تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

هجوم تاریکی بود...

 

خواندمت...

آن‌قدر که اعداد گم

و نام‌ات بیگانه شد

.

.

.

هجوم تاریکی بود

و هراس عریانی برابر هزار جفت چشم ِ بدون پلک

.

.

.

دست‌هایت را

چون گره آخرین بر طناب پاره پاره‌ی امید

طلب کردم

.

.

.

میان تیک تیک دندان‌ها

و غیژ‌ غیژ ِ چاقو بر سنگ

خواندمت...

با دهان ِ قفل شده

وقتی داشتم از سرما می‌مردم

و هر وجودی جز تو یخ بسته می‌نمود!

.

.

.

وحشت ِ بی‌پایان

و حمله‌ی چشم‌ها و دهان‌های بی‌احساس

.

.

.

تارو پود ِ ریسمان از هم گسست...

.

.

.

نیامدی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 23:32  توسط بچه پررو  | 

خفه خون می‌گیرم !!

 

فریاد...فریاد...فریاد می‌کشد...جیغی خفه...کسی فحش می‌دهد...صدای ضربات یکی پس از دیگری...صدای کشیده شدن جسمی روی زمین...من بغض دارم...بغض...فریادهای مهاجم هر لحظه بلندتر می‌شوند... چه کنم؟؟...چرا دستم بسته است؟...چرا کاری نمی‌کنم؟... احساس مزخرفی دارم...حس حماقت...بی‌شعوری...گناه... خفه خون می‌گیرم ــ نباید دخالت کرد !! ــ   و "داریوش" را بلند می‌کنم...بلندتر...بلندتررر....بلندترررررر.......آن‌قدر بلند که هیچ فریادی به گوشم نرسد!...

 

داریوش: کن رها بازوی در بند مرا...پای در بند دماوند مرا...

خیز و چیره شو بر خطر...فکر چاره کن همسفر...

همت کن و از عزم ِ خود، یاری طلب که پشت شب می‌شکند...که جلوه‌ی خورشید ِ ما، پلاس ِ شب ز ِخانه بیرون فکند...

خیز و چیره شو بر خطر...فکر چاره کن همسفر

*******************

پ.ن: 25 فروردین "ترانه‌ی تاریکی‌هایم" یکساله شد. متاسفانه در سفر بودم و نتوانستم برایش تولد بگیرم!

 

پ.ن۲: نشریه چراغ: واژه نامه جنسی  اگر فیلتر شده، سعی کنید هر طور شده ببینید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 20:44  توسط بچه پررو  | 

" حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تَر شد."

 

ننوشتم...نمی‌نویسم...چون مدتی‌ست که نوشته‌هایم بوی گند نفرت می‌دهند.

 بارها نوشته‌ام که از رشد نفرت در درونم چقدر وحشت دارم و نمی‌دانم باید چه کرد. وقتی این طور می‌شوم همه چیز مخلوط می‌شود...انگار از پشت این عینک همه با هم یکی هستند. انگار تقصیر مامان و بابا و دوست و آشناست که زنی در آستانه‌ی اعدام است یا دولت فلان کار را کرده یا رئیس جمهور فلان سوتی را داده!!! دوست ندارم وقتی دندان‌هایم از عصبانیت به هم می‌خورند و سر تا پایم می‌لرزد بنویسم...دلم نمی‌خواهد زمانی که از زمین و زمان حالم به هم می‌خورد این‌جا چیزی بنویسم...تقصیر شما نیست که من این‌قدر ضعیف شده‌ام...شما مجبور نیستید اخلاق گند و نوشته‌های گندتر مرا تحمل کنید!!

هر وقت بهتر شدم خواهم نوشت.

**************************

پ.ن:از فردا به مدت 5 روز به مسافرت می‌روم.

پ.ن2: عنوان مطلب یک حس بود و شاید هیچ ربطی به نوشته‌ نداشته باشد. بخشی از شعر ((به باغ همسفران)) سروه‌ی سهراب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 19:1  توسط بچه پررو  | 

سوز می‌آید...

 

سرد است

و من برهنه‌ام

 

پالتو‌ پوش‌ها توی تلویزیون رژه می‌روند

دهانشان که باز می‌شود

سوز می‌آید...

 

برهنه‌ام

و خوب که نگاه می‌کنم

آن‌ها نیز هیچ به تن دارند

 

این حجم‌های پر باد

نقش‌هایی ناشیانه از گرمای موعودند

 

دندان‌‌ها بر هم می‌خورند

صدایشان قیچی می‌شود!

روی دهان گشوده به فریاد

آهنگ ((ای ایران)) می‌گذارند!

و زیر مشت‌های گره شده‌مان

می‌نویسند: جانم فدای رهبر!!!

 

((شعر گونه‌ای که آنلاین نوشته شود بهتر از این نخواهد بود. شما را به خدا فقط فحش ندهید!!))

 

همه جا آشوب...همه جا جنگ...همیشه دروغ و کثافت کاری...نمی‌دانم شاید من عصبی و کم طاقت شده‌ام. اخبار را که گوش می‌کنم دچار تهوع می‌شوم...فلسطین...عراق...فرانسه...ایران......شما چه می‌کنید؟ چطور این همه را هضم می‌کنید؟ قرصی؟ شربتی؟ تجویزی؟.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 1:53  توسط بچه پررو  | 

تیرهای توهم؟؟!!

 

این بار ِ گناه که سرسختانه نادیده می‌گیرم‌اش چون هرزه‌ گیاهی ریشه می‌دواند و قد می‌کشد...یکی فریاد می‌کشد نه چنین نیست و دیگری موزیانه می‌خندد و آهسته می‌گوید " فرار نکن" ! ...دو پاره گشته‌ام میان صداها...لحظه‌ای به این می‌نگرم و دمی به آن...نمی‌دانم این ریشه‌های عذاب که روز به روز گسترده‌تر می‌شوند زاییده‌ی یک ذهن بیمارند یا حقیقتی که می‌خواهم کتمانش کنم؟...دوستی می‌گوید تو به عذاب دادن خویش و فکرهای بیمارگونه!!! عادت کرده‌ای  و دوستی دیگر معتقد است که مقصرم...اما این تنها یک تصور است، تصوری که از ذهن من آن سو‌تر نرفته، پس چگونه می‌توانم گناه‌کار باشم؟...اگر تصوری‌ست که وجود خارجی ندارد پس این هجوم حس منفی، این نیروهای بازدارنده و میل به فرار چیست؟...

****************

وبلاگ مشترک ما (من و فیمالان)  : تماشاخانه ی ذهن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 1:1  توسط بچه پررو  | 

مشکل "ما" این نیست!

 

صحبتمان خسته کننده است. از همان بحث‌هاست که برایم سردرد می‌آورد، چرا که تو همیشه می‌خواهی گوینده باشی و دیگران شنونده. با تحقیر ِ طرف مقابل می‌خواهی ثابت کنی که نظراتت درست ‌اند. هر بار که دهان باز می‌کنم شروع می‌کنی که بله این‌ها حرف رادیو‌های بیگانه است!...فلان جمله را در فلان کتاب خوانده‌ای!...این قدر به این بزرگ نمایی‌های ژورنالیستی بها نده !!! ...اوائل امیدوار بودم و با ملایمت توضیح می‌دادم، سعی می‌کردم قدم به قدم پیش بروم و خونسرد باشم اما بعد از مدتی فهمیدم که تو هیچ وقت گوش نمی‌کنی...در تمام مدتی که من صحبت می‌کنم در فکر کوبیدن و خاک کردنم هستی ! انگار برای اثبات درستی حرف‌هایت محتاج به زدن مهر باطل بر افکار من‌ای...چند بار خیلی جدی تذکر دادم که هر یک از ما آزادیم و می‌توانیم راه و روش خود را برای زندگی کردن داشته باشیم ولی نمی‌دانم چرا تو نمی‌خواهی بپذیری.

 بحث بر سر مسائل روز است، به خودم نهیب می‌زنم که آرام باش! عصبی نشو! و می‌گویم چرا فکر می‌کنی که انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟ چرا مردم فریاد می‌کشند و خواستار حق خود هستند؟ از نظر من چیزی مضحک‌تر از این نیست که بگویم هسته حق مسلم من است چرا که حقوقی بسیار بسیار حیاتی و مهم دارم که از من سلب شده، حقی که هر روز به شیوه‌های مختلف له می‌شود. وقتی من آزادی اندیشه، بیان و قلم ندارم، وقتی حق ندارم نوع پوششم را به دلخواه انتخاب کنم، در جایی که از سر تا ته کتاب قانون مرا نادیده می‌گیرند و برایم حق یک نیمه انسان قائلند ( حداکثر نصف!) چرا باید انرژی هسته‌ای را حق مسلم بدانم و فریادش کنم؟؟

می‌گوید این آزادی‌ها که تو می‌گویی مشکل ما نیست!!!!

حالم بد می‌شود، بدتر از آن چه فکرش را می‌کنی. تو هیچ وقت نمی‌فهمی که چه می‌گویم . هیچ گاه نخواهی فهمید که چقدر درد می‌کشم. بله...بله...بسیاری از این آزادی‌ها حق مسلم توست که آن‌ها را دارا هستی...این آزادی‌های سلب شده مشکل ِ ما ((نیمه فرض شدگان)) است!!! هر چند که فکر نمی کنم تو هم آزادی بیان داشته باشی! البته شاید نیازی هم نداری!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 2:22  توسط بچه پررو  | 

جایت خالی می شود...

 

2 سال و اندی از آشنایی‌ام با این وبلاگ می‌گذرد، جزئی از زندگی‌ام شده بود و حالا قرار است  همه چیز تمام شود. گلناز عزیز تصمیم گرفته تعطیلش کند. ...

 

ای کاش می‌ماندی...دلم خیلی تنگ می‌شود...خیلی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی....آخر لینکت را چطور پاک کنم؟....نه...می‌خواهم این لینک به یاد نوشته‌های زیبایت همیشه آن بغل باشد، حتی اگر کس دیگری در هاست و دامین تو جا خوش کند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 2:57  توسط بچه پررو 

" امشب هر درختی به اندازه‌ی ترس من برگ دارد."

 

خاطرات مادر روحانی "ماری ترز" ــ روز 2 ژوئیه 1967

 

((بعد از آن‌که اطفالی را که با تکه پاره‌های بمب کشته شدند دیدم، الان کودکان دبستانی و مردان به ویرانه‌ها مات مانده‌اند. سنگ‌های روزگار آلود ِ اورشلیم از این پس برای من هیچ رنگ و مفهومی ندارند. نه مقبره‌ی عیسی، نه دیوار ندبه و نه مسجد آن...من فقط به اضطراب و وحشتی که به همه مستولی است و به مرگ آدم‌ها فکر می‌کنم، بدون توجه به این که آن‌ها که هستند. ...))

 

 از کتاب "می‌رویم کمی هیزم جمع کنیم" / ترجمه ناصر زرافشان/ نشر شبگیر سال 1350

 

کتاب را در زیر انبوهی از کتاب‌های قدیمی مامان و بابا پیدا کردم. کتابی‌ست کوچک و کم حجم که به بررسی جنایات اسرائیلی‌ها در فلسطین و سرزمین‌های عربی می‌پردازد. نام نویسنده روی جلد یا درون کتاب نوشته نشده اما فکر می‌کنم مشاهدات عینی"مایکل آدامز" خبرنگار روزنامه‌ی "گاردین" باشد. توصیفات وحشتناکی از تجاوزات، تیرباران‌ها، و تخریب منازل مسکونی توسط اسرائیلی‌ها دارد.

خیلی می‌ترسم...از تصور جنگ هم وحشت دارم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 3:20  توسط بچه پررو  |