لعنت به ...
به سمینار!! " نقد ادبی زنانه" رفتم. با یک عالم انرژی مثبت وارد ساختمان شدم. کارگران در طبقهی 5 مشغول به کار هستند. شلنگ آب روی راه پله افتاده و مثل دوش، آب از بالا با سر و صدا به پایین میریزد. فکر میکنم تنها عضو غریبه من باشم که با اعضاء ثابت انجیاو تقریبن 30 نفر هستیم. از همان ابتدا شدیدن دچار سرخوردگی شدم، تصاویر 8 مارس سال پیش مدام از جلوی چشمم رد میشد و اشک به چشمانم میآورد. ساعت حدود 6.30 است که آقای( ...) وارد میشود و خبر میدهد که تجمع پارک دانشجو به خشونت کشیده شده. ناخودآگاه دست به سمت جیب شلوارم میبرم و موبایل را لمس میکنم. از ذهنم میگذرد که زنگ بزنم و از بچهها خبر بگیرم ...اما...نه...باید حواسم را به سخنرانی جمع کنم. صدای شُرشُر آب روی راه پله یک لحظه هم قطع نمیشود. حالم افتضاح است...افتضاححححح....یاد کنفرانس هولوکاست میافتم و صدها سخرانی و تجمع و سمینار بیمورد که برایشان میلیونی خرج میشود. مگر ما چه میخواهیم؟ چرا یک آمفی تاتر را هم ما دریغ میکنند؟ یک لحظه دلگرم میشوم از تصور اینکه جماعت ِ سیاستمدار تا چه اندازه از آگاهی زنان میترسند. ...به شدت تلاش میکنم که حواسم به صحبتهای جمع باشد...دندانهایم را روی هم فشار میدهم و با عصبانیت به خودم نهیب میزنم که نباید گریه کنی!!! آقایی از میان جمعیت اجازهی حرف زدن میخواهد و میگوید " با تمام این حرفها زنان خودشان دوست دارند که تحت سلطه و زیر پوشش و حمایت مردان باشند." صدایم بلند میشود که آقاااا مگر ما بیماریم که دلمان بخواهد خودمان را زجر بدهیم. آن زنی که میبینی هر چیزی را تاب میآورد و دم نمیزند برای این است که چیزی جز تسلیم ندیده و نیآموخته. وقتی از کودکی به شما بیاموزند که باید در برابر حرف مرد تسلیم بود و مرد صلاح زن را بهتر میداند، وقتی هیچ منبع آموزشی در اختیار نداشته باشی که فردیت واقعی تو را به تو نشان بدهد، بدون این که سایهای از مرد رویت افتاده باشد، غیر از این بودن عجیب است."
جلسه با خواندن داستان ِ (رویای یکساعته) اثر "کیت شوپن" ادامه پیدا میکند. داستانیست زیبا از زنی که بیماری قلبی دارد و خواهر و دوست شوهرش میخواهند آرام آرام خبر مرگ شوهر در اثر یک سانحه را به او بدهند طوری که دچار شوک نشود. اما زن که در داستان به نام خانم "مالارد" از او یاد میشود با شنیدن این خبر مثل زنان دیگر دچار شوک یا ناباوری نمیشود و فقط گریه میکند و به اتاق خود میرود. خانم "مالارد" در اتاق روبهروی پنجره مینشیند و به دستفروشی که در خیابان نشسته ، درختان و منظره بیرون نگاه میکند، همه چیز در نظرش زیباست و ناخودآگاه زیر لب زمزمه میکند "آزادی...آزادی". او متوجه حس غریبی که آرام آرام به سویش میآید تا تسخیرش کند شده. به خود میگوید ای کاش عمرم طولانی باشد، و این در حالیست که تا دیروز از تصور عمر طولانی لرزه بر اندامش میافتاد. خواهر خانم "مالارد" نگران حال اوست و از او میخواهد که از اتاق خارج شود. چند لحظه بعد خانم "مالارد" در حالیکه دست دور کمر خواهرش انداخته از اتاق خارج میشود. در همین صحنه است که شوهر از در وارد شده (او اصلن در محل حادثه نبوده) و پیش از این که خواهر زن و دوستش بتوانند او را از چشم خانم "مالارد" که بیماری قلبی دارد پنهان کنند، همسرش او را میبیند.
خانم" مالارد " میمیرد و پزشک دلیل مرگ را شوک مرگآور ناشی از شعف اعلام میکند!!
************
پ.ن: این 3 روز آخر هفته را به شرکت در سخرانی و سمینار اختصاص داده بودم اما امروز تصمیمم عوض شد. ساعت 5 به جای شرکت در کنفرانس به استخر خواهم رفت!!!! شاید تصمیم احمقانهای گرفتهام اما میخواهم میان آن همه آبی آرام تنها باشم و به هیجان عظیمی که به اشک تبدیل شد فکر کنم. احتیاج شدیدی به انرژی تازه برای ادامه راه دارم.
امشاسپندان: تلخی...(گزارشی از کتک کاری برادران غیور در پارک دانشجو)
مریم میرزا: آره حق با ما است.(روایتی از تجمع 8 مارس)
عکس های وبلاگ کسوف از تجمع 8 مارس
آقای معروفی(حضور خلوت انس): امروز روز زن است. (روبوت عزیز! منم، انسان.)
روایت ارنستو از تجمع 8 مارس: بمان مادر، بمان در خانه خاموش خود مادر
شبکه تارعنکبوتی: چکامه ای برای انسان (ساسان عزیز مثل همیشه فوقالعاده بود.)


