت بیگناه را به جوهر بیالایم.....

...آه ای آزادی

وطنم قلب من است

قلب من  زندانیست  ...        (سیاوش کسرائی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 12:1  توسط بچه پررو 

نخوانید بهتر است

کسانی که بیماری های قلبی و تنفسی دارند و یا به ضعف اعصاب مبتلا هستند ،زنان باردار و افراد زیر ۲۰ سال از باز کردن و خواندن این لینک ها جدا خودداری کنند:

جداسازی خانم ها و آقایان برای صیانت و حفظ آنان است

افشای کابینه احمدی نژاد

لطفا یک نگاهی به سخنگوی دولت و وزیر علوم بیندازید!!! جالبه نه؟؟ مخصوصا وزیر علوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 9:59  توسط بچه پررو 

تهوع

 

هر چه گفتید سکوت کردم،لب هایم را گاز گرفتم چرا که بحث کردن با شما بی دردان ِ از همه جا بیخبر تنها اثرش معده دردیست که برای من می ماند. همه توهین ها اتهام ها را شنیدم و دم نزدم . گفتید ساز مخالفی، همیشه باید حال گیری کنی،گفتید:آره همون بهتر که تا آخر عمرت زیر چتر این نظام بمونی، لیاقت پیشرفت نداری، طرفدار ...هایی!

اما یک حرف بدجوری آتش به جانم زد وقتی برگشتی و گفتی شماها خیانت کارید !!!! اشک به چشمهایم آمد،خیلی خودم را کنترل کردم وگر نه الان دندان در دهانت نبود. من خیانت کارم؟ من یا شما ها که جای پای کثیفتان تمام تاریخ اصلاحات و ما قبلش رو مزین کرده؟ من خیانت کارم من به میهنم و مردمم خیانت می کنم یا تو که اگر پس فردا بوی جنگ در خواب هم به مشامت برسد دمت را روی کولت می گذاری و تشریف می بری لوس آنجلس!!

بله این کاملا واضح است که توقیف روزنامه و زندانی شدن گنجی و امثال گنجی برای تو اهمیت ندارد تو همین که بابا جانت پول توجیبی ات را داد دیگر از دنیا چیزی نمی خواهی. مگر تو را شلاق می زنند؟ مگر می خواهند خواهر تو را سنگسار کنند؟ مگر مهم است كه در فلان روزنامه تخته شود يا فلان وبلاگ نويس به دو سال زندان محكوم شود؟

می دانی حالم از تو و امثال تو با هم می خورد؟ نمی توانم دیگر نمی توانم ببخشم. این بلا را تو و امثال تو به سرمان آوردید. دیگر نمی خواهم منطقی باشم می خواهم دنبال مقصر بگردم و تمام وحشت و اضطرابم را بر سرش بریزم و آن مقصر شماهایید. شما روشنفکرهای بی درد.

خیانت کار شماهایید شماهااااااااااااااااا . می دانی دو شب است که از وحشت خوابم نمی برد؟ تو چطور؟ خوب می خوابی؟

و اما خانم ها و آقايان مقيم خارج:

شمايي كه از هيچ چيز خبر نداريد شمايي كه تنها تصورتون از ايران دركه و شمرون و چالوس ، شمايي كه اونجا نشستيد و هي داد مي زنيد تحريم تحريم مي دونيد جنبش زنان چيه؟مي دونيد ما به كجاها رسيديم و چقدر پيشرفت داشتيم؟ مي دونيد ما تازه چند وقته اجازه پيدا كرديم به جز مشكي و قهوه اي و سرمه اي رنگ ديگه اي هم ببينيم و بپوشيم؟ مي دونيد همين روزنه هاي كوچيك و پيش و پا افتا ده است (از نظر شما) كه ما رو به ادامه راه و باقي ماندن اميد وار مي كنه؟ اصلا اگر ما نخوايم دوباره انقلاب كنيم بايد كي رو ببينيم؟ اگر نخوايم خون بديم بايد خيانتكار خطاب بشيم؟ شماها حق نداريد براي ما تكليف تعيين كنيد.چون بعد از اين همه سال ديگه هيچ تصور واقعي و روشني از ايران نداريد. به فرض هم كه داشته باشيد براي شما چه فرقي مي كنه آقاي ايكس با ايگرگ؟ شما كه آزاديتون رو داريد ، اين ماييم كه ضررش رو مي بينيم و زجرش رو مي كشيم. پس راحتمون بگذاريد تا خودمون تصميم بگيريم . مطمئن باشيد اون تصميم هر چي باشه درست يا غلط از دموكراسي پيشكشي اون بوش احمق بهتره.

----------------------------------

 پ.ن: خرابم ،خراب و تلخ. هنوز نتونستم خودم رو جمع و جور کنم . سه روز ِ که کارم شده گریه و گریه . (از فردا مي ترسم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 0:12  توسط بچه پررو  | 

ترس و انتخاب

 

من نمي دانم تحريم انتخابات خوب است يا بد. نمي دانم تحريم فعال و غير فعال چيست؟ تفكر سياسي ندارم اصلا هيچ چيز سرم نمي شود ! اما خوب به ياد دارم ۹ -۸ سال پيش را . بچه بودم ولي يادم هست كيف گشتن در مدرسه و وقت و بي وقت به دنبال نمي دانم چه جيب ها و سو تين و هزار كوفت ديگر را گشتن. يادم هست هشت سال قبل وقتي مامان و بابا براي راي دادن رفتند چقدر دوست داشتم راي بدهم و نمي توانستم و مامان براي اين كه آرامم كند گفت من به جاي تو هم مي نويسم يعني دوبار مي نويسم خاتمي ، خاتمي...چهار سال بعد از آن روز راي دادم ولي ديگر آن شور و شوق در من نبود، راي دادم به همان كه هنوز هم فكر مي كنم تفكراتش و حرف هايش از جنس ديگري بود.

امروز مي گويند تحريم مي كنيم ،به جهنم هر كه مي خواهد بيايد،مي گويند بگذار بسوزند،و نمي دانم هزار چيز ديگر...فكر مي كنم امروز هشت سال پيش نيست راهي آغاز شده گيريم سرعت پيش روي خوب نبوده،اصلا لاك پشت وار .چرا ؟ چرا؟ چرا حافظه ما اين قدر فراموش كار است ؟چرا اين قدر آسان همه آن جنايت ها و تفتيش ها و ... را فراموش مي كنيم؟ چرا خيلي راحت و با خونسردي مي گوييم خاتمي كاري نكرد؟ چرا مردم ما مي خواهند از هر كس براي خود بت بسازند ؟ مگر اين خاتمي همان نبود كه به قانون اساسي و الزام اجراي آن قسم خورد؟پس چرا انتظار ديگري از او داشتيم؟ من نمي گويم خاتمي بي عيب بود فقط مي گويم اينقدر فراموشكار نباشيم كه تمام دستاوردهاي اين هشت سال را زير پا له كنيم و او را با پيشينيان ِ ....اش يكي كنيم.

و اما در مورد راي ندادن: گذشته از بعضي افراد كه منطق و استدلال پشت حرفشان خوابيده من فكر مي كنم امروز راي ندادن در كشور ما تبديل به وسيله اي براي ( كلاس گذاشتن ) شده يك جوري شده علامت روشنفكري و با كلاسي. وقتي مي گويي راي مي دهم جوري نگاهت مي كنند و مي پرسند:( واي، واقعا مي خواي راي بدي؟؟؟؟؟) كه انگار گفتي مي خوام ........و بعد خيلي شيك مي گويند:(آخه توي ماهواره مي گن راي ندين!!!)

چرا به اين فكر نمي كنيد كه با راي ندادن اين نظام از مشروعيت نمي افتد؟ من فكر مي كنم با منفعل بودن ما در انتخابات تنها و تنها بستري براي روي كار آمدن عاملين ..... و.....و.....پديد مي آيد. راستش، راستش را بخواهيد من مي ترسم،از تاريكي و سايه هاي درون تاريكي مي ترسم از روي كار آمدن نظامي ها و باتوم و خون و اعدام مي ترسم از آمدن عاليجنابان ....مي ترسم و مي خواهم راي بدهم. نمي دانم چهار سال ديگر چه حسي خواهم داشت اما مي خواهم راي بدهم نمي دانم شما نامش را چه مي گذاريد ولي من ميهنم را دوست دارم با اين همه زخمي كه بر روحم دارم باز هم دوستش دارم نمي توانم نابودي و سرافكندگيش را ببينم نمي توانم مثل بعضي ها بگويم به من چه من كه اين جا ماندني نيستم!! شما مي گوييد خوش باوري؟سادگي؟حماقت؟ تفكرات ناسيوناليستي؟ شما مختاريد من به معين راي مي دهم و اسمش را مي گذارم ترس،ترس از گزينه هاي ديگر، هراس از جنگ ،جنگي كه صداي بمباران هايش هنوز در گوشمان است ...

نمي خواهم فردا اگر يكي از همين آقايان گل وبلبل آمد و نفس كشيدنمان هم مشروط شد به خودم لعنت بفرستم كه چرا راي ندادم و چرا و چرا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1384ساعت 19:49  توسط بچه پررو 

بمب گذاری ظهر امروز در اهواز

بمب گذاری در اهواز

تهران- خبرگزاري كار ايران

نماينده اهواز در مجلس هفتم، با تاييد خبر انفجار در چند اداره و اماكن دولتي اين شهرستان، گفت: تاكنون هيچ گروه يا جرياني مسووليت انفجارهاي صبح امروز در اهواز را نپذيرفته است.

حميد زنگنه، درگفت وگو با خبرنگار پارلماني"ايلنا"، تصريح كرد: دست عوامل ضد انقلاب و معاند با نظام جمهوري اسلامي خود را نشان داد و با انفجار بمب در چند اداره دولتي شهرستان اهواز، همبستگي و وحدت ملي را در آستانه انتخابات نشانه رفته است.
وي درتشريح حوادث رخ داده در اهواز، گفت:‌‏ مقابل فرمانداري شهر اهواز، بمبي را در يك خودرو منفجر كردند كه‌‏ سبب تخريب بخشي از ساختمان فرمانداري شد و تعدادي از كارمندان مجروح شدند و شهيد شدند.
زنگنه افزود: در سازمان مديريت و برنامه ريزي اهواز نيز براثر انفجار بمب، چند نفر از هموطنان كه مشخص نيست از مراجعين يا كارمندان سازمان بوده‌‏اند، به شهادت و تعدادي مجروح شده اند، همچنين در اداره مسكن و شهرسازي، براثر انفجار بمب، قسمتي از ساختمان، تخريب و تعدادي از كاركنان مجروح شده اند.
زنگنه با بيان اينكه بمب ها در ادارات مختلف و در يك زمان مشخص عمل كرده‌‏اند، تصريح كرد: مسوولين امنيتي، نظامي و اجرايي شهر، بلافاصله وارد عمل شده و پيگير حادثه هستند.
نماينده اهواز درمجلس هفتم خاطرنشان كرد: مردم مطمئن باشند نظام با اين عوامل مقتدرانه برخورد خواهد كرد.
پايان پيام

عکس مربوط به ساعت ۱۲:۲۲ ظهر امروز و از خبر گزاری ایلنا


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 15:19  توسط بچه پررو  | 

گنجي مي‌‏داند كه مرخصي‌‏اش هفت‌‏روزه بوده است

من این مطلب رو همین الان خوندم. فکر نمی کردم مرخصی ۷ روزه باشه. خوندم که آقای گنجی گفته بودن برای مرخصی فعلا محدودیت زمانی خاصی قائل نشدن اما این خبر!!!!

 عدم نمایش فیلم تبلیغاتی معین در صدا و سیما

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 23:33  توسط بچه پررو  | 

اعتراض معین به صدا و سیما

ايسنا: مصطفى معين با توهين آميز خواندن آنچه آن را عمل صدا و سيما در ممانعت از حضور سخنگوى ستاد انتخاباتى خود در برنامه تلويزيونى نمايندگان ستادهاى انتخاباتى نامزدهاى رياست جمهورى ناميده، گفت: نظام مردسالار همواره زنان را به بهانه هاى گوناگون غيرمنطقى و غيرعلمى از عرصه هاى اجتماعى و مديريتى حذف مى كند. وى افزود: تصميم صدا و سيما كه ظاهراً مبتنى بر خواست ساير شركت كنندگان در برنامه خبرى ۲۲.30 بود به خوبى نشان مى دهد كه متأسفانه در جامعه امروز ايران زنان با چه موانع پيدا و پنهانى براى حضور اجتماعى و مشاركت سياسى واقعى روبه رو هستند. معين در ادامه گفت: اينكه خانم دكتر كولايى سخنگوى ستاد انتخاباتى من، تنها به دليل زن بودن از شركت در يك برنامه تلويزيونى باز مى ماند، مصداق بارز تبعيض عليه زنان و نشان دهنده اين است كه حتى وقتى موانع قانونى براى حضور زنان وجود ندارد، با دليل تراشى هاى ناموجه و سليقه اى، عملاً عليه زنان تبعيض اعمال مى شود. او افزود: اين مسئله كه نمونه كوچكى از تبعيض هايى است كه هر روز زنان ايرانى در زندگى خود با آن دست به گريبانند، نشان مى دهد كه من به عنوان كانديدايى كه معتقد به رفع كليه اشكال تبعيض عليه زنان هستم، تا چه ميزان بايد براى حل اين مسئله مهم فرهنگى و مديريتى تلاش كنم. همان طور كه گفتم اين تبعيض بيش از قانون در بينش ها و رفتارهاى اجتماعى وجود دارد. وى در ادامه گفت: آقايانى كه آمادگى ندارند با يك خانم فرهيخته و استاد دانشگاه در يك ميزگرد تلويزيونى حضور پيدا كنند معلوم است كه در دولت آينده خود تا چه حد حضور زنان را در عرصه هاى مختلف تصميم گيرى و اجرايى جامعه تحمل خواهند كرد. معين همچنين گفت: روز شنبه مسئولان بخش خبرى ۲۲.30 شبكه دوم سيما با وجود درخواست و هماهنگى قبلى، يك ساعت مانده به شروع اين برنامه در تماسى با دكتر الهه كولايى سخنگوى ستادم اعلام كردند از آنجايى كه آقايان شركت كننده در برنامه، سخنگويان ستادهاى آقاى لاريجانى، هاشمى و احمدى نژاد حاضر به حضور ايشان در يك جلسه نيستند، امكان حضور ايشان در اين برنامه وجود ندارد و در جلسه اى ديگر با حضور خانم ها از خانم دكتر كولايى نيز دعوت خواهد شد.

متاسفم...خیلی متاسفم که همیشه باید آبروریزی کنید...همیشه باید همه درها و پنجره ها بسته باشن،مبادا نور بیاد...

متاسفم که باید بگم این قدر خودکشون نکنید،این قدر خودتون رو لای زرورق نپیچید،بوی گند با این چیزها از بین نمی ره،حتی ضعیف ترین شامه ها هم بوی گندتون رو از لای اون کاغذ رنگی های گرون قیمت تشخیص می دن...

متاسفم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384ساعت 14:23  توسط بچه پررو  | 

به امید آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 23:46  توسط بچه پررو