....من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار! ای یگانه ترین یار:"آن شراب مگر چند ساله بود؟"
نگاه کن که در این جا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا همیشه مرا در ته دریا نگه می داری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم،عریانم،عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت،عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق،عشق،عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن،راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد....
....نگاه کن که در این جا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشت های تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه ی او مانده ست.
سکوت چیست،چیست،چیست ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست به جز حرف های نا گفته
من از گفتن می مانم،اما زبان گنجشکان
زبان زندگی ِجمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی:بهار،برگ،بهار
زبان گنجشکان یعنی:نسیم،عطر،نسیم.
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد....
(بخش هایی از شعر بلند "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..." سروده فروغ فرخزاد)