این بار ِ گناه که سرسختانه نادیده میگیرماش چون هرزه گیاهی ریشه میدواند و قد میکشد...یکی فریاد میکشد نه چنین نیست و دیگری موزیانه میخندد و آهسته میگوید " فرار نکن" ! ...دو پاره گشتهام میان صداها...لحظهای به این مینگرم و دمی به آن...نمیدانم این ریشههای عذاب که روز به روز گستردهتر میشوند زاییدهی یک ذهن بیمارند یا حقیقتی که میخواهم کتمانش کنم؟...دوستی میگوید تو به عذاب دادن خویش و فکرهای بیمارگونه!!! عادت کردهای و دوستی دیگر معتقد است که مقصرم...اما این تنها یک تصور است، تصوری که از ذهن من آن سوتر نرفته، پس چگونه میتوانم گناهکار باشم؟...اگر تصوریست که وجود خارجی ندارد پس این هجوم حس منفی، این نیروهای بازدارنده و میل به فرار چیست؟...
****************
وبلاگ مشترک ما (من و فیمالان) : تماشاخانه ی ذهن
+ نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 1:1  توسط بچه پررو
|
2 سال و اندی از آشناییام با این وبلاگ میگذرد، جزئی از زندگیام شده بود و حالا قرار است همه چیز تمام شود. گلناز عزیز تصمیم گرفته تعطیلش کند. ...
ای کاش میماندی...دلم خیلی تنگ میشود...خیلییییییییی....آخر لینکت را چطور پاک کنم؟....نه...میخواهم این لینک به یاد نوشتههای زیبایت همیشه آن بغل باشد، حتی اگر کس دیگری در هاست و دامین تو جا خوش کند!
+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 2:57  توسط بچه پررو
اتاق را زیر و رو کردم، دیوارها را تا سقف شستم و شیشهها را برق انداختم، ملافهها نو شدند و کتابها به قفسههای خود بازگشتند اما عید نیامد...روزی هزار بار به سبزهها و کوزه سر زدم اما دلم بهاری نشد...نمیدانم چرا همه چیز تصنعیست...انگار بوی پلاستیک دنیا را برداشته...مثل اینکه همه چیز منتظر دستی معجزه آسا باشد، دستی شبیه دستهای مادربزرگ...
آن روزها که مادربزرگ ایران بود و همهی فامیل یکجا جمع بودند بهار واقعیت داشت. آن وقتها خاله، دایی، دختر و پسر خالهها تنها صدایی از آن سوی خط نبودند، همهشان حقیقت داشتند. میتوانستی بغلشان کنی، ببویی،ببوسی...میتوانستی با بچهها بازی و دعوا کنی و غش غش بخندی. آن روزها تحویل سال 4 صبح هم که بود مامان بزرگ ما را از تختخواب بیرون میکشید و مجبورمان میکرد لباس نو بپوشیم و پای سفره بنشینیم. بعد هم عکسهای دسته جمعی بود و شیرینی خوران. آن وقتها باغچههای حیاط پر از گل لادن و میمون بود، من یک عالم بابت "لادن"ها ذوق میکردم و به کسی اجازه نمیدادم به آنها دست بزند!! وای چقدر همبازی داشتیم، آنقدر توی حیاط میدویدیم که همسایهها سرسام میگرفتند. همه با هم میخواستیم دوچرخه سواری کنیم، ترافیک میشد و تصادف میکردیم!!
حالا خاله، داییها و مامانبزرگ صدایی از آن سوی خط و تصویری مبهم در اینترنت هستند. گاهی که بچهها را با مادربزرگهایشان میبینم از حسودی اشکم جاری میشود. چقدر دلم برای آن دستهای خوشبو و مهربان تنگ شده. دلم لمس کردن میخواهد...بوسیدن...بوییدن...از نزدیککک... نزدیککک...
آرزو میکنم که سال جدید برای همه سرشار از شادی و موفقیت باشه.
برای همه آرزوی سلامتی دارم.
امیدوارم اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادیمون اگر بهتر نمیشه حداقل بدتر از این نشه.
*******************************
پینوشت: امشب هر کار کردیم نتوانستیم با خارج از کشور تماس بگیریم. مامان با پشتیبانی کارت تلفنمان تماس گرفت، گفتند به دلیل مسائل امنیتی فعلن تماسهای خارج از کشور از طرف مخابرات امکان پذیر نیست!!! واقعن مسخره است ...از بلاگرهای اهوازی کسی چیزی در این باره شنیده ؟؟؟
پی نوشت ۲: واقعن شرم آوره...همین الان متوجه شدم که وبلاگ جدید نازلی (سیبیل طلا) فیلتر شده.
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 18:27  توسط بچه پررو
|
+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 2:31  توسط بچه پررو
همه جایم درد میکند خسته و بیحال خودم را روی صندلی کامپیوتر میاندازم و سیستم را روشن میکنم. از آهنگی به آهنگ دیگر اما هیچ کدامشان به دلم نمینشیند. یک دفعه یاد فولدر شو فیلم میافتم، یکسالی میشود که به سراغش نرفتهام. از بین همه، آهنگی را که روی بخشهایی از تصاویر فیلم (کازابلانکا) گذاشته شده بیش از همه دوست دارم. یک...دو...هفت...هشت....نمیدانم چند بار آهنگ به اول برمیگردد. مشغول نوشتن هستم و به تصاویر نگاه نمیکنم (اسم خواننده را فراموش کردهام و شناسنامهی اول آهنگ هم به زبان ژاپنیست!) یک لحظه مجبور میشوم میکروسافت وُرد را مینیمایز کنم و چشمم به صحنهای از فیلم میافتد که "الزا" اسلحه را به سمت "ریک" نشانه رفته و تهدید میکند که اگر برگههای خروج از کازابلانکا را به "ویکتور"(ویکتور همسر الزا است.) ندهد او را میکشد. "ریک" سینهاش را به اسلحه میچسباند و "الزا" در حالی که اشکش جاریست به آرامی اسلحه را پایین میآورد. او نمیتواند یک عشق را فدای دیگری کند هر چند که در آخر به خواستهی "ریک" با "ویکتور" میرود.
تا آخر جوری با استرس تصاویر را نگاه میکنم که انگار بار اول است. درد "الزا" را حس میکنم. گیجی و دو پاره شدن کاملن برایم ملموس است...اما...اجبار همیشگی به انتخاب را درک نمیکنم. اصلن نمیفهمم چگونه در چنین موقعیتی میتوان میان دو نفر یکی را انتخاب کرد و معیار این انتخاب چه خواهد بود؟
در جایی از فیلم "ویکتور" از "الزا" میپرسد زمانی که در زندان نازیها بودم تو در پاریس تنها بودی؟ و پیش از اینکه "الزا" جوابی بدهد "ویکتور" اضافه میکند اگر اینطور باشد درکت میکنم...من میدانم که تنهایی چقدر سخت است. "الزا" میگوید که تنها بوده ...او دروغ میگوید و من هر چه فکر میکنم نمیفهمم که چرا؟.....چرا عشقش به "ریک" را پنهان کرد؟ چرا در آخر فیلم "ریک" به دروغ "ویکتور" را متقاعد ساخت که دیگر بین او و "الزا" عشقی نمانده؟ چرا "الزا" حرفش را تایید کرد؟...باور نمیکنم همهی کارها برای این باشد که "ویکتور لازلو" از دنبال کردن اهداف سیاسی خود بازنماند.............نمیدانم.
چی نوشتم؟ خودمم درست نفهمیدم!!!!
******************************
با خوشحالی باید بگم که یکی از این 5 نفر پسر خاله و دوست دوران کودکی بندهست!
اینم لینکش (سفر دوستی پنج جوان ايرانی به سازمان ملل)
از وقتی لینک ها سقوط کردن اون پایین مجبورم اینجا لینک بدم:
گزارش کامل تشنج در دانشگاه شریف بر سر دفن شهدای گمنام
انا من حیدریون: شهید ، دانشگاه
+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 23:18  توسط بچه پررو
|
میگی غمگینم...حالم خوب نیست...از خودم بدم مییاد...از زمین و زمان حالم به هم میخوره...از بیتوجهی دیگران شکایت میکنی...از آدمهای یکطرفهای میگی که میخواهند همیشه گیرنده باشند...از دستهایت گله میکنی و جیبی که نمیتواند این همه شکم ِ گرسنه را سیر کند...
میگویم با اشک و آه حل نمیشود. تو اگر میخواهی کاری کنی باید پیش از هر چیز، سلامت باشی و روحیه داشته باشی. با این وضعی که تو برای خودت درست کردهای کمک که نمیکنی هیچ، احتیاج به کمک هم داری. ...عزیزم خواهش میکنم به خاطر من هم که شده خودت رو قوی کن...ورزش کن...شنا...اصلن برقص...به زور هم که شده این کارها رو بکن بعد از مدتی خودت میبینی که انرژی و صبر و حوصلهات بیشتر شده.
میگویی "لادن" من دیگه تموم شدم، از من گذشته که از این کارها بکنم. من 10 سال ِ که گرفتار این وضع هستم.
لجم میگیره از اینکه نمیخوای به خودت کمک کنی. انگار عمدن دلت میخواد منحنی روحیت همین جوری نزولی بیاد پایین. از طرفی چون خودم دچار این حالات بودم میفهمم چی میگی .
میپرسم: به خاطر خون دماغت رفتی دکتر ؟ میگی: نه، نرفتم.
آخه من به تو چی بگم؟ عزیزم تو به من قول داده بودی...یادت رفت؟ فکر نمیکنی که من با این همه فاصله از پشت این صفحهی لعنتی مانیتور چه کاری از دستم بر میاد جز نگرانی و عصبانیت؟ غش غش میخندی تا خودت رو بیخیال نشون بدی اما من میدونم که همهی اینها نمایش ِ و تو میخوای که من دنبال قضیه رو نگیرم. تو میخندی و من داد میکشم "زهرررررررر مار" نخند!!! جدی باش!!! یکبار هم که شده به جای اینکه به فکر این و اون باشی به فکر خودت باش.
میگم میدونی اگر الان پیشت بودم چکار میکردم؟ میگی هیچی تو هم مثل دیگرون بیتفاوت رد میشدی! اما نه عزیزم اینجا رو اشتباه کردی من اگر اونجا بودم یکی میخوابوندم زیر گوشت تا حالیت بشه که داری با خودت چکار میکنی. اگر میخوای اسمش رو خشونت یا هر چیز دیگه بگذار اما من اگر اونجا بودم حتمن این کار رو انجام میدادم. بعد دستت رو میگرفتم و به زور میبردمت دکتر. بعدش هم مجبورت میکردم روزی 1 ساعت برقصی و شلنگ تخته بندازی. ....عزیزم، من اونجا نیستم اما تو به خاطر من این کارها رو انجام بده.... اگه از همه بریدی اگه همه یکطرفه شدن اگه دیگه منم مهم نیستم به خاطر خودت این کارها رو بکن....
کاش اینجا بودی...کاش پیشت بودم...اونوقت تا صبح مینشستیم و حرف میزدیم، اونقدر حرف میزدیم که خوابمون ببره...اگر بودی یک دنیا سکوت میشدم و یک عالم چشم و خیره میشدم به تو تا همه چیزهایی رو که روی دلت سنگینی میکنه بگی...اگر فاصلهای نبود...
خواهش میکنم...خواهش...خواهش...برو دکتر...به خودت برس...یک کمی به خودت بیا...دور و برت رو نگاه کن ببین داری چکار میکنی...خواهش میکنم جدی باش...خواهش میکنم...لزومی نداره از نگرانیهام برات بگم، خودت خوب میدونی که جایگاهت کجاست و چقدر عزیزی، که یک قطره اشک یا یک آه کوچکت با من چه میکنه... لطفن بیشتر به فکر خودت باش.
خواهری میدونی چقدر دوستت دارم؟؟
***********************
پ.ن: من الان وبلاگ رو بعد از ۲ روز دیدم. چرا این شکلی شده؟؟ چرا لینک ها رفتن پایین؟ من به قالبش دست نزدم!!! کمککک...من وقت ندارم درستش کنم. "سینا" کمککک اگه اینجا رو دیدی پسورد رو که داری برو درستش کن لطفن.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 2:15  توسط بچه پررو
|
این ترم کلاسها فشرده هستند و واحدها زیاد. فقط شبها برایم میماند که یا به درس خواندن میگذرد یا خواب!! به منظور جلوگیری از 9 ترم ِ شدن به شدت مشغول خودکُشان هستم!! به طوری که دیشب به صفحهی سوم جزوه نرسیده خوابم برد! چه کسی باورش میشود (خاله جغد شاخ دار) که همانا بنده باشم از ساعت 11 خوابش ببرد و یکسره تا 6 صبح بخوابد؟!!
نمیدانم فراموشی از عوارض خستگی و مشغلهی زیاد هست یا نه اما مطمئنم که فراموشی گرفتهام. 3 روز است که صبحها قبل از بیرون رفتن از خانه به خودم میگویم یادم باشد فلاپی دیسک بخرم و این تحقیق لعنتی را برای استاد کپی کنم هر روز هم فراموشم میشود. 2 هفته است که هر بار مسواک میزنم میگویم باید مسواکت را عوض کنی و هر دفعه هم یادم میرود. دیروز یادم رفت نمونههایم را از اتو کلاو بیرون بیاورم، شانس آوردم که بچهها یادآوری کردند و ...از همهی دوست داشتنیها مخصوصن کتاب دور شدهام، موسیقی را فقط صبحها در حین آماده شدن و کمی هم در ماشین گوش میکنم ، مدتیست که نمینویسم، حالم از تک بعدی شدن به هم میخورد. به این میگویند تا خرخره فرورفتن در روزمرهگی که هزار بدی دارد و یک خوبی و خوبیاش این است که به دلیل مشغلهی زیاد در روز و خستگی و جنازهگی!! در شب فکرهای آزار دهنده خیلی کمتر از قبل به سراغم میآید.
وقت بسیار کمی برای آنلاین شدن و وبگردی دارم، ممکن است در نظر خواهیهایتان چیزی ننویسم ولی همهی پستها را میخوانم و دلم برای همهتان تنگ شده.
*******************
پ.ن : (بیربط به موضوع و کمی مبتذل!!):
امروز برای اولین بار در طول این سه سال به دلیل سفت بودن بیش از اندازهی زمین ِ مورد آزمایش ، مجبور شدیم از کلنگ استفاده کنیم. وایییی نبودید ببینید لادن چه کلنگی میزد!! حس خوبی داشت! خیلی خوشم اومد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 0:34  توسط بچه پررو
|
خودکار آبی محبوب، چند برگ کاغذ سپید، یک لیوان چای داغ، چند جلد کتاب خوب روی میز کوچک کنار تخت و آرامشی که سعی میکنم حفظش کنم. میخواهی بنویسی اما کتابها چشمک میزنند. میمانی میانشان کدام را انتخاب کنی، یک داستان نسبتن بلند از (محمود دولت آبادی) "آوسنهی بابا سبحان".....کتابی که مدتهاست شرمندهاش هستم "صهیونیسم" اثر (یوری ایوانف).....کتابی قدیمی که از گنجینهی کتابهای مامان و بابا کِش رفتهام " گامی در اساطیر" (نقد و بررسی) اثر (محمد رضا درویش)....و "زن در تفکر نیچه" (نوشین شاهنده) که قبل از شروع امتحانات دستم بود و فرصت نکردهام تمامش کنم.
دیشب آمدم. بعد از یک هفته دوری از همهی آن چه که پایبندم میکرد و فراریم میداد.
از همهی دوستانی که این مدت کمکم کردند و با اساماس و تلفنهایشان دلگرمم میکردند متشکرم. فکر میکنم بحران را پشت سر گذاشته باشم.
پ.ن: این پست باقیماندهی پستی است که با همین عنوان نوشته بودم و اشتباهن در حین سر و سامان دادن نوشتههای آرشیوی پاک شد.
+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 18:41  توسط بچه پررو
|
یکسال؟ یکسال است که نیستی؟ 365 روز لعنتی...اینها میخواهند کجا بروند؟ باز برای چه کسی لباس سیاه پوشیدهاند؟ سالمرگ توست؟ مگر میشود آن همه صبر و شکیبایی بمیرد؟ دستهای مهربان و لبخندهای نامحدودت را کجا بردی؟؟ اگر یکسال گذشته پس چرا هنوز چشمانمان پف کرده و سرخند؟ چرا این زخمها التیام نیافتهاند؟ یکسال....
دلم تنگ شده.......یادت هست روز آخر را؟ من و "گ" امتحان داشتیم ولی قرار بود مامان و بابا و یاسی بعد از ظهر از اهواز حرکت کنند و یکراست بیایند بیمارستان پیش تو.....یادت هست شبی که فردایش عمل داشتی؟ روحیهات را باخته بودی....بابا از پشت تلفن همهی مراحل عمل را برایت تشریح کرد و گفت که وقتی بهوش بیایی ما آنجا هستیم.....یادت هست یاسی گوشی را از دست بابا کشید و با هیجان گفت " عمه میخوام برات یک دسته گل ِ بزرگ بخرم"....فردا ظهر قبل از حرکت مامان تلفن زد که بپرسد تو را چه ساعتی به اتاق عمل بردهاند(تلفن روی پخش بود).....بوق...بوق....بوق....سکوت......از آن سوی خط صدای گریهای میآمد که هر لحظه بلندتر میشد....گیج بودم، گیج ِگیج.....نمیدانم چقدر گذشت، فقط یادم هست صدای لرزان بابا را شنیدم که گفت " لادن، بابا لباسهای من و مامانت رو جمع کن باید بریم." لباس جمع کنم؟ لباسها که توی ساک جلوی در بودند!!.... منظورش لباس مشکی بود؟
مامان و بابا و یاسی آمدند پیش تو .....آن شب تا صبح با "گ" کنار بخاری نشستیم و از تو حرف زدیم... میترسیدیم حرفی از مرگ بزنیم، باورمان نمیشد که رفتهای....یادت هست؟....دوباره شروع کرده بودم به لرزیدن. مثل آن وقتها که عصبی بودم، نمیتوانستم چیزی را میان انگشتانم نگاه دارم یا لیوان را در دست بگیرم. آن روزها هوا سرد و بارانی بود. دو روز بعد که تو را به خاک سپردند اهواز باران میآمد، آنجا باران شدیدتر و هوا سردتر بود....یادت هست؟....آن شب مثل بچهها شده بودم، به "گ" گفتم عمه آن زیر سردش میشود. تا صبح اشک ریختم و لرزیدم. باران، بارانی که همیشه عاشقش بودم و آرزویش را داشتم حالا برایم کابوس بود.....آخخخخخ تو آن زیر بودی...تنها....توی تاریکی....سرما....باران لعنتی...هنوز سنگ هم نداشتی که از باران حفظت کند.....من سردم بود....داشتم یخ میزدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 23:10  توسط بچه پررو
|
باز هم سقوط هواپیما؟!!
اینجا آنقدر هر حادثهای تکرار میشود که دیگر تبدیل میشود به جک و مایهی خندهی این و آن. هنوز 40 روز از حادثهی قبلی نگذشته یکی دیگر ...یکی دیگر...برخورد مسئولین بیمسئولیت یکی از دیگری جذابتر و مسئولانهتر است! واقعن اینها چه فکری میکنند؟؟ شهید ....شهید....شهید...انگار با این کلمهی 4 حرفی میتوان هر چیزی را ماست مالی کرد. هر غلطی خواستی بکن، تا میتوانی سهل انگاری کن، به جای معاینات فنی هواپیماها خودت را با بحث انرژی هستهای جرررر بده و بعد با اضافه کردن پیشوند شهید منت هم بگذار....وای چه سعادتی است سوختن در آتش....چه زیباست زنده زنده منفجر شدن.....چه باشکوه!!!!
از همه مسخرهتر تسلیت گفتن آقای ا.ن است : " آن چه تحمل این ضایعه را آسان میکند کارنامهی سرتاسر درخشان این عزیزان است."
میگویند یکی از علل خندهدار بودن طنزها تکرار مکرر حوادث روزمره است . ما ملت هنرمندی هستیم. هنر نزد ایرانیان است و بس!!
چه جشن تولدی ؟؟؟؟ دیگر گریه هم نمیکنم...دلم میخواهد گردن این احمقها را بگیرم آنقدر فشار بدهم تا خفه شوند...آقایان بگذارید نفسی تازه کنیم بعد سوژهی بعدی را بدهید دستمان...باور کنید از نفس افتادیم...خودتان خسته نشدید از این همه حماقت؟؟؟
بیبیسی: هواپيمای مقامات ارشد سپاه پاسداران سقوط کرد
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 15:3  توسط بچه پررو
|
نوزده دی به دنیا آمدم، یکماه زودتر از تاریخی که دکترها معین کرده بودند. نمیدانم چرا برای ورود به این "همبونهی کرم و کثافت و مرض" اینقدر عجله کردم. ... چند روز پیش دوستی با خنده میگفت لادن دیگه داری میری توی بیست و دو سال، بزرگ شدی! یه کمی عاقلتر باش.... عاقل؟؟ بعد از این همه سال هنوز هم با تولدم مشکل دارم هنوز از یک هفته قبل از روز تولد فکرهای عجیب و غریب به سرم میزند. هنوز هم نمیتوانم به راحتی بگویم که بودن بهتر از نبودن است و وجود بهتر از عدم. تا امروز بارها آرزوی مرگ کردهام و نمیدانم که چه وقت عاقل!!! خواهم شد....گاهی فکر میکنم اگر اون کوچولو نترسیده بود من الان اینجا نبودم. شاید هم نترسیده شاید با چشم باز میان مرگ و زندگی انتخاب کرده. آن همه راه راهِ بیپایان... پنجرههای راه راه، درهای راه راه، آن همه دیوار سیاه شده از یادگاری و هیکلهای پر دردی که به این سو و آن سو میرفتند، او همه را شنیده، لمس کرده و تصمیمش را توی تاریکی، پیش از این که دیر شود گرفته!.....حالا با تمام این حرفها من هستم ! با تمام فکرها و رفتارهای پیشبینی نشده و عجیب و غریبم!....دیروز یکی از بچهها پرسید بزرگترین آرزویت از بچگی چه بوده؟ بدون یک لحظه فکر گفتم نویسندگی . نویسنده شدن بزرگترین آرزویم بوده هر چند دیگر میدانم نه استعدادش هست و نه دانشش اما خوب آرزوست دیگر!!! ..... از خودم راضی نیستم میتوانستم خیلی بهتر از این باشم. هنوز استقلال مالی ندارم و این مسئله خیلی خیلی عذابم میدهد باید بجنبم خیلی عقبم...خیلی....نمیدانم اگر لج نمیکردم و یکی از رشتههای به اصطلاح پول ساز را که همه میگفتند میزدم... اگر پا روی علاقهام میگذاشتم و چشم بسته تسلیم حرف این و آن میشدم الان وضعم بهتر بود؟؟؟ نه، مطمئنم که نمیتوانستم دوام بیاورم...گاهی فکر میکنم توی این بیست و یکسال هیچ کار مثبتی نکردهام... وقتی به نخواندهها و نادانستهها فکر میکنم ترس برم میدارد...
بگذریم.... سالهاست که روز تولدم آرامش نداشتهام چون همیشه یا همان روز یا فردایش امتحان دارم. مثلن فردا (20 دی) رسمن امتحانات پایان ترمم شروع میشوند و امتحان اخلاق دارم. بچهها میگفتند بخون برات مفیده یه کم اخلاقت خوب بشه روز تولدت!!!!
توصیه به والدین گرامی: لطفن هنگام بچهدار شدن دقت کنید که فرزندتان در فصل امتحانات متولد نشود که در آن صورت جشن تولدش همراه با استرس خواهد بود و هیچ لذتی نخواهد برد و تازه مجبور است ساعات عشق و حال با دوستان را در روز تولد کاهش بدهد که مبادا فردا امتحان اخلاقش را بیافتد!!!!!!!!! (البته ممکن است شما حساب همه جا را کرده باشید و فرزندتان یکماه زودتر به دنیا بیاید و همهی رشتهها را پنبه کند!!!)
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1384ساعت 1:17  توسط بچه پررو
|
خیلی نوشتم اما هیچ یک از نوشتهها به دلم ننشست. تنها جملهای که در وصفت میتوانم بگویم این است: (کسی که مثل هیچکس نیست.)
اوایل نقش عروسکم را بازی میکردی، یکسالی که گذشت همبازیم شدی و پای تمام شیطنتها و خرابکاریها. کلاس اول که رفتم پا به پای من مینشستی و مشق مینوشتی. سال بعد تو کلاس اولی بودی و از آن سال به بعد تا وقتی دیپلم گرفتیم به یک مدرسه میرفتیم. هر وقت مشکلی داشتم اولین نفری که با خبر میشد تو بودی، اگر دروغ میگفتم تنها کسی که از قیافهام تشخیص میداد تو بودی. وقتی شیطنت میکردم تو قضیه را ماست مالی میکردی (هنوز هم جور خرابکاریهایم را میکشی!!). انگار نه انگار که من خواهر بزرگ بودم و تو خواهر کوچک. بچهی عاقل و بیسر و صدای خانه تو بودی و دختر جیغ جیغو و بیتربیت من!!
یادت هست روزی که اتاقهایمان را از هم جدا کردند؟ فکر میکنم سالی بود که من کنکور داشتم. بعد از ظهر که آمدم خانه، تا وارد اتاقمان شدم خشکم زد، وسیلههای تو توی اتاق نبود...مامان و بابا بدون این که نظر ما را بخواهند اتاقهایمان را از هم جدا کرده بودند. تو مثل همیشه زیاد جر و بحث نکردی آخر همیشه از دعوا و جار و جنجال بدت میآمده. ولی من خانه را روی سرم گذاشتم چقدر جیغ و داد کردم اما مامان و بابا کوتاه نیآمدند بهانهشان هم همرشته نبودن ما و کنکور من بود. بعد از 17 سال از هم جدامان کردند. ناامید که شدم در را بستم و آنقدر گریه کردم که دیگر مطمئن شدم اشکهایم تمام شده، موقع خواب هم رختخوابهایم را زدم زیر بغل و آمدم اتاق تو . مدتی طول کشید تا به جای خالیت توی اتاق بچگیهامان عادت کردم و توانستم تنها بمانم.
فردا تولد توست و خودت خوب میدانی که چقدر از آمدن و بودنت خوشحالم. عاشق بحثهای شبانه و حافظ خواندنهایمان هستم، عاشق چپ چپ نگاه کردنت که یعنی "باز چه دسته گلی آب دادی لادن!!!"، عاشق جر و بحثمان بر سر اینکه من اول فلان کتاب را بخوانم یا تو ؟ سینما رفتنهایمان، تانگو رقصیدنمان!!! و در یک کلام عاشق لحظه لحظهی با هم بودنمان.
***********
باید این پست رو 12 شب به بعد میگذاشتم اما اونقدر خستم که فکر نکنم بتونم تا 12 بیدار بمونم.
پ.ن: خیلی دلم میخواد آپ دیت کنم اما امتحانات عملیم شروع شدن. تقریبن هر دو روز یک امتحان دارم. تئوریها هم از بیست دی شروع میشن و خلاصه خیلی درگیرم. دلم برای یک وب گردی حسابی لک زده. امروز یک سری به وبلاگهاتون زدم و هولهولکی مطالب جدید رو خوندم اما وقتی برای کامنت گذاشتن نبود. تو رو خدا به خاطر من این روزها مطلب طولانی ننویسید که بتونم بخونم حسودیم نشه!!! (چه پر توقعم من!!!)
پ.ن2: دوستای عزیزم که ایران نیستن کریسمس مبارک امیدوارم تعطیلات بهتون خیلی خیلی خوش بگذره البته عکس فرستادن برای بنده فراموش نشه!!!
+ نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 18:57  توسط بچه پررو
|
راجع به پست قبل خیلی فکر کردم، علاوه بر نظراتی که در کامنتدونی هست چندین نفر از دوستان هم حضوری یا توی چت راهنماییم کردن و عقیدهی خودشون رو گفتن، تصمیم گرفتم سکوت کنم و امیدوار باشم که یک دورهی کوتاه باشه یا حداقل یا توافق همسرش که توی ایران کمی بعید به نظر میرسه. راستش من از همون اول هم قصد دخالت نداشتم فقط عذاب وجدان بود که حالا کمی از غلظتش کاسته شده. دوستانی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که از فضولی در کار دیگران و سر کشیدن توی مسائل خصوصی افراد بیزارم تا جایی که عدهای این اخلاق من رو با بیتفاوتی و بیعاطفگی اشتباه میگیرن. اما دلیل نوشتن اون پست و اون همه دل نگرانی......چرا دروغ بگم؟ تا به حال میان حلقهی دوستان نزدیک و افراد فامیل به چنین موردی برخورد نکرده بودم. حس بدیست وقتی درگیر دهها نکتهی متضاد شوی و نتوانی درست را از نادرست و بد را از خوب تشخیص دهی. اصلن در این جور موارد درست و نادرستی هم هست؟ بد و خوب از کدام جنبه؟ آیا بد و خوب همان است که پدرها و مادرهایمان پایبندش هستند یا چیزی که معلمهای پرورشی یک عمر در مغزمان فرو کردهاند یا اصلن مگر بد و خوب از نظر من همانیست که از نظر تو هست؟ شاید هر کس خوب و بد را با توجه به منافع لحظهییش معنا میکند و این گونه است که دیگر معیار تشخیصی وجود ندارد. همهی ما گاهی درگیر این تناقضات میشویم، تنها من این گونه نیستم. از آنجا که نظر خوبی راجع به ازدواج و ثبت قانونی روابط خصوصی ندارم کمی در این مقوله دچار تناقضم. در مورد لغت «خیانت» باید بگویم که از نظر من به هیچ وجه نشانهی مردسالاری نیست. هر لغتی در جایگاههای متفاوتی میتواند مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی من میگویم یکی از دوستانم به همسرش خیانت میکند کجای این جمله نشان مردسالاریست؟ من چه زمانی گفتم آدمها مایملک یکدیگرند؟ مگر نه این است که تمام تلاش من و امثال من برای حذف این فکر است که زن مایملک شوهر و دختر مایملک پدر و برادر است؟ از نظر من خیانت یعنی پنهانکاری، یعنی دروغ گفتن، یعنی با هزار نفر باشی و انتظار داشته باشی طرفت تنها با تو باشد و با تو بخوابد. همهی حقوق دو جانبه هستند. من هیچ وقت نگفتم این آدم با یک نفر بخوابد یا 100نفر. آنقدر بسته و دیکتاتور نیستم که برای روابط خصوصی دیگران چارچوب تعیین کنم. ناراحتی من از حقیست که این آدم برای خود قائل است و برای طرف مقابل خود نیست. اگر این آدم مشکل اقتصادی دارد همسرش هم همان مشکل را داراست اگر فشار هست روی هر دوی آنها هست پس چطور است که مرد به خود اجازهی تخلیهی فشار و آرامش موقت را میدهد اما برای همسرش این حق را قائل نیست حتی اگر تخلیه فشار برای او در قالب داد و فریاد یا گریه باشد؟؟ (میخواهم نظرم را راجع به ازدواج و تعهد و خیانت بنویسم اما واقعن امشب وقت ندارم باشد برای پستی دیگر.)
***********
پ.ن: به سلامتی!!! هر دم از این باغ بری میرسد. دیروز صبح مطلبی را در بخش زنان ِ سایت «ایران امروز» خواندم راجع به تجاوز 2 ساعت بعد که آمدم لینکش را بگذارم دیدم «ایران امروز» فیلتر شده!!!
راستش 4 تا فیلتر شکن را امتحان کردم همهشان فیلتر بودند! جدی جدی دیگه شورش رو درآوردن از هر 10 تا سایت که سرچ میکنی 5 تا حتمن فیلتر شده.
+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 2:16  توسط بچه پررو
|
چند روزیست مسئلهای فکرم را مشغول کرده، یک لحظه میخواهم از عصبانیت منفجر شوم لحظهای بعد اشکم جاری میشود. به خودم میگویم برو همه چیز را بگو و از این عذاب کشنده خلاص شو اما بلافاصله پشیمان میشوم، میترسم همه چیز آن طوری که من فکر میکنم پیش نرود و اوضاع از این که هست خرابتر شود. میترسم یک طرفه به قاضی رفته و همه چیز را ندیده باشم. حتی یک روز دیگر تحمل این بار برایم کشنده است. شما بگویید اگر جای من بودید چه میکردید؟
چند روز پیش خیلی اتفاقی متوجه شدم که یکی از دوستان بسیار نزدیک (برای راحتی کار این فرد را "شماره یک" مینامم.) به همسرش(زناش) خیانت میکند. اول تصور کردم شایعه است، از قبیل حرفهایی که پشت سر این و آن زده میشود اما وقتی اساماسهایی را که برای یکی از دوستان مشترک و نزدیکمان فرستاده بود و کثافتکاریهایش را با لذت شرح داده بود خواندم مطمئن شدم که دوست مشترکمان دروغ نمیگوید. حتی در همان لحظهای که ما داشتیم راجع به این مسئله صحبت میکردیم "شماره یک" اساماس فرستاد و از شیرینکاری تازهاش تعریف کرد. دوست مشترکمان که خیلی نگران عکسالعمل تند من بود گفت:( به ما ربطی نداره، زندگی خودشونه.من فقط اینها رو به تو گفتم که حواست رو جمع کنی بدونی چه جور آدمیه. "شماره یک" خیلی عوض شده دیگه اون مجنونی که همهی دوست و آشناها قصهی عشقش رو تعریف میکردن مرده. حتی یک بار به من پیشنهاد سکس داده! باورم نمیشه ما از بچگی با هم بزرگ شدیم "شماره یک" به همه میگفت من خواهرش هستم.) با تعجب گفتم:( حالا چرا شیرینکاریهاش رو برای تو تعریف میکنه؟ ) گفت:( نمیدونم شاید چون از بچهگی هر وقت ناراحت میشد یا مشکلی داشت با من درمیون میگذاشت. میدونه من به کسی نمیگم!!) به دوست مشترک گفتم این قضیه با مشکلات بچهگی فرق میکند اینجا بحث خیانت است، بحث این است که همسر او غافل از تمام این مسائل هر شب عاشقانه کنارش میخوابد و روزی هزار بار فدایش میشود، حس میکنم با دانستن و پنهان کردن این مطلب از زن ِ "شماره یک" به خودم خیانت میکنم به تمام باورهایم، انگار به جای "شماره یک" من هستم که گاه و بیگاه در نبود همسرم دست زنی غریبه را میگیرم و به خانه میآورم، انگار من هستم که آن اساماسهای وحشتناک را راجع به هیکل زیبای فلان دختر و روشهای مختلف مخزنی!! و... مینویسم. هر لحظه چهرهی معصوم و نگاه عاشقانهی همسر ِ "شماره یک" پیش چشمم جان میگیرد، یاد حرفهایش میافتم و تعریفهایش از خوبی ِ "شماره یک". دوست مشترکمان میگوید زنها خیلی زود متوجه خیانت همسرانشان میشوند، چطور همسر "شماره یک" تا به حال به شوهرش شک نکرده؟... او آنقدر عاشق است که تا با چشم خودش نبیند باور نمیکند. مثل چشمهایش به "شماره یک" اطمینان دارد. دوست مشترکمان دائم تاکید میکند که مبادا به روی خودم بیاورم یا چیزی بگویم که " شماره یک" متوجه شود قضیه را فهمیدهام. فکر میکنم اگر من جای همسر ِ "شماره یک" بودم؟؟؟ اگر یک روز بفهمد که من میدانستهام و از او پنهان کردهام؟؟؟ چطور به یکی از عزیزترین دوستانم خیانت کنم و در خیانت شوهرش شریک باشم؟؟؟ لحظهای که آرامتر بودم با خودم فکر کردم شاید راه دیگری هم باشد. میدانم "شماره یک" مشکلات زیادی در زندگی دارد که ریشهی همهشان مشکل اقتصادیست. میدانم از چند وقت پیش قرص اعصاب میخورد و مدتی افسرده بوده اما اینها توجیه مناسبی برای چنین عملی نیستند. به خودم میگویم هر انسانی که تحت فشار قرار بگیرد یک جور عکسالعمل از خود نشان میدهد شاید این هم نوعی عکسالعمل برای فراموشی ِ گرفتاریهاست. باید پیش از هر کار با خود "شماره یک" صحبت کرد. اما او که نمیداند من موضوع را فهمیدهام؟ دوست مشترکمان هم که معتقد است به ما مربوط نیست، اساماسهای "شماره یک" را میخواند و جواب کوتاهی میدهد یا نمیدهد. میگویم بگذار اگر اینبار پیغام فرستاد من به جای تو جواب بدهم، قبول میکند. چند لحظه بعد "شماره یک" میپرسد که دوست مشترکمان میتواند مخ فلان دختر را برایش بزند؟ (دخترک را میشناسم زمانی عاشق ِ "شماره یک" بود.) مینویسم:( نه، فلانی دوست پسر داره و حاضر نیست به دوستش خیانت کنه.) جواب میدهد که:( آخه دختر قبلیه حاضر نیست سکس کامل داشته باشه نمیخواد بکارتش رو از دست بده.) مینویسم:( بدبخت بالاخره ایدز میگیری اون همسر بیچارت رو هم بدبخت میکنی.) جواب میدهد:(خودم میدونم چکار کنم که ایدز نگیرم.) دوست مشترکمان میگوید بپرس مگر با همسرت مشکلی داری که میروی سراغ دیگران؟ جواب میدهد:( نه مشکلی ندارم ولی گاهی اوقات تنوع لازمه!) و دوباره شروع میکند به تعریف ازدختر قبلی. میپرسد:( میخواهی برایت بگویم چه دختری مناسب سکس است و ایدهآل؟ راستی از نظر شماها چه پسری برای سکس ایدهآل است؟) از کوره در میروم میخواهم زنگ بزنم و هر چه از دهنم در میآید نثارش کنم که دوست مشترک جلویم را میگیرد و میگوید که مبادا جواب تابلو بدهی که "شماره یک" شک کند. مینویسم:( نه اصلن لازم نیست تو یکی برای من بگویی چه دختری مناسب است. در ضمن هیچ ایدهآلی از نظر من وجود ندارد هر کس نوعی سکس را میپسندد اما من فکر میکنم ارتباط جنسی تنها با عشق معنا پیدا میکند به شخصه حاضر نیستم تن به سکس ِ بدون عشق و علاقه بدهم.) مینویسد:( حالا چرا شاکی هستی؟ پریودی؟)!!! میگویم:( نه نیستم. تا وقتی هیچی نمیگم خوبم؟ خوش اخلاقم. اما اگر واقعیت رو بگم حتمن عصبی هستم.) میگویم:( به همسرت هم حق میدی که اونم با چند نفر دیگه رابطهی جنسی داشته باشه؟ شاید اونم به تنوع نیاز داشته باشه؟) مینویسد:( اصول دین میپرسی؟ این حرفها یعنی چی؟) مینویسد:( من که هر روز از این کارها نمیکنم، از اول ازدواجم چهار یا پنج بار بوده، ببین من اصلن وضع روحی خوبی ندارم البته میدونم این توجیه مناسبی نیست اما در این شرایط افتضاح روحی سکس با این افراد آرومم میکنه.) میگویم:( راهی بهتر از خیانت برای آروم کردن خودت پیدا نکردی؟ چرا نمیری پیش روانپزشک؟ مشاوره؟) جواب میدهد:( بین خودمون باشه، دو ماهی هست که دارم میرم پیش روانشناس اما هنوز هم روحیم خرابه.) میگوید که باید برود و خداحافظی میکند. من میمانم چهرهی زنی که برایم اسطورهی عاشقیست کسی که هر وقت به شوخی میگفتم آخه این "شماره یک" چی داشت با اون قیافه، که عاشقش شدی؟! می خندید و میگفت از نظر من اون زیباترین، با شعورترین، خوشهیکلترین،....ترین،...ترین،...ترین... پسر دنیاست!!! دوست مشترکمان میگفت "شماره یک" هنوز هم در ظاهر رفتارش هیچ تغییری نداده و هرکس که نداند فکر می کند برای زنش میمیرد!! باید چکار کنم؟ اگر با چشمهای خودم اساماسها را نمیدیدم صد سال هم باورم نمیشد. گیج شدهام فکر میکنم نکند بیخودی شلوغش کرده باشم؟ ممکن است روزی بعد از ازدواج خودم هم محتاج چنین تنوعی باشم؟؟؟ کار درست کدام است؟ با این سکوت هر روز بیشتر از خودم متنفر میشوم. دوست مشترکمان میگفت گاهی پیش میآید که مرد و زن چندین شریک جنسی دارند اما تنها عاشق یک نفر هستند و این ارتباطهای مختلف جنسی هیچ خللی در عشقشان به وجود نمیآورد. فکر میکنم ممکن است درست باشد ولی به شرطی که طرف مقابل( همسر ) موضوع را بداند و با این مسئله مشکلی نداشته باشد نه به این صورتِ پنهانی.
شما اگر به جای من بودید چه عکسالعملی نشان میدادید؟ اصلن شما در این رابطه چگونه فکر میکنید؟
+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت 20:26  توسط بچه پررو
|
خواب و بیدار جلوی تلویزیون نشسته بودم و گوشم به اخبار بود یک دفعه با صدای گوینده که گفت:( بینندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید.) گوشهایم تیز شد( سقوط هواپیما در منطقهی مسکونی)...سقوط هواپیما در منطقهی مسکونی...باز هم سقوط، باز هم مرگ،سوختگی،زنده زنده شعلهور شدن.
از این کانال به آن کانال دنبال خبری جدیدتر، اشک است و اشک و اشک....نفهمیدم چطور خودم را به دانشکده رساندم، نفهمیدم کلاس کی تمام شد تمام مدت به شعلههای آتش فکر کردم و زنده زنده سوختن.عصر که برگشتم حرف از 96 سرنشین هواپیمای باری!!! بود و 106 کشته. اخبار بیست و سی و گریهی مجریان و عوامل پشت صحنه. اشک ریختم،فریاد زدم حتی داد و بیداد کردم اما آنها مرده بودند. آنها سوخته بودند و ما باز میخواستیم به طرز احمقانهای منطقی باشیم ، منطقی فکر کنیم و آرامشمان را به رخ این و آن بکشیم. مثل آن امیر سرتیپ نمیدانم کیکی که در مصاحبه میگفت پیش میآید!!! طبیعیست!!! در کشورهای دیگر هم ممکن است پیش بیاید. یا مثل آن یکی سرهنگ که میگفت بر خلاف شایعاتی که در سطح شهر پراکنده شده آمار کشتهها زیاد نبوده!!!.... زیاد یعنی چقدر؟ چند نفر؟؟؟ چند کیلو گوشت سوخته؟؟ از ظهر تا الان صدای اون مادر بیچاره توی سرم میپیچه: ( من همین یک بچه رو داشتم...). خدایااااااااااااا دارم خفه میشم. 24 ساعته دارم اشک میریزم اما انگار هنوز یک قطره اشک هم نریختهام.... چرا؟؟ شما رو به خدا یکی بگه چرا همه چیز اینجا اینقدر احمقانست؟ چرا همش باید منتظر خبر مرگ این و اون باشیم؟؟ چرا همش باید تن و بدنمون بلرزه؟؟ آخه چقدر سانحه؟ چقدر حادثه؟ چقدر صبر و عزا و لباس سیاه و ........... هر دفعه که تلویزیون رو روشن میکنم به خودم میگم خدا کنه اتفاقی نیفتاده باشه، هر بار که کانکت میشم با ترس و لرز صفحه باز میکنم.
دفعهی بعد چند روز دیگهست؟ جای بعدی کجاست؟ کدوم شهر؟ قراره زلزله بیاد مدفون بشیم یا بمب گذاری بشه تکه تکه بشیم؟ شایدم توی یک تصادف ماشین یا شاید قراره دستگیر بشیم؟ ممکنه از بالای دیوار خونه بیان تو و سلاخیمون کنن احتمالش هست توی بیمارستان داروی بیهوشی تاریخ مصرف گذشته به ما تزریق بشه و هزار اتفاق پیشبینی نشده و هیجان انگیز دیگر!!!!!!
من خستم باور کنید خیلی خستم گاهی میگم ای کاش منم برم بغل دست اونها راحت بشم از این وحشت و استرس مدام.
لینک نمیدهم خودتان حتمن تا به حال همه را دیدهاید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 18:6  توسط بچه پررو
|
کشورم را دوست دارم. کشوری که نامش ایران است بدون پیشوند و پسوند. کشورم را دوست دارم و هر روز که میگذرد بلندتر از روز پیش صدای ضجههایش را میشنوم. «ای ایران» را که میشنوم اشکم جاری میشود. ... ایران؟؟ ایران را دوست دارم یا مردمش را؟ ...شهید پرور یعنی چه؟ مگر میشود کسی را از نوزادی برای شهید شدن پرورش داد؟... یادم هست یک روز به (گ) گفتم اگر جنگ شد چه میکنی؟ گفت:(از اینجا میروم.) و من فکر کردم که میجنگم و اصلن هم به شهادت و لاله شدن فکر نکردم. اما من نمیتوانم کسی را بکشم، نمیتوانم به هیچ کس حتی اگر دشمن باشد تیر اندازی کنم پس باید پشت جبهه کار کنم. فکر میکنم من که نمیتوانم کسی را بکشم پس چرا از وقتی به یاد دارم همیشه یک چاقوی ضامن دار توی کیفم هست؟؟؟ میگویم خوب من که نمیخواهم بکشم آن چاقو هم برای تهدید و ترساندن احتمالی است. شاید در تاکسی یا جای دیگری که الان به ذهنم نمیرسد مورد استفاده قرار گرفت. یک روز بابا گفت اگر واقعن اتفاقی بیافتد میتوانی چاقو را استفاده کنی؟ و من فکر کردم که میتوانم. خوب، شاید هم توانستم، انسان تا در شرایط خاص قرار نگیرد نمیتواند راجع به عکسالعمل خودش اظهار نظر کند.
دیگر این معدهی لعنتی شورش را درآورده، جرئت ندارم یک لحظه به چیزی فکر کنم، خدا نکند استرس داشته باشم یا عصبانی و ناراحت شوم که در آن صورت از شدت درد میخواهم زمین را هم گاز بگیرم. جدیدن جالبتر هم شده و همین که راجع به معده درد صحبت میکنم تشعشعات دردناکی به سلولهای عصبی میفرستد که یعنی حرفش را هم نزن. بابا میگوید میدانم با این اخلاق گندت بالاخره کارت به بیمارستان و عمل معده میکشد.
به خاطر اشعاری که از فروغ نوشته بودم نگران نباشید. نه گریه میکنم، نه افسردگی گرفتهام، نه هیچ چیز دیگر. تنها بیقرارم که امیدوارم زمان حلاش کند.
چرا اینقدر با افتخار از ( استقبال پر شور مردم ایلام از آقای ا.ن) میگویند؟ ما خدمت گزار دولتیم یا دولت خدمت گزار ما؟ مگر نه این است که ایشان برای خدمت برگزیده شدهاند؟ پس این استقبال و رقص کُردی و شعار دادنها یعنی چه؟ دلشان خوش است که دینشان اسلام است و یکتا پرستند. میگویند که نباید جز خدا در برابر هیچ قدرتی سر خم کرد اما در عمل همهی این دست بوسیها و سر خم کردنها را تقدیس میکنند و در بوق و کرنا. رهبر را میپرستیم، رئیس جمهور را میپرستیم، مردههایمان را میپرستیم، خاک فلان جا را در کیسه میکنیم و مقدس میدانیم! اگر عاشق شویم برای نشان دادن میزان عشق معشوقمان را هم پرستش میکنیم!! از هر چیز بت میسازیم برای در تاقچه گذاشتن و پرستیدن و در آخر هم میگوییم که یکتا پرستیم.
به (گ) گفتم اگر بگویند یک ماه دیگر اعدامت میکنیم چه میکنی؟ گفت:( میگویم همین الان اعدامم کنید لطفن.) فکر کردم پس تکلیف این که میگویند: ( از این ستون به آن ستون فرج است ) چه میشود؟ شاید تا یک ماه دیگر اتفاقی افتاد و اعدام لغو شد. شاید تلاشهای بیرونی نتیجه داد. بعد فکر کردم یک ماهههه....همهاش مرگ است و شکنجهی روحی. هر لحظه تصور طناب دار و چشمان از حدقه درآمده و درددددددد. نمیدانم اگر من بودم 30 روز میمردم و میمردم و بیمرگ زنده میشدم یا مثل (گ) ترجیح میدادم همان لحظه بمیرم.
یاد( پرومته)ام افتادهام. دلم برایش تنگ شده. او مرا نمیشناسد، نمیبیند، نمیخواند اما هیچ یک از اینها مهم نیست. من عاشقش هستم، تحسینش میکنم، برایش اشک میریزم و روزی هزار بار یادش میافتم. ای کاش من هم ذرهای (پرومته) بودم.
این امتحان ماشین آلات پدر مرا درآورده!! همش میللنگ و پیستون و سیلندر و ...تازه اینها که خوبند. با این اعداد ارقام طول و عرض و ضخامت چه کنم؟؟ از آنها بدتر حساب کردن دورهای چرخش میللنگ و باز و بسته بودن محفظهها در موتورهای 4 زمانهی 8 سیلندر و 10 سیلندر و ....خدا به دادم برسد 10 روز دیگر امتحان دارم.
میخواهم مطلبی بنویسم راجع به کتابهای کودکان و همین طور یک مطلب اقتصادی که مدتهاست اعصابم را به هم ریخته اما اصلن نمیتوانم متمرکز باشم. دائم فکرم از سمتی به سمت دیگر میرود. این واحد اقتصاد که این ترم برداشتم خیلی به دردم خورد. عجیب است وقتی از نزدیک با محاسبات اقتصادی آشنا میشوی و معنای آمار و ارقام اقتصادی را میفهمی تازه متوجه میشوی که اعضای دولت در تشریح برنامههای اقتصادیشان چه جکهایی میگویند.
فردا صبح یک مسافرتک!!( ک تصغیر است.) دو روزه میروم.
راجع به گرایشهای مختلف فمینیسم حتمن خواهم نوشت. البته گوشهی سمت چپ وبلاگ ساسان هم لیستی از گرایشهای مختلف هست که میتوانید انتخاب کرده و توضیح مربوطه را بخوانید.
قول میدهم کمتر تکرار شود
از صبرتان ممنون.
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 22:18  توسط بچه پررو
|
اضطراب که میآید سکوت میآورد برایم و آشفتگی. اضطراب که میآید معده دردهای شبانه میآورد و افکار پریشانی که دائم از این سو به آن سو میدوند. اضطراب که میآید گیر میدهد به زمین و زمان و از همه چیز بیزارم میکند. تمام دلخوشیهایم را مسخره میکند و کنار میزند. از هر مسئلهی پیش و پا افتادهای غول میسازد و زندگی را سیاه میکند. اضطراب که میآید، گیر میدهم به تو، هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی کنار هم ردیف میکنم و میگویم باید همه چیز را تمام کرد. موبایلم را خاموش میکنم، زود میروم... دیر میآیم... بیهوده پرسه میزنم....همه اعتراض میکنند که چرا موبایلت خاموش است و من فقط سکوت میکنم. زنگ میزنم خیلی ساده میگویم همه چیز از نظر من تمام شده است. نمیگویم دوباره به هم ریختهام، دست و دلم میلرزد و از همه چیز بیزار شدهام؛ اما تو میفهمی....توضیح نمیخواهی...بحث نمیکنی...سعی نمیکنی منصرفم کنی...میگذاری به حال خودم باشم تا این دوره بگذرد. اضطراب که میآید گیر میدهد به آرایش کردنم. یاد بهرهکشی و هزار چیز دیگر میاندازدم. آن قدر میگوید و میگوید که همان رژ بیرنگ را هم پرت میکنم روی میز و میروم.
اضطراب که میآید گیر میدهد به مُردهها. هر چه بحث و حرف قدیمی و پوسیده و اعصاب خرد کن است از قبر میکشد بیرون و از سر نو میگیرد. انگار نه انگار که من این همه سعی کردهام اینها را فراموش کنم.
اضطراب که میآید دیگر با یک من عسل هم نمیشود خوردم. بچهها که شوخی میکنند از ترس این که مبادا حرف ناجوری از دهانم در بیاید لبم را گاز میگیرم و مرتب دندان قروچه میکنم.
صدای پایش که میآید ترس برم میدارد. … این دفعه چقدر طول میکشد؟
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1384ساعت 1:2  توسط بچه پررو
|
خواب دیدم صبح شده و بیدار شدهام. از اتاق که بیرون آمدم همه خانه بودند، مرا که دیدند اول تعجب و بعد شروع به خندیدن کردند. همهشان با هم میگفتند ( تو کوری....تو کور شدهای!). با تعجب به چشمانم دست کشیدم و گفتم (یعنی چی؟؟؟)، گفتند (دیشب که تو خواب بودی چند نفر به ما حمله کردند و تو را در خواب کور کردند) گفتم (ولی من میبینم) و بعد رنگ لباسهایشان را با اشاره به جایی که هر کدام نشسته بودند گفتم. اما آنها باز میخندیدند و حرفشان را تکرار میکردند. انگار اصلن از کور شدن من ناراحت نبودند. از طرفی من که میدیدم!!!!....آنقدر گفتند و گفتند که یک دفعه به خود آمدم و دیدم تیغ به دست با شکاف عمیقی در هر دو چشم جلوی آینه ایستادهام و اشک میریزم. به تصویر وحشتناک خودم زل زده بودم. ... هنوز هم میدیدم!!
بیدار که شدم بالشم از اشک مرطوب بود، میترسیدم به آینه نگاه کنم. این دیگر چه خوابی بود؟؟ تمام روزم خراب شد. میگویند خواب بازتاب تفکرات و وقایع روزمره است. نمیدانم شاید دلیلش مطلبی بود که قبل از خواب راجع به جنگ خوانده بودم. خوابِ بیآرامش میشود عذاب مضاعف. میشود روبهرو شدن با هر پدیدهی روزمره به توانِ 2 ، میشود...؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 22:0  توسط بچه پررو
|
خوب من رسمن از همین تریبون اعلام میکنم که از روی تنبلی و به دلیل نداشتن وقت یک قالب آماده انتخاب کردم و قصد عوض کردنش را هم ندارم.
( سینا من که جرئت ندارم بهت تلفن بزنم و بگم که همهی زحمتهات رو هدر دادم. اما واقعن رنگ مشکی من رو دیوونه میکنه. با سفید یا آبی خیلی راحتترم. در کمال پررویی باید بگم لطفن دوباره زحمت بلاگرولینگ رو بکش و وارد قالبش کن. )
+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1384ساعت 1:56  توسط بچه پررو
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 0:30  توسط بچه پررو
+ نوشته شده در جمعه 29 مهر1384ساعت 12:36  توسط بچه پررو
|
انگار همهجا سکوت باشد، سکوت مرگ…تاریک باشد، سیاهی محض…انگار درون این سیاهیها پر از تیغ و میخ و سیخ باشد، پر از دیوار….انگار محکومت کنند….برهنه…بینور…تاابد. انگار صدها ترانه بدانی و دهانت را ببندند تا سکوتشان همیشه سکوت بماند….انگار ذهنت هم با سکوت یگانه شود…انگار حل شوی، ناپیدا در تاریکیها بیترانه.
انگار دعوتت کنند به مهمانی و دم در ورودی صاحبخانه چاقو بگذارد زیر گلویت….انگار به یک نخ آویزان باشی و کسی با خونسردی آن را ببرد و با سقوطت تفریح کند…
انگار عدهای ژولیده موی و گریان را ببینی که مرگت را به عزا نشستهاند….انگار خودت برای خودت ختم و شب هفت و چله بگیری و بنشینی یک دل سیر گریه کنی و آواز سوزناک بخوانی…اما تو نمردهای!!!
انگار بخواهی منفجر شوی از غصه….بخواهی فریاد بزنی، ضجه بزنی اما دائم در گوشت بگویند:"سکوت را رعایت کن". "سکوت را رعایت کن"….
انگار همهی این حسهای مزخرف را با هم داشته باشی….انگار هیچ چیز برای چنگ انداختن نباشد…هیچ…
انگار تنهای تنهای تنها باشی…
*********************
لینک:
گزارش ميهمانی احمدی نژاد در نيويورک(حسین درخشان، نیما بهنود)
دنیای مجازی در تسخیر شیطان است!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 2:27  توسط بچه پررو
این را که خواندم بیاختیار اشکم سرازیر شد. درست هفت ماه و بیست و شش روز از رفتنت میگذرد و من هنوز باور نکردهام. هر بار که به خانهتان میآییم تو را میبینم که با لبخند در را باز میکنی، همهمان را در آغوش میگیری، میبوسی.....خدا میداند چقدر دلتنگ میشوم وقتی به جای تو دیگری در را به رویمان میگشاید.....وقتی صندلی تو دیگر آنجایی که همیشه بوده نیست و دیگر کسی نیست تا (ی) با شیرین زبانی خودش را برایش لوس کند و بگوید "عمه....عمه"... چطور همهی دردها را در سکوت تحمل کردی؟؟ دردی که ما حتی از خواندنش عاجزیم؟ هنوز یادم هست وقتی گاه و بیگاه به خودت در آینه نگاه میکردی و چشمانت از اشک پر میشد...خدایا حالا میفهمم چرا وقتی از حمام میآمدی چشمانت سرخ بود...... چقدر خوب که در مراسم خاکسپاری شرکت نکردم. چقدر خوب است که به جای تصویر بیجان تو، چهرهی خندان و مهربان را در ذهن دارم.
..............................................
لینک:
اندام جنسیتان را بهتر بشناسید..
تمكين، پذيرفتن رفتارهاى جاه طلبانه مردان است .
نماينده مجلس :دختران جوان با لباس جلف موجب افكارپريشي جوانان ميشوند .!!!
..............................................
راستی نظرتون راجع به تغییراتی که در قالب دادیم چیه؟؟ خوب شده؟ من که خوشم اومده. البته یک کار دیگر که همانا راست و ریست کردن بلاگ رولینگ است مونده. اگر اون آقای گلی که قولش رو داده امشب بیاد اونم درست می شه.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 16:13  توسط بچه پررو
|
فکر میکنم با تاکسی بروم خانه یا اتوبوس؟ میخواهم تنها باشم، فکر کنم … نگاه کنم. با اتوبوس مدت طولانیتری در راه هستم و میتوانم از پنجرههای بزرگ آن در تاریکی به بیرون خیره شوم. اتوبوس حرکت میکند و از کنار آب رد میشود. نور صدها چراغ رنگارنگ بر سطح تیره آب افتاده. میان ازدحام ماشینها و هیاهوی بوقها و همهمهی آهنگهای مبتذل چه آرامش غمانگیزی دارند این آبهای تیره، انگار که دعوتت میکنند به فرو رفتن…یکی شدن….انگار وعدهی آرامش میدهند….نوید خواب بیکابوس. اتوبوس دور میزند و منظرهی آب را از چشمان من میگیرد. کسی در ذهنم میگوید: اگر این بار آخر باشد؟؟؟ و اشک در چشمانم حلقه میزند. حس چنگ انداختن به هر چه هست و نیست جان میگیرد، بزرگ میشود و آرزوی محال میگردد. دیگر مدتهاست که در بند ریمل و خط چشم و پچپچ مشکوک بغل دستیها و نگاههای پرسشگر این و آن نیستم، هوا که بارانی باشد مقاومت مسخره است. به خودم که میآیم اتوبوس در ایستگاهی توقف کرده است. به یادم میآید کلاسهای معارف و تاریخ اسلام که خارج از محوطه دانشگاه بود. ساعت دو بعد از ظهر توی گرما سر همین ایستگاه منتظر ماشین، به یادم میآید همینجا بود که با (ف) قرار میگذاشتم و مثل همیشه ربع ساعت از کلاس گذشته بود که میرسیدیم. خودم را میبینم، با (آ) و (ف) از کلاس معارف برمیگردیم، (آ) برای چند روزی میخواهد برود شهرشان و من چقدر از این موضوع ناراحتم. نگاه میکنم، نمیدانم اتوبوس کِی ایستگاه را ترک کرده، از جلوی بستنی فروشی که عاشقش هستم رد میشود، خودمان را میبینم وسط زمستان هر روز یکراست از دانشگاه میرفتیم بستنی بخوریم، میلرزیدیم و میخوردیم، با صدای بلند میخندیدیم و به (ش) اصرار میکردیم که در این تاریکی و سرما از قید خوردن پیتزا بگذرد!!! اتوبوس حرکت میکند به در و دیوار، فروشگاهها، ماشینها نگاه میکنم، نمیدانم همهی این رنگها، صداها و….در خاطرم میماند؟؟ از روبهروی مهدکودک سابق (ی) رد میشویم. صبحها من و بابا و (ی) با هم میرفتیم و من و(ی) همیشه بر سر انتخاب نوع موسیقی در ماشین بحثمان میشد. بعد هم بابا جلوی مهد نگه میداشت تا من (ی) را ببرم و تحویل بدهم از جلوی در تا وقتی که به در اصلی مهد برسیم صد بار میگفتم ( خواهر جونم سلام یادت نره ) آخرش هم یادش میرفت و بدون سلام میرفت تو. یادم میآید روزهایی که مامان زنگ میزد و میگفت کار دارد و من باید (ی) را از مهد بردارم. با عجله هم که خودم را میرساندم باز هم نیم ساعت دیر میشد هر چه به (ی) اصرار میکردم بگذار با تاکسی تا خانه برویم قبول نمیکرد و پایش را در یک کفش میکرد که پیاده برویم. در راه همهی درختها و ساختمانها و مغازهها را یکی یکی نشانم میداد و خود را موظف میدانست که توضیحی هم راجع به همه بدهد که فلان خانه سگ دارند یا فلان درخت گل داده و تو هنوز ندیدی!!.....چند بار دیگر اینها را خواهم دید؟؟ ممکن است فراموش کنم؟؟ چند بار دیگر با (گ) با پارک روبهروی خانه را دور میزنیم و پیاده تا آرایشگاه میرویم؟؟……باید پیاده شوم………چند بار دیگر مسیر ایستگاه تا خانه را پیاده خواهم آمد و صداهایی از پشت سر خواهم شنید که متلک میاندازند و قیمتهای پیشنهادیشان را با وقاحت در گوشم زمزمه میکنند؟؟؟ چند بار؟؟؟؟
...........................................
پ.ن:ادامه مطلبی که قولش را داده بودم بماند برای
بعد .
پ.ن۲: ممکن است چند روزی نباشم .
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 10:16  توسط بچه پررو
کمی با بلاگ رولینگ ور رفتم، یه چیزایی دستگیرم شد اما اون وسطاش برای وارد کردن کد توی قالب وبلاگ مشکل پیدا کردم و این که بعد از تمام این مراحل و پر کردن همه اون فرم ها دیگه باید چه کاری انجام بدم و این لینک ها چه جوری منتقل می شن به وبلاگ؟؟ بابا من که رشتم کامپیوتر نیست.....اگر نتونستم رو به راهش کنم همین جوری ساده و بی دردسر لینک ها رو وارد می کنم. فعلن تا اطلاع ثانوی امیدوارم.( بهم نخندین ها. ولی حسابی گیر کردم.)
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 1:34  توسط بچه پررو
|
این مهندس ما دائمن در کار راه رفتن و قدم زدن بر روی اعصاب بنده است.هر بار که چشمم به جمال رایانه روشن می شود یا چیزی پاک شده، یا چیزی اضافه شده یا کامپیوتر ویروس گرفته یا آفیس مشکل دارد یا اینکه خانم تشخیص داده اند که باید فرمت کنند و هزار و یک حادثه ی غیر مترقبه ی دیگر. اما همه ی این حوادث در مقابل بلایی که به سر من و لینک های عزیزم می آورد هیچ است. می دانید، من چون از اول با گذاشتن لینک وبلاگ های دوستان در وبلاگم مشکل داشتم و از طرفی تعداد وبلاگ هایی که می خواندم نسبتن زیاد بود همه را در قسمت Favorites سیو کردم تا هر روز برای پیدا کردن آدرس ها در به در نشوم و جلوی چشمم باشند، اما این خانم مهندس ما هر هفته به سرش می زند و یک بلایی سر رایانه می آورد و از آنجا که همه ی حوادث طبیعی و غیر طبیعی به نوعی باید بر سر من آوار شوند پس در نتیجه هفته ای یک بار لیست وبلاگ های مورد علاقه ی من از آن بالا پاک می شود و دوباره روز از نو و روزی از نو ...می گویید چرا همه لینک ها را در یک فولدر نمی ریزم و خیال خودم را راحت نمی کنم؟؟ عزیزان این کار را کردم اما تنبل هستم و نمی توانم روزی ۶۰ بار بیایم و این فولدر را باز کنم و یکی یکی دنبال لینک بگردم و در ضمن خانم مهندس دائمن غر می زند که تو جا زیاد اشغال می کنی و فیل های ورد و مطالب و عکس های سیو شده ی تو همه جا را اشغال کرده. می گویید آن ها را روی سی دی بزنم و با روی فلاپی سیو کنم؟؟؟ این کار را هم کرده ام اما مطالب باید به حجم مشخصی برسند بعد روی سی دی بزنم فرصت ندارم هر روز این کار را بکنم.....
خلاصه این که به همه ی آن دلایلی که بالا گفتم قضیه ی این لینک ها خصوصن بعد از این مسافرت اخیر حسابی کلافه ام کرده و تصمیم گرفتم همه را در وبلاگ بگذارم اما اول باید از همه ی دوستان اجازه بگیرم و این کار ممکن است چند روزی طول بکشد و بعد یک جا اقدام خواهم کرد.
.......................................
پ.ن: از حالا بگویم گذاشتن لینک شما به هیچ وجه به این معنی نیست که باید لینک مرا در وبلاگتان بگذارید و یا اعمالی از این قبیل. هر کس مختار است لینک های خود را به روش خویش ساماندهی کند و هیچ اجباری در کار نیست.من تنها به دلیل راحتی کار خود این روش را پیش گرفتم.
.......................................
پ.ن۲:کسی پیدا می شود که کمی راجع به بلاگ رولینگ به من توضیح بدهد؟؟ از این مهندس که چیزی به ما نمی ماسد!!!( اگر راجع به بلاگ رولینگ توضیحات طولانیست لطفن میل بزنید)
.....................................
پ.ن۳: می بینید حتی نمی دانم چه بلایی به سر این نرم افزار آمده که بتوانم نیم فاصله ها را رعایت کنم!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 0:15  توسط بچه پررو
|
می گوید تو از هر لحاظی رشد کرده باشی از لحاظ عاطفی حداقل دو سال عقبی!
فکر می کنم: چرا؟ چون قربان صدقه نمی روم؟ چون دائم عزیزم و فدایت شوم و سیل عبارات کلیشه ای و پوسیده ی به اصطلاح عاشقانه را بر سرش نمی ریزم؟
می گوید: بلد نیستی از عبارات محبت آمیز استفاده کنی، یاد نگرفتی، عادت نداری...
فکر می کنم: مگر دروغ گفتن زحمتی دارد؟ مگر نمی توان رو در روی او با چشمان نیمه باز و لب های زرشکی!! عبارات عاشقانه را بالا آورد؟
می گوید: وقتی انسان می تواند از زبان برای بیان احساساتش استفاده کند چرا نکند؟
می گویم: مردم این واژه ها را جنده کرده اند. آن قدر هر کس و ناکسی برای توصیف هر حس مسخره و غیر مسخره ای از این کلمات استفاده کرده کثیف شده اند. دروغند. من از کلیشه متنفرم. از هر چیز که رنگ تکرار و یکنواختی داشته باشد.
می گوید: یعنی فکر می کنی وقتی می گویم دوستت دارم دروغ می گویم؟
می گویم: نه... و فکر می کنم: بله...شاید دوست داشتن برای او تنها یک وظیفه است...شاید می اندیشد که باید اینگونه باشد...شاید...بله وقتی می گویی فدای تو دروغ می گویی. شاید این تفکر خودخواهانه باشد اما تو هرگز حاضر نیستی خود و منافعت را فدای من کنی و تنها برای پیروی از نمی دانم کدام عادت مالوف این جملات را بر زبان می رانی و از همچون منی نیز انتظار داری اینگونه باشم.
فکر می کنم: چرا دائم می خواهیم اطمینان حاصل کنیم که کسی دوستمان دارد؟چرا دوست داشتن و دوست داشته شدن مثل یک معامله شده ( یا شاید از اول بوده)؟ اگر دوستم داشته باشی دوستت دارم وگرنه خبری نیست! برای من فدایت شوم، قربان تو و....هیچ معنایی جز آمادگی برای مرگ در راه دیگری را ندارد، پس هرگز نمی توانم چنین عباراتی را در محاورات روزمره به کار ببرم و مثل نقل و نبات بین این و آن پخش کنم. همین طور در مورد تعارفاتی مثل در خدمتیم، چاکریم، نوکریم، برای دست بوسی خدمت می رسیم و ....
+ نوشته شده در شنبه 5 شهریور1384ساعت 2:31  توسط بچه پررو
|
برگشتم.
فعلن این ترانه را داشته باشید تا مطالب اصلی:
زحمت آهنگ زدن با دهان به عهده ی خودتان
با تو رفتم
بی تو باز آمدم
از سر کوی او
دل دیوانه...
پنهان کردم
در خاکستر غم
آن همه آرزو
دل دیوانه...
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 15:19  توسط بچه پررو
چند روزی به مسافرت میروم. فکر کنم تاریخ مصرف سفر قبلی تمام شده ( به این زودی!؟؟) چون دوباره قاطی پاتی کردهام. درست مثل همان روزها وحشت به جانم چنگ انداخته و از محیطهای باز فرار میکنم. همیشه وقتی ذهنم به هم میریزد فضاهای کوچک و محدود را ترجیح میدهم.
یادم میآید آخرین باری که به استرس عجیب و بی دلیل دچار شده بودم هشت ــ نه ماه پیش بود، در آن روزها فضای اتاقم آنقدر برایم بزرگ و غیر قابل تحمل بود که به قول مامان مجبور شدم برای خودم یک لانهی موش بسازم! لانهی من مکعب مانندی بود به طول و عرض 73 سانتی متر و ارتفاع 70 و به شیوهی معماری حلبی آباد بنا شده بود. دو دیوار لانهام از کنار هم قرار گرفتن میز کامپیوتر و میز تحریر تشکیل شده بود (پایهی میزها تشکیل دیوار داده بود.) دیوار دیگر همان دیوار اتاقم بود و باید فکری برای دیوار چهارم و سقف میکردم. من هم پس از کمی جستجو در وسائل دور ریختنی یک رو انداز کهنه و رنگ و رو رفته پیدا کردم که یک سرش را به میز کامپیوتر وصل کردم و سر دیگرش را به میز کارم. و همانا آن پرده درب لانهام بود!!! و حالا سقف مانده بود، من هم در کمال سادگی دو سه برگ روزنامه آوردم و به جای سقف از دو سو به میزها چسباندم و کف هم یک تکه موکت و از آنجا که از درون لانهام یک پریز برق رد میشد!! یک عدد چراغ مطالعه هم با خود به درون میبردم که از شدت تنگی جا نصفش روی پایم بود. باور کنید وقتی درون لانه بودم حالم خیلی بهتر بود. در همان محیط کوچک کتاب میخواندم، مینوشتم و حتی گاهی میخوردم! در حالی که در بیرون حتی نمیتوانستم درست فکر کنم. بعد از این که بهتر شدم و توانستم ذهنم را جمع و جور کنم لانهام را جمع کردم و حالا بیپناهم!!!
حدودن 20 روز نیستم، سعی میکنم آپ دیت کنم. دعا کنید بهتر شوم حداقل به اندازهای که بتوانم درست فکر کنم و مطالب نیمهتمامم را کامل کنم.
.....................
پ.ن: این لینک جدید نیست فکر میکنم هفته ی پیش خواندمش اما فراموش کردم اینجا بگذارم. مطلب جالبیست، حتمن بخوانید: آیا "نه مادر"ها خطری برای جامعه محسوب می شوند؟
+ نوشته شده در جمعه 7 مرداد1384ساعت 15:22  توسط بچه پررو
برگشتم.بعد از ۱۱ روز برگشتم.
از خودم، از افکارم از هر چیزی که به یادم می آورد گریختم. اتاقم، کتاب هایم، حتی شعرهایم را هم رها کردم و رفتم دور، دور، دور از هر آنچه که رنگی از ترس و وحشت داشت. آنجا هیچ رنگی رنگ دلهره و تپش نبود و هیچ کس جز من بر هیچ کاغذی خواب های آشفته اش را نمی نوشت. همه چیز آرام بود حتی زمان. و آدم ها رنگ صداقت بودند. اما من همرنگ هیچ رنگی نبودم یا اگر بودم نمی دانم آشفتگی چه رنگیست.
میان فرار و قرار تفاوتی نیست وقتی هر چه هست درون توست. تصوراتی که از زمزمه آن ها با آینه هم وحشت داری.
** با همه این ها حس می کنم کمی بهترم.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1384ساعت 15:53  توسط بچه پررو
مدت ها بود حرف هایی از قبیل تو بچه ای، نمی فهمی، بی ادبانه صحبت می کنی و یا ( احترام بزرگترت را نگه دار!!) نشنیده بودم. دفعاتی که مخاطب چنین حرف هایی قرار گرفته ام کم نبوده اما امروز که بعد از مدت ها این حرف به گوشم خورد به ذهنم رسید تا دلیل این رفتارها و برخوردها را از دیدگاه خودم روشن کنم:
نوع نگاه افراد به یکدیگر در قضاوتشان راجع به هم تاثیر زیادی می گذارد. برای مثال شما تا وقتی از کسی بدتان می آید و سابقه ذهنی منفی از او دارید نمی توانید به روشنی در مورد نظریات و اعمال او فکر و قضاوت صحیح کنید و این ذهن منفی شما خواه ناخواه تاثیر خودش را می گذارد. حال اگر بخواهیم این نوع نگاه را در مسائل خانوادگی بررسی کنیم، می توانیم به روابط پدر و فرزندی و یا مادر و فرزندی نگاه کنیم: پدر و مادری که دائما به چشم یک بزرگتر و کسی که وظیفه امر ونهی دارد و یا در مقام و پله بالاتری است به فرزندشان می نگرند از دیدن او به عنوان یک انسان که استقلال فکری و عملی دارد ناتوان می مانند و این مسئله مشکلات زیادی در رابطه آن ها با فرزندانشان ایجاد خواهد کرد . در این شرایط والدین، خود را در چارچوب نقش های تعریف شده ی پدری و مادری محبوس کرده اند و از فرزندانشان هم انتظار دارند تا به این چارچوب ها پایبند باشند، چارچوبی که در آن باید احترام بزرگتر را نگه داشت و این نگه داشتن احترام چیزی نیست جز سکوت محض فرزندان و تایید مطلق حرف ها و اعمال والدین و اجرای دستورات آن ها! در این میان اگر فرزندی باورهایش، ارزش هایش و دغدغه هایش با مادر و پدر و خاله و عمو و....تفاوت داشت می شود ناخلف، می شود کفر ابلیس و بی ادب!!!
من به هیچ وجه مخالف احترام گذاشتن نیستم اما این مسئله باید دو طرفه باشد، به این معنا که هیچ کس هر چقدر برایم عزیز باشد و یا هر قدر که اختلاف سنی ما زیاد باشد حق ندارد به من توهین کند و در مقابل انتظار احترام داشته باشد. هیچ کس نباید از نقش خود برای تحت سلطه درآوردن من یا امثال من سوء استفاده کند حالا این شخص می خواهد پدر باشد، مادر باشد یا خواهر و برادر و معشوق. باید این معانی از پیش تعریف شده و تزریقی را از ذهنمان پاک کنیم، احترام و دوست داشتن افراد با سکوت محض و چشم بسته قبول کردن حرف ها و اعمال آن ها متفاوت است.
بارها و بارها در بعضی جمع ها افرادی را دیده ام که وقتی در بحث کم می آورند و از طرفی غرورشان هم اجازه نمی دهد که حرف تو را تایید کنند، شروع می کنند به تحقیر و تخریب شخصیت طرف مقابل و این که: تو بچه هستی و نمی فهمی و تجربه ما را نادیده می گیری و اصلن معلوم نیست این حرف ها را از کجا یاد گرفته ای؟!! و....این گونه افراد همیشه درگیر نوع نگاه خود هستند و نمی توانند طرف مقابلشان را به دور از پیوندهای سببی و نسبی و بدون قضاوت راجع به سن و جنس و سر و وضعش ببینند. برای چنین افرادی اصلن فرقی نمی کند که فرزند ۱۰ ساله است یا ۳۰ ساله، او تنها و تنها بچه است!! و مخالفت از ناحیه ی این بچه یعنی بی ادبی! و جالب این جاست که بسیاری از این افراد شعارشان این است که : نگاه نکن که می گوید، نگاه کن چه می گوید.
...................................................
پیوست:این هم لینک های امروز
افغانیها بروند، زنان ایرانیشان راهم ببرند!
زنان علاقه دارند؛ اجازه ندارند!( مطلب جالبیه)
لیلا مافی دوباره محاکمه می شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 2:26  توسط بچه پررو
فرار می کنم تمام حیاط را به دنبالم می دود، راهرو کش می آید، دراز و بی انتها می شود و من همچنان می دوم، جرئت نمی کنم پشت سر را نگاه کنم، لحظه ای آن دست های بزرگ و سرد که مثل دست مُرده می مانند در ذهنم جان می گیرد و از ترس برخوردشان به سرعتم اضافه می کنم، یک دفعه از حیاط به اتاق پرتاب می شوم، پاهایم را جمع کرده ام و مچاله روی زمین خوابیده ام، کف پایش را روی گردنم گذاشته و فشار می دهد، با دست پایش را می گیرم و تکان می دهم،تقلا می کنم، دیگر نمی توانم نفس بکشم، جلوی چشمانم سیاه شده... از اتاق پرتاب شده ام به ساختمانی بزرگ با راهروهای باریک و تودرتو و سقف های کوتاه و دوده گرفته و هزاران در بسته. روی هر کدام از درها نام شخصی نوشته شده، نگاه می کنم، همه را می شناسم همه فامیل و دوستان و اساتید در این ساختمان اتاق دارند! بوی عجیبی در همه راهروها پیچیده، این بو مرا به یاد اتاق و حیاط می اندازد با وحشت به سمت یکی از درها می روم دستگیره را فشار می دهم.....باز محکم تر رو به پایین زور می آورم، حس می کنم دست سردی روی دستانم قرار می گیرد جیغ می کشم و....پشت میز کارم هستم، شیشه ی روی میز سرد است و مرا به یاد دستگیره های در آن ساختمان قدیمی می اندازد (ها) می کنم تا شاید شیشه گرم شود و آستین هایم را پایین می کشم که شیشه پوست دستم را لمس نکند!! شروع می کنم به خواندن کتابی که پیش رویم است، می خواهم نُت بردارم اما کسی روی کاغذ هایم خواب هایش را نوشته و زیرشان یک خط قرمز کشیده و زیر خط قرمز با رنگ سیاه نوشته ( رسوایی ). کاغذ را رها می کنم و از میز فاصله می گیرم، در و دیوار اتاق پر شده از بیلبورد های سیاه و پوسترهای قرمز، نقش روی همه شان دو دست بزرگ است با انگشتان کلفت که در هم گره خورده اند...از اتاق بیرون می زنم و پرتاب می شوم به.....
..........................................
پ.ن: اگر این رو نخوندید حتما بخونید، من که یک ساعته دارم می خندم، البته از اون اول نخندیدم و اول کمی عصبانی شدم...بعد مقداری خجالت کشیدم از این که بعضی آدم ها چقدر پرتند....بعد از همه این ها کلی خندیدم.....اینم لینکش:علت حملات رايس به ايران به شكست وي در رابطه عشقي بايك جوان ايراني مربوط است
تو رو خدا مسخره نیست؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 17:0  توسط بچه پررو
امروز تولد توست.
نمی خواستم از رشته ای که مرا به تو پیوند داده بگویم می خواستم از تو به عنوان یک زن بنویسم، زنی که هیچگاه تسلیم سنت های غلط نشد و کوشید تا همه آن سنگ های ریز و درشتی را که جامعه بر سر راه پیشرفتش ریخته بود یکی پس از دیگری از میان بردارد اما نگاه کردن به تو از بیرون و به چشم یک غریبه سخت است وقتی به تمامی هر آنچه را که دارم مدیون تو هستم :
هنوز یکساله نبودم که (گ) به جمع سه نفری ما اضافه شد و زحمت تو دو برابر اما این هیچ تغییری در برنامه هر روز تو نداد هنوز هم وقتی تعریف می کنی تعجب می کنم از این همه حوصله که برای آرام کردن من روی لگن و عادت دادنم به نشستن در دستشویی گاهی تا نیم ساعت مجبور بودی کنارم بمانی و برایم کتاب بخوانی و این به غیر از کتاب خوانی های سر شب بود و بعد تو وسط تخت های من و (گ) دراز می کشیدی و بابا آنقدر برایمان قصه می گفت تا خوابمان ببرد. تقریبا کلاس سوم دبستان بودم که متوجه شدی به نوشتن علاقه دارم بعد از آن سیل تشویق های تو بود که مرا وادار به ادامه این راه تا به امروز کرد. بعدها که بزرگتر شدم توانستم تو را به عنوان یک زن ببینم زنی که تن به آن چه جامعه برایش مقرر کرده نمی دهد، وقتی دبیرستان شهرشان رشته مورد علاقه او را ندارد تن به اجبار نمی دهد و هدف خود را فراموش نمی کند بلکه به شهر دیگر می رود و با آن سن کم به دور از مادر و پدر زندگی می کند، بعد از آن دانشگاه و بعد ازدواج و باز هم اینجا تو هستی که نمی نشینی تا تو را چون عروسکی از پشت ویترین بپسندند و به خانه ببرند و در آن روزها که کمتر دختری جرئت می کرد در مورد مهریه خود نظر بدهد تو می ایستی و محکم می گویی که مهریه نمی خواهی و دوست نداری که با یک مشت فلز زرد برایت قیمت تعیین کنند و ارزشت را پایین بیاورند.....همیشه برای سوال هایم یک جواب منطقی داشتی هنوز هم داری، هنوز هم راجع به هر مسئله ای می توانی بحث کنی و اطلاعات مفید بدهی. هنوز که هنوز است پا به پای من کتاب می خوانی و گاهی هم پیشنهاد می کنی که فلان کتاب را بخوان و یا اصرار می کنی که خیلی مفید است و حداقل قسمت هایی را که برایت علامت گذاشته ام بخوان..... مدتی ست که دیگر برایم کتاب نمی خری سلیقه هایمان تفاوت دارند و تو به کتاب هایی که من می خوانم علاقه زیادی نداری..... با همه این ها خیلی بیشتر از نیمی از وجودم را از تو دارم و ممنونم به خاطر همه آن ساعت ها که از آن تو بود و تو به من بخشیدی.
...تو با چراغهایت می آمدی...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی .... (فروغ)
مامان جونم تولدت مبارک.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1384ساعت 15:50  توسط بچه پررو
می گویم:خسته شدم،خسته،دیگه تحملم تموم شده. یه تاریخ به من بده،یه زمانی رو مشخص کن بگو تا اون موقع طاقت بیار.
سکوت کرده و لبخند می زند.
کلافه و عصبی هستم با بغض می گویم:می ترسم،می ترسم،چرا باور نمی کنی؟ می ترسم از این که به عقب برگردیم از این که هر چی رشتیم پنبه بشه، از این که برای نفس کشیدنمون هم مجبور شیم جواب پس بدیم...نگرانم برای.....و......و ده ها نفر دیگه که خودت می دونی نگرانم. خواهش می کنم، می دونم منطقی نیست می دونم حرفم احمقانست ولی یه تاریخ بده! بگو حدودا تا کی؟ اصلا تا اون موقع زنده هستم؟
آرام و خونسرد می گوید: معلوم نیست،هیچ چیز معلوم نیست. در کشور هایی از قبیل کشور ما نمی شه به این سادگی چیزی رو پیش بینی کرد چون شخصیت ها تععین کننده هستند و مجمو عه ها کمتر تاثیر می گذارند.
می گوید:باید شجاع باشی،پذیرفتن واقعیت خودش نوعی شجاعت است. الان این مسئله روبه روی توست اگر بخواهی فرار کنی باختی .
انتظار ِ گسسته از زمان هراس آور و فرساینده است
.
+ نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 19:44  توسط بچه پررو
نمی دونم،نمی دونم چی قراره به سرمون بیاد؟ مردم حافظه شون رو از دست دادن؟
می ترسم
می ترسم
می ترسم
به زور سر پا ایستادم،ضربه محکمی بود
انفعال ، انفعال ما رو به این جا رسوند
حالم داره به هم می خوره
+ نوشته شده در شنبه 28 خرداد1384ساعت 9:8  توسط بچه پررو
بارها و بارها از همان وقتی که با اولین وبلاگ آشنا شدم اتفاق افتاده که با خواندن یک پست از ته دل بخندم و یا از خواندن دیگری اشک به چشمهایم بیاید.وبلاگ ها گاهی در شرایط بد روحی مرا شاد کرده اند و باعث شده اند که لحظاتی نگرانی هایم را از یاد ببرم و زمانی نیز دغدغه های نویسنده هایشان را با خود به بستر برده و ساعتی گریسته ام.
امشب می خواستم فقط وب گردی کنم و چیزی ننویسم اما نوشته های عزیزی که خیلی دوستش دارم به یادم انداخت که همه ما گاهی چقدر تنهاییم و به یاد آوردم که خواستن این دو چشم که تو را بنگرد و این دو گوش که صبورانه به حرف هایت گوش بسپارند بی آنکه در پی نصیحت و ارشاد تو باشند چندیست برایم به رویایی دست نیافتنی تبدیل شده...خطوط دفتر تنهایی هایم پر است از این جملات که نصیحت نکن،سر تکان نده،نگو آرام باش،نگو فکر نکن،نگو مهم نیست،نگو...تنها گوش کن بگذار کمی شکایت کنم،کمی قر بزنم،حتی گریه کنم.لازم نیست دلداریم بدهی تنها گوش کن...
از یاد نبرده بودم،تنها سعی می کردم این خواسته دست نیافتنی را به کناری برانم برایم مهم نبود که آن چشم ها مردانه باشند یا زنانه ،آبی باشند یا مشکی اما به جای آن ها تنها چشمانی می دیدم که وقتی باید نگاهت می کردند دائما از سویی به سوی دیگر می دویدند نمی دانم یا توی یقه ات را نگاه می کردند یا ابروهایت را زمانی به جایی پشت سرت چشم می دوختند و لحظه ای که به چشمانت خیره می شدند می توانستی تحقیر و بی حوصلگی را در آن ها ببینی ...گوش ها که دیگر جای خود داشت اگر حرفت یادت می رفت و می پرسیدی:چه گفتم؟نمی دانست!نمی دانست.
لحظه ای به حالت غبطه(املاش درسته؟) خوردم که مدتی از نعمت این چشم و گوش رویایی و دست نیافتنی برخوردار بوده ای.
نوشته ات امشب عجیب حالم را دگرگون کرد به یادم آمد که گاهی چقدر تنهایم.به یادم آمد لحظه هایی را که به لیست شماره های سیو شده در حافظه موبایلم خیره می شوم و از خود می پرسم :با کی حرف بزنم؟برای کی گریه کنم؟ و موبایل را به کناری می اندازم .
+ نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 22:59  توسط بچه پررو
وقت ناهار شده،بلند می شوم ،ظرف ها را روی میز می چینم ،در لیوان ها یخ می ریزم و غذا را می کشم. همه چیز که آماده شد صدایشان می زنم،به خود می گویم:(ب) کار دارد، (گ) درس دارد، بگذار من کارها را انجام می دهم. اما...اما من هم درس دارم و خسته هستم...
نشسته ایم دور میز،نگاه می کنم،ظرف قرمه سبزی خالی شده و کسی باید برود پرش کند. می خواهم از جا برخیزم اما چیزی مانع می شود.از خودم می پرسم:هنوز گرسنه ای؟ جواب می آید:نه. پس بگذار هر کس احتیاج دارد خودش برود و ظرف را پر کند.
...خود را با لیوان دوغ مشغول کرده ام و منتظر عکس العمل (ب) هستم،می دانم که دیر سر میز آمده و هنوز گرسنه است. می خواهم بدانم خودش می رود یا به کسی می گوید که ظرف را پر کند. در همین افکارم که (گ) بلند می شود و ظرف قرمه سبزی را دوباره پر می کند.
می دانم که (گ) گرسنه نیست...
(ب) ناهارش را خورده،بلند می شود،تشکری نصفه و نیمه می کند و می رود پای مقاله و کتاب. من و (گ) می مانیم و ظرف هایی که باید شسته شوند و آشپزخانه ای که باید جمع و جور گردد. (ب) حتی صندلیش را هم سر جای خود قرار نداده.
(گ) می گوید:بپرس چای دم کنم؟ به (گ) می گویم:من چای نمی خواهم.تو می خواهی؟ می گوید:نه می گویم:پس بگذار اگر می خواهد خودش دم کند.
می دانم،شب (ب) گله خواهد کرد و به مامان خواهد گفت که من و (گ) اصلا به او محل نگذاشته ایم و هر کدام در اتاقمان و در پی کارهای خودمان بوده ایم.
می دانم که مامان یک لبخند سرزنش آمیز تحویل (ب) می دهد{ به همین اکتفا خواهد کرد} و می رود تا خودش چای را دم کند و ....
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1384ساعت 23:35  توسط بچه پررو
|
نشستم روی همون صندلی همیشگی،نگاه می کنم به این صفحه سفید که باید مطلبم رو توش بنویسم مطلبی که قصد دارم بهش بپردازم ، روی یک صفحه کاغذ کنار دستم ِ، اما نمی دونم چرا یک دفعه تو میای توی ذهنم، یک حسی بهم میگه انتخابات رو بگذار برای یک وقته دیگه و راجع به اون بنویس...به خودم می گم آخه چی بنویسم؟ همون حس دوباره تکرار می کنه بنویس...
یک سال و اندی پیش بود که برای اولین بار دیدمت،کاملا اتفاقی وقتی داشتم توی گوگل یه مقاله رو سرچ می کردم میون اون سایت های علمی و غیر علمی به عنوان وبلاگت برخورد کردم و فکر کردم که شاید به مطلبی که من دنبالشم اشاره ای کرده باشی ... وقتی اون صفحه سرمه ای باز شد...اون سیم های خاردار آشنا،اون سلول آشنای گرفتار و اون خطوط که تا دیری از شب من رو رو به روی مانیتور نگه داشتن...
تا قبل از این چند وبلاگ رو می خوندم اما در مورد نویسنده اون ها حس خاصی نداشتم و فقط به نوشته ها توجه می کردم.برای خودم هم قابل باور نبود که این قدر نسبت به کسی که کیلومترها ازش فاصله داشتم و هرگز ندیده بودمش احساس نزدیکی کنم. تمام آرشیو رو خوندم بعضی مطالب رو چند بار ...بعد از خوندن نوبت فکر و اظهار نظر رسید،اونقدر با هیجان خونده بودم که مغزم در اون لحظات فرصت فکر و تجزیه تحلیل نداشت...باور کردنش سخته اما تا مدتی اونقدر خودم رو در تو و نوشته هات غرق کرده بودم که هر چند شب یکبار خوابت رو می دیدم!!
بعد از اون روزا جزئی از زندگیم شدی ، جزئی که دیگه چه با بودن اون صفحه سرمه ای و چه نبودش از من جدا نمی شه...
مدتی که نبودی خیلی دلتنگت می شدم،صفحه رو باز می کردم،خالی خالی بود ،دلم می گرفت،می دونستم،بهم گفته بودی که حالت خوب نیست اما چکار می تونستم بکنم،نگران بودم کاری از دستم بر نمی اومد هیچ خبری نداشتم...هر روز به خودم می گفتم فردا میاد،پس فردا میاد...
حالا تو دوباره برگشتی و نمی دونی که من چقدر خوشحالم که حالت بهتره و می نویسی،همیشه بنویس...
(می خواستم در ضمن نوشته بهت لینک بدم اما ترجیح دادم فقط خودت بدونی که منظور من کی بوده.)
پ.ن:من باز آن لاین نوشتم و بدون فکر قبلی
پ.ن۲:چند لینک کاملا بی ربط به موضوع
حق شركت در انتخابات براى زنان كويتى
ممنوع را ممنوع می کنیم!
صداو سيما در خصوص نامه اخير رئيس ستاد انتخاباتي دكتر معين جوابيه منتشر كرد
+ نوشته شده در جمعه 13 خرداد1384ساعت 18:12  توسط بچه پررو
میگه :چرا این قدر آشفته ای؟ چرا این قدر برای خودت دردسر درست می کنی؟چرا به خاطر چیزایی که به تو مربوط نیست اعصاب خودت رو خرد می کنی؟
آشفته؟...آشفته یعنی چی؟...از کجا فهمید که آشفتم ؟ یعنی می دونه که مدت هاست به طور مشخص به یک چیز خاص نمی تونم فکر کنم؟ می دونه تا می خوام فکر کنم هزار تا چیز دیگه میاد توی ذهنم و جا خوش می کنه؟ می دونه کسی که روان و راحت بدون اینکه فشاری به خودش بیاره هر چی توی دلش بود رو روی کاغذ میاورد حالا هر نوشتش رو باید ده بار بخونه و غلط گیری کنه؟
برای خودم دردسر درست می کنم؟به چیزایی که به من مربوط نیست فکر می کنم؟
به نظر تو چطوری می شه راحت بود؟چه جوری می شه آشفته نبود؟اگر سرم رو بکنم توی برف خوبه؟اگه چشم هام رو ببندم و گوش هام رو بگیرم خوبه؟ اگه هر روز نیم ساعت بایستم جلوی آینه و با صدای بلند بگم:گور بابای مردم....گور بابای مردم.....گوربابای این مملکت...گور بابای این مملکت....گور بابای حقوق بشر....گور بابای فمینیسم...گور بابای.... خوبه؟؟ اگه هر روز به مدت نیم ساعت و هر هفته به مدت ۲۱۰ دقیقه اینا رو تکرار کنم خوب می شم؟!
می تونی بگی چه جوری تشخیص بدم چیزی به من مربوط هست یا نیست؟ می تونی با مثال برام توضیح بدی؟
میگه:آدم وقتی نمی تونه کاری کنه چرا الکی اعصاب خودش رو خرد کنه؟
میگم:کی گفته نمی شه کاری کرد؟شما ها می خواین شب بخوابین صبح پاشین و همه کارا درست شده باشه.این جوری نمی شه باید قدم به قدم جلو رفت و صبور بود.
میگه: آخه تو چته تو که محدود نیستی؟تو که پدر و مادرت تحصیلکردن...تو که کتک نمی خوری...تو که...این کارا مال کساییه که مشکل دارن
من:(عق) شما ها چشم هاتون رو چه جوری،روی چه درجه ای تنظیم می کنین که فقط خودتون رو می بینین؟...چکار کنم به اشک هام بگم پایین نیان؟نمی فهمن ...بارها امتحان کردم...به قلبم بگم نتپه؟به مغزم بگم نفهم باش بی شعور باش ،آخه گوش نمی ده به من...
میگه:شمشیرت رو از رو بستی؟می خوای با دنیا بجنگی؟
من:شمشیرم رو از رو نبستم،اما اگه نتونم حق خودم رو با کار و تلاش و منطق بگیرم آره ...آره اگه اونا بخوان گوشاشون رو بگیرن و همچنان سالاری کنن به خیال خامشون...آره شمشیرم رو از توی آستین در میارم...آره منم بلدم بجنگم اما سر جنگ ندارم.
یاد (ن) و (س) می افتم وقتی که (س) نظر من رو راجع به مهریه پرسید و (ن) با خنده و تحقیر گفت:ولش کن این مثل ما فکر نمی کنه...
یاد (م) می افتم وقتی داشت به بچه ها می گفت که یکی چشمش زده! و وقتی من با تعجب و کنجکاوی پرسیدم مگه شما به چشم زدن اعتقاد دارید؟(فکر کردم دارن شوخی می کنن) گفت:ازت لجم می گیره چون به هیچی اعتقاد نداری!
یاد(ش)می افتم که با نگرانی می گفت:اگه پرده بکارت نداشته باشم چی میگه؟ گفتم:خوب مگه اون تو رو به خاطر یه پرده می خواد؟گفت:تو عقد شرط کرده.........سرم گیج میره از این همه ذلیل شدن از این همه نادونی و این عشق های تهوع آوری که به نازکی و سستی یه پرده آشغالین(عق).....چی بهش بگم؟...میگه تو نمی فهمی بگذار نوبت خودت برسه!
یاد..........می افتم
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 14:39  توسط بچه پررو
|
یه وقتا شک می کنم،به خودم،اطرافیانم،اتفاقات روزمره...نمی دونم یک دفعه حس می کنم چشمام باز میشن یا شاید بازن و بسته می شن،چیزی که تا همین یک ساعت پیش به نظرم عادی و نرمال میومد حالا یه هو میشه غیر منطقی و احمقانه،بعضی مسائل که تا همین الان پیش و پا افتاده به نظر می رسیدن حالا میشن یه غول بزرگ...یه دفعه احساس میکنی زمین و زمان تو رو به مسخره گرفتن و تو یه دلقک بدبختی توی یه فیلم آشغالی ، دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه،چیزایی که قبلا بهشون می خندیدی حالا اشک به چشمات میارن...
به خودت می گی آخه چرا من؟چرا من واسه این نقش آشغالی انتخاب شدم؟
نمی شد به جای این همه جنگیدن به جای این همه زخم و کبودی آرامش بود و آرامش ؟؟ چرا باید برای هر سانت پیش روی یک ماه برنامه ریزی کنی؟
چرا باید دائما به این و اون حساب پس بدی؟
بعد یکی پیدا میشه از یکی از هزاران مخروبه درون کاسه سر و می فرماید که:جدال و مبارزه نشونه زنده بودنه، انسان فقط وقتی از مبارزه دست می کشه که مرده باشه،انتظار نداشته باش همه چیز حاضر و آماده باشه...
این حرف ها برای این بازیگر خسته چه معنی میده وقتی باید بر سر بود و نبود خودش هم بجنگه؟؟
نگاه میکنم،هیچ کس نیست...هیچ کس...انگار که پرتت کرده باشن توی یک بیابون بی آب و علف و بعد خودشون از جای دیگه با دوربین تو رو زیر نظر داشته باشن و منتظر باشن تا تو بمیری و هر هر بهت بخندن که چقدر بی عرضه و ضعیف بودی!
یه دفعه حالت از همه چیز به هم می خوره حس می کنی هیچ کس خود واقعیش نیست و تو بیچاره تنها احمقی هستی که داری خودت رو بازی می کنی، و جالب اینجاس که همه اون بازیگرای نقش اول و دوم فکر می کنن که تو داری فیلم بازی می کنی
استرس دارم...ما به کجا داریم میریم؟انگار هر قدمی که جلو میذاریم در عوضش ده قدم به عقب هول داده می شیم...
..................................
نمی خواستم اینا رو بگم اما آن لاین نوشتن بهتر از این نمیشه ، مخصوصا وقتی دلتم پر باشه.
+ نوشته شده در شنبه 7 خرداد1384ساعت 15:27  توسط بچه پررو
|
حماقت هایت را به حساب بدجنسی بگذارم یا بدجنسی هایت را به حساب نادانی ؟ مانده ام! دیگر چه را به حساب بگذارم؟ مدت هاست که چوب خطت پر شده ، شاید چوب خط من نیز نزد تو...
نمیدانم صبر من کم است یا خطاهای تو زیاد نمیدانم تو صبوری یا خطاهای من کم؟ اصلا چه نیازی به صبر است وقتی گذر زمان تنها و تنها زخم ها را عمیق تر کرده است؟
کدامیک از ما دیوانه ایم من که صبوری کن صبوری کن می خوانم و در آینه به خود فوت می کنم یا این عربده کش ِ آتش مثال که از درون بی وقفه فریاد می زند طوفان...طوفان.
فکر کردم:یعنی همه آن ها که به گذر زمان امید می بندند دیوانه اند ؟ یا هر کس طوفان بخواهد دیوانه است ؟ کسی از جایی درون گوش راستم گفت:شاید صبر مال وقتیست که راه دیگری نباشد وقتی که طوفان تنها نابودی باشد و بس...
فکر کردم:صبر و تحمل چه فرقی دارند ؟
صبر پویاست، همراه تلاش و حرکت برای رسیدن به وضع دلخواه. تحمل سکون است، پاره پاره شدن . نمی دانم چرا کسی از میان قفسه سینه فریاد زد تحمل یعنی مازوخیزم، و نفهمیدم منظورش با من بود یا نه؟؟
تحمل یعنی مازوخیزم؟
---------------------------------------
پ.ن:خودخواهانه بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1384ساعت 18:6  توسط بچه پررو
دو زخم عمیق درونم هست یکی تازه است و دیگری کهنه،هیچ یک التیام نمی یابند،هر دو مثل هم خون آلود و دردناکند،دائم خودشان را به رخ می کشند و یاد آوری می کنند، تا می خواهم لبخند بزنم،تا تصمیم میگیرم اخم هایم را باز کنم چیزی درونم تیر میکشد،صحنه ای چون فیلم از برابر چشمانم می گذرد،صدایی در گوشم طنین انداز می گردد و اشک به چشمانم می آورد.روزها و روزها خودم را گول می زنم به کوچکترین مسائل می خندم،کتاب های جدی را به کناری انداخته و داستان های سرگرم کننده می خوانم،موسیقی های سرگیجه آور گوش می دهم بالا و پایین می پرم...شاید فراموش کنم شاید یادم نیاید...اما یک ضربه خفیف همه چیز را نابود می کند،همه آن شادی های ابلهانه را بالا می آورم و دوباره خون ایت و خون و درد. چرا از یادم نمی رود ؟ چرا آلزایمر نمی گیرم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1384ساعت 17:43  توسط بچه پررو
وای که چقدر دلم برای این محیط تنگه !! اصلا وقت ندارم این دانشکده به کل وقتم رو گرفته...هی ترجمه هی کنفرانس خستم....تک بعدی شدم...نه مطالعه درست و حسابی نه روزنامه نه اخبار حس می کنم از همه چیز جا موندم...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 10:23  توسط بچه پررو
|
فردا صبح سر فرصت می نویسم.
سلام بعد از یک هفته که به اجبار نمیتوانستیم از اینترنت استفاده کنیم و در واقع تمام سرورها قطع بودند کانکت شدم و انتظار داشتم میان این همه بلاگر و وبلاگ یکی از این ماجرا چیزی نوشته باشد اما متاسفانه هیچ نیافتم....در این یک هفته انگار در یک جزیره غیر مسکون و دور افتاده بودم...از هیچکدام از دوستان نتی و از همه مهمتر وبلاگها و سایت های خبری اطلاعی نداشتم...خلاصه این که داشتم دیوانه میشدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت 0:33  توسط بچه پررو
|
تنم، در تنم چه می بینی که این گونه خیره گشته ای ؟ نمی دانم جز آنچه به کارت می آید چیز دیگری هم دیده ای ؟؟ زخمهایم را دیدی ؟ خونابه ها را چه؟ خط خطی های چاقو را چطور؟ داغ ته سیگارها را شمردی؟...... به خاطر نداری ؟! .......
افسوس، چشمان تو همیشه در سطح بوده اند...
هیچ می دانی چرا ناخن هایم همیشه بلندند ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1384ساعت 12:12  توسط بچه پررو
+ نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1384ساعت 0:2  توسط بچه پررو
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1384ساعت 16:2  توسط بچه پررو
|