زن غمگین است. چادرش را تنگ به خود پیچیده ، به دور از جمع، یک گوشه نشسته و به نقطهای نامعلوم خیره شده . حسی در درونام میگوید این زن مشکل دارد اما بهانهای برای نزدیک شدن و صحبت با او ندارم. مامان آشنایی کمی با زن دارد، خواهش میکنم که برود پیشش بنشیند. میگویم من مطمئنم که این زن مشکل دارد...شاید بخواهد درد و دل کند...
***
پسر ِ بزرگ ِ زن میان جمع است. میگوید و میخندد. چشمم به دستهایش میافتد که از بالا تا پایین جای بریدگیهای عمیق با چاقو رویش نقش بسته. بعضی بریدگیها جوش خورده و گوشت اضافه آوردهاند و بعضی دیگر مشخص است که هنوز تازهاند. پسر تنها 14 سال دارد.
***
زن متولد 1340 است. با دیپلم ازدواج کرده و 3 بچه دارد. میگوید آن زمان به راحتی میتوانستم کار کنم اما شوهرم اجازه نداد. شوهر فوق لیسانس برق است و یکی از مدیران شرکت مخابرات. میگوید بعد از این همه سال زندگی به تازگی متوجه شدهام که شوهرم زنی را صیغه کرده...پسرم وقتی فهمید از ناراحتی دستهایش را با چاقو لت و پاره کرد...
3 روز دیگر دادگاه دارم میخواهم جدا شوم. نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم.
***
مامان تعریف میکند و من اشک میریزم. چهرهی زن که شاید هرگز دوباره نبینماش پیش چشمم میآید. مامان میگوید گفتم به جای طلاق باید همسرت را مجبور کنی صیغه را پس بخواند. به فرض که با هزار بدبختی طلاقت داد با 3 بچه میخواهی چه کنی؟ بدون شغل و درآمد مگر میشود زندگی کرد؟
میگویم اگر صیغه را پس نخواند چه؟ اگر طلاق ندهد چه؟ یعنی به خاطر نفقه تن فروشی کند؟ روح و جسم و اعصابش را بفروشد، سلامت روحیاش را از دست بدهد به خاطر پول؟ حتا به فرض این که شوهر از زن صیغهای جدا شود دیگر این زندگی مثل گذشته نخواهد بود.
***
یادم آمد در موردی مشابه یکی از آقایان فامیل که ادعای روشنفکری هم داشت میگفت : ( زنی که تحصیلات ندارد و کار هم نمیکند باید سیاست شوهر داری داشته باشد!!! اگر مرد میرود زن صیغه میکند 50 درصد زن مقصر است.حتمن زن مشکل دارد که مرد وادار میشود دست به چنین کاری بزند!!!)!
یادم هست که سرش داد کشیدم : (سیاست شوهر داری یعنی چه؟ یعنی رختخواب و رختخواب و رختخواب و غذا ؟؟ کلفتی کن، بشور و بساب و خود فروشی کن برای این که مرد با تو بماند و از درآمدش استفاده کنی؟ و تازه اگر هر کدام از اینها را انجام ندهی زن زندگی نیستی و چیزی که زیاد است زن خوب ِ فرمانبر ِ پارسا !!! که مرد میتواند جایگزین تو کند.)
آقای روشنفکر میگوید: ( تو مجرد هستی و نمیتوانی درست قضاوت کنی. این زن اگر طلاق بگیرد کجا برود؟ چه کند؟ برود خانهی فساد باز کند؟!!!)
میگویم مگر فرقی هم میکند که به غریبه بفروشی یا به مردی که ناماش در شناسنامهی تو نوشته شده؟؟
آقای روشنفکر چپ چپ نگاهم میکند که یعنی این دختر چقدر بیادب است!!!
***
زن میتواند برود کارگری کند. میتواند لباس بشوید یا در خانهی مردم کار کند. شاید این زن خیاطی بلد باشد.شاید بتواند با کمی مطالعه بعضی دروس را در سطح ابتدایی و راهنمایی تدریس خصوصی کند. میتواند غذای خانگی بپزد یا در رستورانها کار کند. میتواند ضمن کار برود و یک دورهی کوتاه آموزشی ببیند تا بتواند کار مناسبتری پیدا کند. نمیدانم چگونه میشود با این درآمدها زندگی کرد اما این زندگی هر چه باشد مال خود زن است. دیگر لازم نیست برای پول بخوابد...بشورد...بپزد و تمکین کند.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 23:26  توسط بچه پررو
|
مریضم، حالت تهوع شدید ، سوزش معده و سردرد و سرگیجه. آن قدر از گرمای تابستان بیزارم که فکر میکنم هنوز تابستان نیامده گرما زده شدهام. اصلن نمیتوانم غذا بخورم. حتی بویاش هم حالم را به هم میزند. دکتر نرفتهام. چند روزی میشود که آنلاین نشده و از دنیا بیخبرم! در این شرایط افتضاح جسمی این امتحانات هم شدهاند قوز بالای قوز!!
2 مطلب در مورد زنان هست که بعد از برخاستن از بستر بیماری!!! حتمن باید چیزکی در موردشان بنویسم.
(( بیربط)) : از دیشب بخشی از یکی از سرودههای نیما در سرم میچرخد:
تن من یا تن مردم،
تن مردم همه را با تن من ساختهاند...
پ.ن:(لطفن یک آدم خیر وبلاگ بنده رو پینگ کنه. نمی دونم بلاگرولینگ دچار اختلال شده یا مشکل از طرف من هست به هر صورت پینگ نمیشه.)
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 0:18  توسط بچه پررو
|
استاد انقلابمان دکترای علوم سیاسی است و من بر خلاف دوستانم که بسیار به او بدبین هستند نمیدانم چرا بیهوده دوستش دارم. نصف نمرهی پایان ترم مختص کنفرانس است و من کتاب (( ایران بین دو انقلاب )) اثر پروفسور " یرواند آبراهامیان " را به عنوان منبع انتخاب کردم. این کتاب بخشی به نام" مخالفان " دارد که به بررسی سازمانها و گروههای مخالف رژیم پس از کودتای 1332 تا انقلاب 1357 میپردازد. از قبل برای بچهها توضیح میدهم که به دلیل حجم زیاد کتاب، تنها (نقل) میکنم و فرصتی برای پرداختن به نظرات شخصی خویش ندارم. به "سازمان چریکهای فدایی" میرسم...رهبران سازمان را یکی یکی نام میبرم ..." بیژن جزنی " ... صدایم میلرزد و مکث میکنم....به استاد نگاه میاندازم، سرش را به علامت تایید پایین میآورد.
از "جبههی ملی" میگویم و رهبران و اعضای مهماش را تک تک نام میبرم.... بیاختیار میگویم (( و کسی که نامش برای همهی ما آشناست)) : " داریوش فروهر"....... و اشک در چشمانم حلقه میزند...میخواهم "پروانه" را هم بگویم اما... من تنها (نقل) میکنم و در کتاب از "پروانه فروهر" نامی برده نشده! انگار اصلن چنین کسی وجود نداشته...
دلم میخواهد از خون ناحق داریوش و پروانه بگویم، از فداییان بعد از انقلاب و خاوران...دلم میخواهد فریاد بزنم و برای آنها که جز کتابهای تاریخ سانسور شدهی آموزش و پرورش چیزی نخوانده و نمیدانند بگویم که بعد از انقلاب بر سر مخالفان چه آمد...اما این کتاب تنها به بررسی وقایع میان انقلاب مشروطه و انقلاب 57 میپردازد و به بعد از آن کاری ندارد....... من تنها (نقل) میکنم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 23:7  توسط بچه پررو
|
بالاخره بعد از یک هفته کار مداوم و شب نخوابی، روزی که باید کنفرانس میدادم رسید. مطلب، طولانی و سنگین بود و حداقل 45 دقیقه وقت میبرد. میترسیدم استاد یا بچهها سوالی بپرسند که نتوانم جواب بدهم. گروهمان 4 نفره بود اما متاسفانه یا خوشبختانه از آنجایی که به عنوان یک آدم سر زباندار شناخته شده هستم و به هیچ وجه خجالتی نیستم ، هر وقت پای تحقیق و کنفرانس در میان باشد، سخرانیاش با من است.
بلند شدم که بروم جلوی کلاس، دیدم یکی آهسته گفت (( محکم راه برو ))!! صدای " رزا "، بود. ... پشت تریبون ایستادم و یک لبخند گنده تحویل جماعت پسر عقب کلاس دادم که دندان تیز کرده بودند مرا ضایع کنند!! استاد داشت مرا معرفی و راجع به کنفرانس صحبت میکرد که دیدم یکی وسط جمعیت بال بال میزند!! " حسین " همگروهیام بود که با خنده میگفت (( به نام خدا یادت نره )) !! شروع کردم.......20 دقیقهای از کنفرانس گذشته بود که یک نفر از جماعت ِ بدجنس!!! عقب کلاس اجازه صحبت کردن خواست . با ترس و لرز گفتم (( بفرمایید ))!! سوالاش را پرسید و خوشبختانه اطلاعاتی در آن مورد داشتم. ...........به قسمتهای گیج کننده مطلب رسیده بودم که برای خودم هم مشکل بود در آن شرایط، دو نفر پسر که ردیف اول، زیر تریبون نشسته بودند با صدای نسبتن بلندی حرف میزدند و تمرکزم را به هم میریختند چند بار چپ چپ نگاهشان کردم اما آنقدر غرق صحبت بودند که اصلن مرا نمیدیدند. استاد هم که عقب کلاس نشسته بود و نمیدیدشان!! بالاخره نتوانستم تحمل کنم و خطاب به پسری که حرف میزد گفتم: ( ببخشید آقا!! شما دائم دارید صحبت میکنید و تمرکز من رو به هم میزنید!!) پسر بیچاره تا بناگوش سرخ شد و معذرت خواهی کرد.
خلاصه به آخرهای مطلب رسیده بودم که نگاهم افتاد به همگروهیها هر سه با لبخند سرهایشان را به علامت تایید پایین میآوردند و با حرکت لب میگفتند (( عالی )) .......نمیدانید چه حس خوبیست میان آن همه آدم که منتظرند اشتباه کنی و قورتت بدهند، دوستانی داشته باشی که با لبخند و تاییدشان به تو روحیه بدهند.
تمام شد.....با صدای استاد که گفت (( بسیار عالی بود )) ! سر جایم نشستم .....باران ِ تشکر و تشویق همگروهیها بر سرم ریخت....چقدر استرس پیش از جلسه دور مینمود!....انگار یک هفته زحمت و شب نخوابی هیچ بود......یادم افتاد قبل از جلسه بچهها در به در دنبال آدامس میگشتند که بدهند بنده بجوم و آرامش پیدا کنم!!!.....
شیرینی خوران ِ بعد از کلاس هم خیلی حال داد! البته به خرج ِ آقایون ِ هم گروه که به دلیل تنبلی و کم کاری در طول هفته، محکوم شدند ما را مهمان کنند. جایتان خالی تا جا داشتم خوردم، از پفک و لواشک گرفته تا کیک و آبمیوه و بستنی !
آرامش عجیبی بود،... شاید مثل حس بعد از زایمان ؟؟!!...
*****************************
پ.ن: یک سوال: شما چرا همش به من میگید که یه جوری شدم و نوشتههام تغییر کردند؟ من تغییر خاصی حس نمیکنم. حداقل یک توضیح کوچولو بدید که من هم بفهمم چه اتفاقی برای قلمم افتاده!!!
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 0:43  توسط بچه پررو
|