تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

هجوم صدا

 

هست و نیست تو

نبود و بسیار بودنت

یعنی

بیچاره‌گی من

وقتی همه‌ی با هم بودن و نبودنمان

به صدای تو سخن می‌گوید!

درست آن طور که تو می‌خواندی

و بند دلم پاره می‌شد...می‌شود

.

.

.

کتاب‌ها

ملافه‌ها

شعرهای روی دیوار

حتی گیلاس‌های نیم‌خورده‌ که به سلامتی تو نوشیده بودیم...بودم

می‌خوانند

می‌خندند

می‌تپند

درست آن طور که تو می‌خواندی

و بند دلم پاره می‌شد...می‌شود

.

.

.

لعنت به من که روی آن‌ها چکیدم!

به تو که "داش آکل" را بلند خواندی!

به آن‌ها که که چشم و گوش داشتند!

****************

پ.ن: هر گونه ایراد و اشکال ادبیاتی و دستوری به این پست مجاز می‌باشد و مستحب ِ مؤکد است!!

****************

مصطفی مستور نويسنده رمان «استخوان خوك و دست‌هاي جذامي» گفت:  ديگر كتابي براي دريافت مجوز انتشار ارايه نخواهم داد . داستان‌نويسان در جامعه‌ي ما هم‌واره با سوءظن داوري مي‌شوند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 19:5  توسط بچه پررو  | 

به " س " که امیدوارم دیگر غمگین نباشد:

 

هنگام ِ گسسته شدن ِ پیوند ِ دوستی‌ها،

عشق دیرسال

به نفرت می‌گراید...

آیا این عشق بود؟

 

کسی که به حقیقت دوست می‌دارد

می‌تواند بپذیرد،

خوش‌بخت نَشدن در کنار ِ هم را،

شکستی مشترک را...

کسی که به حقیقت دوست می‌دارد،

بَدیاری‌ ِ دیگری را نمی‌خواهد.

 

کسی که به حقیقت دوست می‌دارد

بی‌نفرت به سوگ می‌نشیند!

 

(مارگوت بیکل)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 15:54  توسط بچه پررو 

ارث

 

یک چادر

یک چاقو

سه جسد

 

پسرکی خردسال

می‌جوید

 

پدر

مادر

و برادرش "رودی" را

او به ارث می‌برد

همه چیز را

 

یک چادر

یک چاقو

سه جسد.

 

(ارنست یاندل)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 1:23  توسط بچه پررو 

" شکست نیاز "

 

آتشی بود و فسرد

رشته‌ای بود و گسست

دل چو از بند تو رَست

جام جادویی اندوه شکست...

 

"فروغ"

*********************

پ.ن:

"یکی" عزیز حتمن در اولین فرصت مطلبی راجع به فمینیسم خواهم گذاشت. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:17  توسط بچه پررو 

صلح.....صلح.....صلح

 

صلح یعنی عطر غذا در شامگاهان

صلح یعنی این‌که ماشینی دم در خانه‌ات توقف کند

و تو وحشت نکنی

صلح یعنی، آن‌که در خانه‌ات را می‌کوبد،

کسی نباشد جز یک دوست.

 

از کتاب: ( همه چیز راز است! ) / سروده‌ی یانیس ریتسوس / ترجمه‌ی احمد پوری

 

*****

در مورد پست پایین اگر فکر می کنید توضیحات طولانی می شود پیشنهاد می کنم در وبلاگ خودتان پستی را به مقوله ی فرهنگ اختصاص بدهید. این طوری هم افراد بیشتری استفاده می کنند و هم مطلب از دیدگاه های مختلف بررسی می شود. فیمای عزیز به خاطر این مطلب ممنونم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 9:37  توسط بچه پررو  | 

دردسرهای نوشتن!

(وای من همین الان وبلاگ خودم رو دیدم. نمی‌دونم قالبش کِی عوض شده. گفته بودم که اگر شبی نصفه شبی اومدید دیدید از این رو به اون رو شده تعجب نکنید. من نمی‌دونم آخه از این راهِ دور چه جوری باید بگم چی می‌خوام و چه رنگ و چه سایزی؟؟؟)

 

نمی‌دونم تا به حال این حس رو تجربه کردید؟ اگر تجربه کرده باشید خوندن این شعر می‌تونه براتون جالب باشه:

به یاد می‌آورم

خشمم را

و جستجویم را

در پی کلمات مناسب

برای خشمم

و آخرین تصحیح پیش از پاکنویس را

و بلند خواندن آن برای خود

و سرانجام

احساس رضایتی

که خشمم را فرو‌می‌نشاند.

 

حق دارم

از یاد ببرم

کورمال کورمال رفتن‌های بیهوده‌ام را

در پی برگه‌های سفید

و ترسم را که

مبادا انگشتانم

نا‌توان‌تر شوند

آن دم که کاغذ سیاه

فرو‌می‌افتاد از دستم

قبل از پاکنویس

و تا می‌آمدم آن را بردارم

حقیقت از من می‌نهفت.

(اریش فرید)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 12:47  توسط بچه پررو  | 

فاصله

 

دور شده‌ام

از تو

از هر چه شیرین و روشن و شاد است

و غرقه گشته‌ام

در باتلاقی از

خوب و بد

معروف و منکر

پچ ‌پچ و پوزخند

 

نیمی از من این سو

نیم دیگر در بند،

در بند عرف

زندان فرهنگ

پشت حصار ِ کج فهمی این و آن.

 

هدف هزار نگاهِ نشُسته‌ام انگار

با این همه برچسب بر پیکرم!

******************

پ.ن: چند روزیست که آی اس پی مشکل دارد. به هیچ وجه نمی توانم صفحه باز کنم و اگر هم باز شود نصفه و نیمه است. خلاصه این که مطالب این دو سه روز اخیر هیچکدامتان را نخوانده ام. این اعتیاد به وب گردی و وبلاگ خوانی هم بد دردیست!!!

 

پ.ن۲: اگر احیانن شبی نصفه شبی آمدید دیدید که رنگ و روی وبلاگم عوض شده و قالب قبلی دود شده رفته هوا بنده بی تقصیرم . ( سیناااااااااااا تو رو خدا فسفری رو بیخیال شو )

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 21:13  توسط بچه پررو 

زنی که در راه زندگی خود می جنگد.

 

...جریان بادی از فراز شهر می گذرد

از دشت های آسیا

از بالای دار، زنی صفیر می کشد

زنی که در راه زندگی خود می جنگد.

 

بخشی از سروده ی (کنگره ی صلح)/ اثر (هانس ماگنوس انتسنز برگر)/ ترجمه ی علی عبدالهی

................................

پ.ن: مطلبی هست مربوط به پست قبل که به زودی این جا می گذارمش. راستش کمی طولانیست و وقت گیر و در ضمن چون جالب است حیفم می آید خلاصه اش کنم. سعی می کنم امروز یا فردا تمامش کنم.

 

پ.ن2: بعضی لینک ها خیلی جدید نیستند. بگذارید به حساب بی حوصلگی من برای لینک دادن.

 

آنچه لازم است درباره‌ی زندان‌ها بدانید

 

حجاب! مو يا نگاه(مرضيه مرتاضي لنگرودي)

 

کاندوم ضد تجاوز در آفريقا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 19:3  توسط بچه پررو 

من عشق را سرودی کردم/ پر طبل تر ز مرگ

به مناسبت سالمرگ احمد شاملو

....................

...من بی نوا بندگکی سر به راه  نبودم    

و راه ِ بهشت ِ مینوی ِ من

بز رو ِ طوع و خاکساری نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ئی

که نواله ی ناگزیر را

گردن کج نمی کند.

و خدایی

دیگرگونه

آفریدم.   ...

....................  

یادش جاودان                   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 2:40  توسط بچه پررو 

دیوارهای بی پایان و نردبام های بی پایان تر!!

 

دیوار، دیوار، به جای در دیوار، به جای پنجره دیوار، حتی جاده ها هم پر از دیوارند و من این روزها در خواب هایم هم دیوارهای رنگارنگ با اندازه های مختلف می بینم....انگار هر چه بیشتر قد می کشی بلندتر می شوند....

تو خشت روی خشت می گذاری                                                                                                من پیچ های نردبامم را سفت می کنم

تو حصار پشت حصار می سازی                                                                                                من قیچی آهن برم را تیز می کنم

از خشت های تو گرمای سرپناه بر نمی خیزد                                                                               آن ها تنها یکی پس از دیگری عمودی به سمت آسمان می روند

هر یک آجر که بالاتر بروی                                                                                                          یک پله به نردبامم اضافه خواهم کرد

نمی دانم عاقبت آجرهای تو تمام می شوند یا پله های من؟

 ......................................

پ.ن: این نوشته ای که این بالاست شعر نیست و تنها چیزیست که من نامش را( حس )گذاشته ام. این را گفتم که پس فردا نیایید و بگویید این شعر وزن و قافیه و آهنگ ندارد و از این حرف ها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 2:20  توسط بچه پررو  | 

(اما هنوز پوست چشمانم از تصور ذرات نور می سوزد!!)

...تمام روز،تمام روز

رها شده،رها شده،چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

**

نمی توانستم،دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت،با دلم می گفت:

(نگاه کن!

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.)                            (فروغ)

..................................................

خوبم؟ ....بدم ؟......نه،بی تفاوتم،  هیچ حسی ندارم درست مثل کسی که ضربه محکمی به سرش بخورد گیجم.

می دانید خیلی بد است که انسان نتواند به یک چیز مشخص فکر کند،خیلی بد است که همه ضربات با هم بر پیکرت وارد شوند چون در آن صورت مقاومت و پایداری بسیار دشوار است. و الان من در چنین وضعی هستم یعنی راستش را بخواهید وقایع اخیر و اوضاع روحی نامناسب فعلی درست مصادف شده با استرس امتحانات و نمرات و باز این هم مصادف شده با شروع معده دردهای عصبی و خلاصه این که همه این فشارها با هم مخلوط شده و معجونی به وجود آورده اند که به تمام سلول های عصبی من نفوذ کرده و قصد دارد مرا تحلیل ببرد.

............................................

پ.ن:دیگه نمی خوام راجع به انتخابات بنویسم (مگر این که ضروری باشه)، از فردا یا شاید همین امشب مطالبی رو که این چند وقت نوشتم و به دلایلی پستشون نکردم این جا می گذارم.

می خوام دوباره بلند بشم، من می تونم

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 21:41  توسط بچه پررو 

آرزو

ای کاش

ای کاش تو همان بودی که من می دیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1384ساعت 0:6  توسط بچه پررو 

من سردم است

 

....من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار! ای یگانه ترین یار:"آن شراب مگر چند ساله بود؟"

نگاه کن که در این جا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا همیشه مرا در ته دریا نگه می داری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم،عریانم،عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت،عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق،عشق،عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن،راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد....

 

....نگاه کن که در این جا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه ی او مانده ست.

سکوت چیست،چیست،چیست ای یگانه ترین یار؟

سکوت چیست به جز حرف های نا گفته

من از گفتن می مانم،اما زبان گنجشکان

زبان زندگی ِجمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان یعنی:بهار،برگ،بهار

زبان گنجشکان یعنی:نسیم،عطر،نسیم.

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد....

(بخش هایی از شعر بلند "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..." سروده فروغ فرخزاد)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1384ساعت 15:6  توسط بچه پررو  | 

...

تو در خلسه سالار بودن خویش باش

تو در توهم چوپان بودن و هدایت گله باش

تو تمام روز را با خیال جفت گیری های شبانه خوش باش

در تمامی این ثانیه ها

من دانه دانه لحظه های با تو بودن را از دالان های مغزم به دور می ریزم

و بوی تو را از تمامی جامه هایم خواهم شست

کفش هایم را پیدا خواهم کرد

و

خواهم رفت

هنوز در رویاهایت به گردم سیم های خاردار بکش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1384ساعت 18:49  توسط بچه پررو 

چکامه وصله و قبا

 

هر وقت جلپاره تنمان

بنای پاره شدن می گذارد

شماها از راه می رسید و می گویید:

وضع نباید این طوری ادامه یابد،به هر نحوی که شده

باید به شما کمک کنیم!

با چه حرارتی،بی درنگ خود را به بزرگان قوم می رسانید

ما در حالی که از سرما سگ لرز می زنیم

و منتظریم،شما پیدایتان می شود

سر مست ِ پیروزی

به ما نشان می دهید آن چه را که فتح کرده اید:یک وصله کوچک!

خب،اما این که یک وصله است

و در آن،جای هیچ تردیدی نیست

اما لباس ِ اصلی کجاست؟

هرگاه فریادمان از گرسنگی به هوا بلند می شود

سرو کله شما یدا می شود و می گویید:

وضع نباید این طوری ادامه یابد

به هر قیمتی باید از شما رفع گرفتاری شود

با چه حرارتی و شوری بی درنگ

خود را به سردمداران می رسانید

در حالی که ما جان به لب از گرسنگی

چشم به راهیم

شما برمی گردید،سرمست پیروزی

و به ما نشان می دهید آن چه را که فراچنگ آورده اید:

نان پاره ای!

خب،اما این که یک قرص نان است

تمامی گرده نان کجاست؟

ما به چیزی بیش از یک وصله پینه نیازمندیم

ما نیازمند قبایی کاملیم،

ما به چیزی بیش از یک نان پاره محتاجیم

ما به گرده کامل نان نیازمندیم

ما به چیزی بیش از یک شغل نیازمندیم...

(برتولت برشت)

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 18:10  توسط بچه پررو  | 

هراس

به تو می اندیشم و وسواس گونه از لجن زارهای مغزم به دور می دارمت

به تو می اندیشم در حالی که نفرت از قوانینی که همجنسانت را به ناحق بال و پر می دهند تمام ذهنم را انباشته است

با دستانی لرزان به دور از باتلاق های تنم می رانمت

در خیالم تمام تنت را سپید پوش می کنم

هراس گم کردنت در این گنداب چندیست به جانم چنگ میزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت 13:58  توسط بچه پررو 

...

از دور دیدمش، سپید بود، سپید سپید . با خود گفتم او را یافته ام ، در حالی که قلبم به شدت می تپید نزدیک رفتم و کنارش ایستادم، نه...سپید نبود، جسد سیاه رنگی بود که کرم های سپید داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت 1:18  توسط بچه پررو  | 

از آغاز

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1384ساعت 1:44  توسط بچه پررو