اتاق را زیر و رو کردم، دیوارها را تا سقف شستم و شیشهها را برق انداختم، ملافهها نو شدند و کتابها به قفسههای خود بازگشتند اما عید نیامد...روزی هزار بار به سبزهها و کوزه سر زدم اما دلم بهاری نشد...نمیدانم چرا همه چیز تصنعیست...انگار بوی پلاستیک دنیا را برداشته...مثل اینکه همه چیز منتظر دستی معجزه آسا باشد، دستی شبیه دستهای مادربزرگ...
آن روزها که مادربزرگ ایران بود و همهی فامیل یکجا جمع بودند بهار واقعیت داشت. آن وقتها خاله، دایی، دختر و پسر خالهها تنها صدایی از آن سوی خط نبودند، همهشان حقیقت داشتند. میتوانستی بغلشان کنی، ببویی،ببوسی...میتوانستی با بچهها بازی و دعوا کنی و غش غش بخندی. آن روزها تحویل سال 4 صبح هم که بود مامان بزرگ ما را از تختخواب بیرون میکشید و مجبورمان میکرد لباس نو بپوشیم و پای سفره بنشینیم. بعد هم عکسهای دسته جمعی بود و شیرینی خوران. آن وقتها باغچههای حیاط پر از گل لادن و میمون بود، من یک عالم بابت "لادن"ها ذوق میکردم و به کسی اجازه نمیدادم به آنها دست بزند!! وای چقدر همبازی داشتیم، آنقدر توی حیاط میدویدیم که همسایهها سرسام میگرفتند. همه با هم میخواستیم دوچرخه سواری کنیم، ترافیک میشد و تصادف میکردیم!!
حالا خاله، داییها و مامانبزرگ صدایی از آن سوی خط و تصویری مبهم در اینترنت هستند. گاهی که بچهها را با مادربزرگهایشان میبینم از حسودی اشکم جاری میشود. چقدر دلم برای آن دستهای خوشبو و مهربان تنگ شده. دلم لمس کردن میخواهد...بوسیدن...بوییدن...از نزدیککک... نزدیککک...
آرزو میکنم که سال جدید برای همه سرشار از شادی و موفقیت باشه.
برای همه آرزوی سلامتی دارم.
امیدوارم اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادیمون اگر بهتر نمیشه حداقل بدتر از این نشه.
*******************************
پینوشت: امشب هر کار کردیم نتوانستیم با خارج از کشور تماس بگیریم. مامان با پشتیبانی کارت تلفنمان تماس گرفت، گفتند به دلیل مسائل امنیتی فعلن تماسهای خارج از کشور از طرف مخابرات امکان پذیر نیست!!! واقعن مسخره است ...از بلاگرهای اهوازی کسی چیزی در این باره شنیده ؟؟؟
پی نوشت ۲: واقعن شرم آوره...همین الان متوجه شدم که وبلاگ جدید نازلی (سیبیل طلا) فیلتر شده.
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 18:27  توسط بچه پررو
|
+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 11:24  توسط بچه پررو
|
+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 2:31  توسط بچه پررو
همه جایم درد میکند خسته و بیحال خودم را روی صندلی کامپیوتر میاندازم و سیستم را روشن میکنم. از آهنگی به آهنگ دیگر اما هیچ کدامشان به دلم نمینشیند. یک دفعه یاد فولدر شو فیلم میافتم، یکسالی میشود که به سراغش نرفتهام. از بین همه، آهنگی را که روی بخشهایی از تصاویر فیلم (کازابلانکا) گذاشته شده بیش از همه دوست دارم. یک...دو...هفت...هشت....نمیدانم چند بار آهنگ به اول برمیگردد. مشغول نوشتن هستم و به تصاویر نگاه نمیکنم (اسم خواننده را فراموش کردهام و شناسنامهی اول آهنگ هم به زبان ژاپنیست!) یک لحظه مجبور میشوم میکروسافت وُرد را مینیمایز کنم و چشمم به صحنهای از فیلم میافتد که "الزا" اسلحه را به سمت "ریک" نشانه رفته و تهدید میکند که اگر برگههای خروج از کازابلانکا را به "ویکتور"(ویکتور همسر الزا است.) ندهد او را میکشد. "ریک" سینهاش را به اسلحه میچسباند و "الزا" در حالی که اشکش جاریست به آرامی اسلحه را پایین میآورد. او نمیتواند یک عشق را فدای دیگری کند هر چند که در آخر به خواستهی "ریک" با "ویکتور" میرود.
تا آخر جوری با استرس تصاویر را نگاه میکنم که انگار بار اول است. درد "الزا" را حس میکنم. گیجی و دو پاره شدن کاملن برایم ملموس است...اما...اجبار همیشگی به انتخاب را درک نمیکنم. اصلن نمیفهمم چگونه در چنین موقعیتی میتوان میان دو نفر یکی را انتخاب کرد و معیار این انتخاب چه خواهد بود؟
در جایی از فیلم "ویکتور" از "الزا" میپرسد زمانی که در زندان نازیها بودم تو در پاریس تنها بودی؟ و پیش از اینکه "الزا" جوابی بدهد "ویکتور" اضافه میکند اگر اینطور باشد درکت میکنم...من میدانم که تنهایی چقدر سخت است. "الزا" میگوید که تنها بوده ...او دروغ میگوید و من هر چه فکر میکنم نمیفهمم که چرا؟.....چرا عشقش به "ریک" را پنهان کرد؟ چرا در آخر فیلم "ریک" به دروغ "ویکتور" را متقاعد ساخت که دیگر بین او و "الزا" عشقی نمانده؟ چرا "الزا" حرفش را تایید کرد؟...باور نمیکنم همهی کارها برای این باشد که "ویکتور لازلو" از دنبال کردن اهداف سیاسی خود بازنماند.............نمیدانم.
چی نوشتم؟ خودمم درست نفهمیدم!!!!
******************************
با خوشحالی باید بگم که یکی از این 5 نفر پسر خاله و دوست دوران کودکی بندهست!
اینم لینکش (سفر دوستی پنج جوان ايرانی به سازمان ملل)
از وقتی لینک ها سقوط کردن اون پایین مجبورم اینجا لینک بدم:
گزارش کامل تشنج در دانشگاه شریف بر سر دفن شهدای گمنام
انا من حیدریون: شهید ، دانشگاه
+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 23:18  توسط بچه پررو
|
میگی غمگینم...حالم خوب نیست...از خودم بدم مییاد...از زمین و زمان حالم به هم میخوره...از بیتوجهی دیگران شکایت میکنی...از آدمهای یکطرفهای میگی که میخواهند همیشه گیرنده باشند...از دستهایت گله میکنی و جیبی که نمیتواند این همه شکم ِ گرسنه را سیر کند...
میگویم با اشک و آه حل نمیشود. تو اگر میخواهی کاری کنی باید پیش از هر چیز، سلامت باشی و روحیه داشته باشی. با این وضعی که تو برای خودت درست کردهای کمک که نمیکنی هیچ، احتیاج به کمک هم داری. ...عزیزم خواهش میکنم به خاطر من هم که شده خودت رو قوی کن...ورزش کن...شنا...اصلن برقص...به زور هم که شده این کارها رو بکن بعد از مدتی خودت میبینی که انرژی و صبر و حوصلهات بیشتر شده.
میگویی "لادن" من دیگه تموم شدم، از من گذشته که از این کارها بکنم. من 10 سال ِ که گرفتار این وضع هستم.
لجم میگیره از اینکه نمیخوای به خودت کمک کنی. انگار عمدن دلت میخواد منحنی روحیت همین جوری نزولی بیاد پایین. از طرفی چون خودم دچار این حالات بودم میفهمم چی میگی .
میپرسم: به خاطر خون دماغت رفتی دکتر ؟ میگی: نه، نرفتم.
آخه من به تو چی بگم؟ عزیزم تو به من قول داده بودی...یادت رفت؟ فکر نمیکنی که من با این همه فاصله از پشت این صفحهی لعنتی مانیتور چه کاری از دستم بر میاد جز نگرانی و عصبانیت؟ غش غش میخندی تا خودت رو بیخیال نشون بدی اما من میدونم که همهی اینها نمایش ِ و تو میخوای که من دنبال قضیه رو نگیرم. تو میخندی و من داد میکشم "زهرررررررر مار" نخند!!! جدی باش!!! یکبار هم که شده به جای اینکه به فکر این و اون باشی به فکر خودت باش.
میگم میدونی اگر الان پیشت بودم چکار میکردم؟ میگی هیچی تو هم مثل دیگرون بیتفاوت رد میشدی! اما نه عزیزم اینجا رو اشتباه کردی من اگر اونجا بودم یکی میخوابوندم زیر گوشت تا حالیت بشه که داری با خودت چکار میکنی. اگر میخوای اسمش رو خشونت یا هر چیز دیگه بگذار اما من اگر اونجا بودم حتمن این کار رو انجام میدادم. بعد دستت رو میگرفتم و به زور میبردمت دکتر. بعدش هم مجبورت میکردم روزی 1 ساعت برقصی و شلنگ تخته بندازی. ....عزیزم، من اونجا نیستم اما تو به خاطر من این کارها رو انجام بده.... اگه از همه بریدی اگه همه یکطرفه شدن اگه دیگه منم مهم نیستم به خاطر خودت این کارها رو بکن....
کاش اینجا بودی...کاش پیشت بودم...اونوقت تا صبح مینشستیم و حرف میزدیم، اونقدر حرف میزدیم که خوابمون ببره...اگر بودی یک دنیا سکوت میشدم و یک عالم چشم و خیره میشدم به تو تا همه چیزهایی رو که روی دلت سنگینی میکنه بگی...اگر فاصلهای نبود...
خواهش میکنم...خواهش...خواهش...برو دکتر...به خودت برس...یک کمی به خودت بیا...دور و برت رو نگاه کن ببین داری چکار میکنی...خواهش میکنم جدی باش...خواهش میکنم...لزومی نداره از نگرانیهام برات بگم، خودت خوب میدونی که جایگاهت کجاست و چقدر عزیزی، که یک قطره اشک یا یک آه کوچکت با من چه میکنه... لطفن بیشتر به فکر خودت باش.
خواهری میدونی چقدر دوستت دارم؟؟
***********************
پ.ن: من الان وبلاگ رو بعد از ۲ روز دیدم. چرا این شکلی شده؟؟ چرا لینک ها رفتن پایین؟ من به قالبش دست نزدم!!! کمککک...من وقت ندارم درستش کنم. "سینا" کمککک اگه اینجا رو دیدی پسورد رو که داری برو درستش کن لطفن.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 2:15  توسط بچه پررو
|
به سمینار!! " نقد ادبی زنانه" رفتم. با یک عالم انرژی مثبت وارد ساختمان شدم. کارگران در طبقهی 5 مشغول به کار هستند. شلنگ آب روی راه پله افتاده و مثل دوش، آب از بالا با سر و صدا به پایین میریزد. فکر میکنم تنها عضو غریبه من باشم که با اعضاء ثابت انجیاو تقریبن 30 نفر هستیم. از همان ابتدا شدیدن دچار سرخوردگی شدم، تصاویر 8 مارس سال پیش مدام از جلوی چشمم رد میشد و اشک به چشمانم میآورد. ساعت حدود 6.30 است که آقای( ...) وارد میشود و خبر میدهد که تجمع پارک دانشجو به خشونت کشیده شده. ناخودآگاه دست به سمت جیب شلوارم میبرم و موبایل را لمس میکنم. از ذهنم میگذرد که زنگ بزنم و از بچهها خبر بگیرم ...اما...نه...باید حواسم را به سخنرانی جمع کنم. صدای شُرشُر آب روی راه پله یک لحظه هم قطع نمیشود. حالم افتضاح است...افتضاححححح....یاد کنفرانس هولوکاست میافتم و صدها سخرانی و تجمع و سمینار بیمورد که برایشان میلیونی خرج میشود. مگر ما چه میخواهیم؟ چرا یک آمفی تاتر را هم ما دریغ میکنند؟ یک لحظه دلگرم میشوم از تصور اینکه جماعت ِ سیاستمدار تا چه اندازه از آگاهی زنان میترسند. ...به شدت تلاش میکنم که حواسم به صحبتهای جمع باشد...دندانهایم را روی هم فشار میدهم و با عصبانیت به خودم نهیب میزنم که نباید گریه کنی!!! آقایی از میان جمعیت اجازهی حرف زدن میخواهد و میگوید " با تمام این حرفها زنان خودشان دوست دارند که تحت سلطه و زیر پوشش و حمایت مردان باشند." صدایم بلند میشود که آقاااا مگر ما بیماریم که دلمان بخواهد خودمان را زجر بدهیم. آن زنی که میبینی هر چیزی را تاب میآورد و دم نمیزند برای این است که چیزی جز تسلیم ندیده و نیآموخته. وقتی از کودکی به شما بیاموزند که باید در برابر حرف مرد تسلیم بود و مرد صلاح زن را بهتر میداند، وقتی هیچ منبع آموزشی در اختیار نداشته باشی که فردیت واقعی تو را به تو نشان بدهد، بدون این که سایهای از مرد رویت افتاده باشد، غیر از این بودن عجیب است."
جلسه با خواندن داستان ِ (رویای یکساعته) اثر "کیت شوپن" ادامه پیدا میکند. داستانیست زیبا از زنی که بیماری قلبی دارد و خواهر و دوست شوهرش میخواهند آرام آرام خبر مرگ شوهر در اثر یک سانحه را به او بدهند طوری که دچار شوک نشود. اما زن که در داستان به نام خانم "مالارد" از او یاد میشود با شنیدن این خبر مثل زنان دیگر دچار شوک یا ناباوری نمیشود و فقط گریه میکند و به اتاق خود میرود. خانم "مالارد" در اتاق روبهروی پنجره مینشیند و به دستفروشی که در خیابان نشسته ، درختان و منظره بیرون نگاه میکند، همه چیز در نظرش زیباست و ناخودآگاه زیر لب زمزمه میکند "آزادی...آزادی". او متوجه حس غریبی که آرام آرام به سویش میآید تا تسخیرش کند شده. به خود میگوید ای کاش عمرم طولانی باشد، و این در حالیست که تا دیروز از تصور عمر طولانی لرزه بر اندامش میافتاد. خواهر خانم "مالارد" نگران حال اوست و از او میخواهد که از اتاق خارج شود. چند لحظه بعد خانم "مالارد" در حالیکه دست دور کمر خواهرش انداخته از اتاق خارج میشود. در همین صحنه است که شوهر از در وارد شده (او اصلن در محل حادثه نبوده) و پیش از این که خواهر زن و دوستش بتوانند او را از چشم خانم "مالارد" که بیماری قلبی دارد پنهان کنند، همسرش او را میبیند.
خانم" مالارد " میمیرد و پزشک دلیل مرگ را شوک مرگآور ناشی از شعف اعلام میکند!!
************
پ.ن: این 3 روز آخر هفته را به شرکت در سخرانی و سمینار اختصاص داده بودم اما امروز تصمیمم عوض شد. ساعت 5 به جای شرکت در کنفرانس به استخر خواهم رفت!!!! شاید تصمیم احمقانهای گرفتهام اما میخواهم میان آن همه آبی آرام تنها باشم و به هیجان عظیمی که به اشک تبدیل شد فکر کنم. احتیاج شدیدی به انرژی تازه برای ادامه راه دارم.
امشاسپندان: تلخی...(گزارشی از کتک کاری برادران غیور در پارک دانشجو)
مریم میرزا: آره حق با ما است.(روایتی از تجمع 8 مارس)
عکس های وبلاگ کسوف از تجمع 8 مارس
آقای معروفی(حضور خلوت انس): امروز روز زن است. (روبوت عزیز! منم، انسان.)
روایت ارنستو از تجمع 8 مارس: بمان مادر، بمان در خانه خاموش خود مادر
شبکه تارعنکبوتی: چکامه ای برای انسان (ساسان عزیز مثل همیشه فوقالعاده بود.)
زنان ایران _ آسیه امینی: مخالفت با که؟ برای چه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 10:11  توسط بچه پررو
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 1:28  توسط بچه پررو
|
فردا روز ماست. روزی که تاریخچهای از مبارزات پشت سر و پیش روی خویش دارد.
درست است که دوری مانع از حضور من در پارک دانشجوست. درست است که نمیتوانم در سخنرانی های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران شرکت کنم، از هیجان بلرزم و دم به دم برگردم و با افتخار به جمعیت پشت سرم نگاه کنم. اما اینجا هم به سهم خود میتوان فعال بود. ما به انجمن سایه خواهیم رفت. (از حسودی گریهام گرفته!!)
*********
پ.ن: در دانشگاه ِ ما هیچ برنامهای برگزار نمیشود. امروز همهی بُردها و در و دیوار پر از پوسترهایی شده بود که ساعات سخنرانی راجع به "فلسفهی قیام عاشورا" را اعلام میکرد. فکر میکنم این برنامه را به عمد ترتیب دادهاند وگرنه سخنرانی راجع به قیام عاشورا قاعدتن میبایست 2 هفته پیش برگزار میشد نه 8 مارس!!
+ نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 19:51  توسط بچه پررو
|
آینهی حقیقت توهینیست به منتقدین ِ کشکی
نمیدانم چند ساله بودم که فهمیدم مردان میتوانند تا 4 زن عقدی و به طور نامحدود زن صیغه داشته باشند. بچه بودم اما خوب به یاد دارم که گفتم اگر مردها دلشون میخواد با چند تا زن باشن اشکالی نداره اما به شرطی که اگر ما هم دلمون خواست بتونیم چند تا شوهر داشته باشیم! هنوز که هنوز است بعد از این همه سال چشم غرهها و لب گزیدنهای مامان و زمزمهی بابا را که گفت حرف خیلی بدی زدی! یادم نرفته. حالا که فکرش را میکنم میبینم آنها آن شب نمیتوانستند به من بگویند در فرهنگ ما به زنی که در یک زمان با چند مرد رابطه جنسی دارد جنده میگویند!! اما به مردی که با چندین زن رابطهی جنسی دارد مرد ِ محترم ِ چند همسر گفته میشود که صد البته به ثروتمندی شهره است و تنها و تنها برای کمک به زنان بیچاره و حمایت از آنها با ایشان رابطه برقرار کرده. (تفاوت معنایی از کجا تا به کجاست؟) من حرف بدی نزده بودم و حالا هم بعد از سالها همین نظر را دارم. هدف از طرح این بحث نه چندان نو یادآوری این نکته به خودم بود که هیچ وقت به کسانی که از قوانین انتقاد میکنند به چشم روشنفکر و یا منتقد حقیقی نگاه نکنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 21:23  توسط بچه پررو
|
دورهی 4 سالهای که نحس است، از پاییز و زمستانش پیداست!!
روزی 10 بار همهی بُردهای دانشکده را چک میکنم. تا دیروز به خودم میگفتم آرام باش، هنوز زود است، نگران نشو بالاخره زمان سخرانیها را میزنند. اما حالا میترسم. آن همه انرژی انگار دود شد و رفت به هوا. تنها دو روز دیگر مانده و در دانشگاه هیچ خبری نیست. پارسال این موقع تمام بُردها پر بودند از اعلام زمان و مکان سخرانیها. شادی صدر، زیبا لاهیجی و... . مطلبی که برای این پست آماده کرده بودم جنبهی حقوقی داشت ؛ هر چه کردم نتوانستم ترس و نگرانیم را پنهان کنم. از ترم پیش (از همان اول مهر) همه چیز عوض شده. مجوز سخرانی نمیدهند، اجازهی برگزاری کنسرت نداریم و اردوی مختلط هم نمیرویم. در حالی که تا بهمن گذشته اوضاع عکس این بود و اجازه نداشتیم تنها و بدون پسرها به اردو برویم. ما هم پسر و دختر از مهر امسال لج کردهایم و به هیچ اردویی نرفتهایم.
امروز بعد از ظهر باز هم به بُردها سر میزنم شاید خبری شد.
اگر کسی خبر از برگزاری مراسمی به مناسبت 8 مارس در دانشگاه چمران اهواز دارد حتما به من اطلاع بدهد.
خورشید خانوم: وبلاگ ها و 8 مارس
فصل زن: بیماری عزیز فمینیسم
سایت زنان ایران: مراسم 8 مارس در پارک دانشجو
انجمن فرهنگی سایه: مراسم 8 مارس در اهواز
+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 12:30  توسط بچه پررو
|
مرد سالاری/ پدر سالاری
مردسالاری به معنای نظام سلطهی مردانه است که از طریق نهادهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعیاش، زنان را سرکوب میکند. در تمامی مظاهر تاریخی ِ جامعهی مردسالار، چه فئودالی، چه سرمایهداری یا سوسیالیستی، نظام جنس ــ جنسیتی و نظام تبعیض اقتصادی به طور همزمان عمل میکنند. مردسالاری از دسترسی بیشتر مردان به وساطت در منابع و امتیازات ساختارهای سلطه در داخل و خارج از منزل قدرت میگیرد.
مفهوم مردسالاری برای فمینیسم معاصر محوری است.
...فمینیستهای مارکسیست یا سوسیالیست ترجیح میدهند مردسالاری را در بافتی ماتریالیستی جای دهند. آنان معتقدند شیوهی تولید سرمایهداری از طریق تقسیم جنسی مردسالارانهی کار شکل گرفته است. مناسبات طبقاتی سرمایهداری و تقسیم جنسی کار در روابطی متقابل یکدیگر را تقویت میکنند. ...
فمینیسم رادیکال مردسالاری را با سلطهی مذکر یکی میداند. از این دیدگاه، مردسالاری نظامی است متشکل از مناسبات اجتماعی که در آن طبقهی "مردان" بر طبقهی "زنان" حاکم است. ...بنا به نظر فمینیستهای رادیکال، مشخصهی نظام مردسالار تقسیمبندیها و ثنویتها است. به همین دلیل سلسله مراتب جزء لاینفک ِ هستیشناسی ِ بنیادین مردسالاری است. "رابین مورگان" میگوید تقسیم دوتایی ِ یا این / یا آن، جزء ذاتی و همیشگی مردسالاری است. برخلاف مردسالاری، فمینیسم ِ رادیکال جهان را یک کل ِ ارگانیک میداند. ...نظریههای مختلف فمینیستی روشهای گوناگونی را برای مقاومت در برابر مردسالاری ارائه میدهند، از جمله، حملهی فمینیسم سوسیالیستی به تقسیم جنسی کار. ...
منبع:
فرهنگ نظریههای فمینیستی/ مگی هام ــ سارا گمبل/ مترجمان:فیروزه مهاجر، نوشین احمدی خراسانی، فرخ قرهداغی
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 1:2  توسط بچه پررو
ریشههای درد
میگویند از فمینیسم بگو، آن طور که خودت شناختهای نه آن گونه که در کتابها هست. اما من میخواهم برایتان از دردهایی که حس کرده و میکنم بنویسم ، از تبعیض و در اقلیت بودن. اقلیتی که روی کاغذ و زیر منحنیهای رشد جمعیت اکثریت است اما نادیده گرفته میشود. میخواهم از دوگانگی بگویم، برابر بودن در خانه و نابرابری در اجتماع. درد از کودکستان شروع شد، همان زمانی که پسرها میخواندند "دخترها موشن، مث ِ خرگوشن/ پسرا شیرن، مث ِ شمشیرن" !! من و خواهرم عصبانی میشدیم اما دخترهای دیگر دم میگرفتند و با آنها همراهی میکردند. به دبستان که رفتم درد شکلی جدید به خود گرفت، زمانی که برگههای رضایتنامه را به دستمان میدادند زیر همهشان فقط جای امضای پدر بود. درد با امتحانات نهایی بزرگتر شد و مرا با سربرگی آشنا کرد که تنها نام پدرم را از من میخواست.هیچگاه جایی برای مادر در نظر گرفته نشده بود. بعدها سر و کلهی معلمهایی پیدا شد که از سیکل ماهانه و پریود سخن میگفتند و چیزی را که به تمامی مال من بود بدبختی میدانستند. آنها میگفتند که این خونریزی امتحان الهی و عذاب است. میگفتند که من 5 روز از ماه نجس هستم!!!! اما مگر این سیکل ماهانه همانی نبود که مامان و بابا به خاطرش مرا بوسیدند؟ مگر بابا توضیح نداد که این نشانهی سلامت جسمانی من است؟ مگر مامان همان روز کیک نپخته بود ؟ ؟؟........درد نگاه این و آن بود، بوسهای کشششدار و دستهای هرزهای که دختری 14 ساله را سرخ و گاهی از خویش متنفر میکرد. درد 2 برجستگی روی سینه نبود که تا دیروز وجود نداشت، آنها زیبا بودند ولی معلم پرورشی عضو گناه (فکر میکنم لغتی شبیه به این بود) میخواندشان!! و ما را مجبور میکرد که همیشه پنهانشان کنیم. درد دستی بود که بی ارادهی صاحبش به سمت مقنعه میرفت و آن را پایینتر میکشید تا برآمدگیها پیدا نباشند. .......درد قدی نبود که بلند و بلندتر میشد و مرا از دوچرخه سواری در خیابان بازمیداشت، درد تفکری بود که مرا هوس انگیز و مایهی فساد میدانست. من و پسر همسایه همقد بودیم اما این تفکر تنها و تنها از دوچرخه سواری من جلوگیری میکرد.... درد مویی نبود که دلش میخواست رها در باد پیچ و تاب بخورد، درد قوانینی بود که مرا در بند میکرد تا آقایان راحت باشند و واجبالغسل نشوند.
"فروغ" را پیدا کردم ... او از زنی گفت که میخواست "بانگ هستی خود" باشد زنی که "عصیان" کرده بود و بیپرده از احساسات خویش سخن میگفت. احساساتی که ابلهان هرزه میخواندندش. احساساتی که همیشه پس ِ پستو و آشپزخانه خفه شده بود، تا آنجا که زنان نیز میپنداشتند ابراز عشق از سوی یک زن گناهیست نابخشودنی.
من خواندم...خواندم...خواندم...."خشونت علیه زنان" را مهرانگیز کار به دستم داد، "فصل زنان" را نوشین احمدی خراسانی. رزا لوکزامبورگ، ویرجینیا، ایولین رید، سیمون دوبوار و ...همهی صفحات پر بود از دردهایی که کشیده و یا شنیده بودم. موانع، تبعیضها، تفکر مردسالارانه، زنانی که تسلیم میشدند و زنی که مبارزه میکرد و درد میکشید.... دردی که وقتی به مرزهای این مملکت میرسید صدچندان میشد. فهمیدن این نکته که در قوانین اسلامی هیچ چیز به سود من نیست وحشتناک بود [است]. مشاهدهی اوراقی که به من میگفت همسرم حق دارد 3 زن عقدی دیگر علاوه بر من داشته باشد شکنجه آور بود [است]. قانونی که سهمالارث مرا نصف برادرم معین کرده بود به چه حق میان ما تفاوت قائل میشد؟ قانونی که میگفت زن بعد از فوت همسرش از زمین ارث نمیبرد و تنها یک هشتم ِ سهم هوایی از آن اوست از کجا آمده بود [است] ؟؟ ...قانونی که مرد را قییم من قرار داده است از جان من چه میخواهد؟ مگر مردی که با من زندگی میکند چه برتری نسبت به من دارد؟ وزنهی عدالت کجاست؟ چگونه چنین قوانینی میتوانند به عدالت حکم کنند؟ چرا مرد به راحتی و بدون هیچ دلیل خاصی میتواند همسر خود را طلاق دهد و زن باید با دهها برگه از پزشک قانونی و شکستگی و خونمردگی و....هنوز در راهروهای دادگاه خانواده سگدو بزند؟؟؟
مشکل تنها قوانین نیست. اگر چه یکی از عمدهترین مسائل ما قوانین ناعادلانه و زنستیز است اما همانطور که در پست قبل و پیشتر از آن نیز گفتهام تساوی حقوقی تنها یکی از اهداف فمینیسم است. اگر به فرهنگ، آداب و رسوم و حتی زبانمان دقیق شویم زنستیزی را به راحتی در آنها مشاهده خواهیم کرد.
در آخر تاکید میکنم که فمینیسم به معنی ِ ضد مرد نیست. [درضمن ما فمینیست ِ مرد هم داریم و فمینیستها لزومن زن نیستند.] فمینیستها با جامعهی مردسالار و نگاه مردانه به هر چیز مخالفند و به منظور تغییر این وضع و رسیدن به تساوی حقوقی و اجتماعی و ....تلاش میکنند.
+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1384ساعت 0:0  توسط بچه پررو
|
Feminisms
این تعریف، هم دکترین حقوق مساوی برای زنان (جنبش سازمان یافته برای به دست آوردن حقوق زنان) را در بر میگیرد و هم یک ایدئولوژی دربارهی دگرگونسازی اجتماعی را که هدف آن خلق جهانی فراسوی تساوی اجتماعی صرف برای زنان است. گرادا لرنر* میگوید فمینیسم باید بین حقوق زنان و رهایی زنان فرق قائل شود.
در مجموع، فمینیسم ایدئولوژی آزادی زنان است چرا که در همهی رویکردهای آن این اعتقاد مستتر است که ما زنان به دلیل جنسمان اسیر بیعدالتی هستیم. زیر این چتر گسترده، انواع فمینیسمها تحلیلهای متنوعی از علل، یا عوامل سرکوب زنان ارائه میدهند.
فمینیستهای مارکسیست عمدتن تقسیم جنسی کار را دلیلی بر سرکوب میشناسند و بنابراین فمینیسم مارکسیستی، دستورالعملی برای تغییر اقتصادی است. از سوی دیگر کاترین مک کینون** تمایلات جنسی را زمینهی اجتماعی اصلی اعمال قدرت مذکر میشناسد. او میگوید نظریهی سیاسی فمینیستی باید بر ساخت و جبر اجتماعی احساس جنسی متمرکز شود، چون برای فمینیسم هر چیز شخصی از حیث معرفت شناسی، سیاسی است، و معرفت شناسی آن سیاست آن است.
فمینیسم اگر نظریهی دیدگاه زن تلقی شود در عین حال شامل روشهای مختلفی در تحلیل و نظریه است. ارتقای آگاهی روش اصلی فمینیسم است، و چون فمینیسم به معنای گونهای دانش و شناخت نسبت به چیزهای موجود در پرتویی نو است به شرحی متمایز و مشخص از رابطهی روش و نظریه نیاز دارد.
تعریفهایی که فمینیستها از فمینیسم کردهاند تحت تاثیر تربیت، ایدئولوژی یا طبقهی آنها شکل گرفته است. برای نمونه، فمینیستهای سوسیالیست و مارکسیست بر تعامل میان طبقه و جنسیت درون فمینیسم تاکید دارند و بر تمایزات اجتماعی میان مردان و زنان متمرکزند.
Feminist
فمینیست هم مثل فمینیسم تعریفی واحد ندارد و نمیتواند داشته باشد، چرا که فمینیستها تعلقات متفاوت بسیاری از لحاظ ترجیح جنسی، طبقه و نژاد دارند. به طور خلاصه، فمینیست زنی [و یا مردی] است که خود را فمینیست میداند و دیگران هم او را فمینیست میدانند. چنین تشخیصی به این بستگی دارد که یک زن ارتقای آگاهی را تجربه کرده، دانشی از سرکوب زنان یافته، و به درکی از تفاوتها و اشتراکات زنان رسیده باشد یا خیر. " من خود هرگز نتوانستهام دقیقن دریابم که فمینیسم چیست. تنها این را میدانم که هر وقت احساساتی که مرا از یک توسری خور یا فاحشه متمایز میسازد بیان میکنم مردم مرا فمینیست مینامند."
) West, 1982 , p.219 (
**************************
* گرادا لرنر : مورخ امریکایی. لرنر در زنان در تاریخ آمریکا و متون بعدی خود تاریخ نگاری فمینیستی جدید را با این مقدمه آغاز میکند که تا همین اواخر این مردان بودند که به طور گسترده دربارهی زنان مینوشتند و آنان را مورد بررسی قرار میدادند و تجربهی زنان را امری ثانوی تلقی میکردند. " کلید درک تاریخ زنان در پذیرش این نکته نهفته است که ــ گرچه ممکن است دردناک باشد ــ تاریخ زنان، تاریخ اکثریت نوع بشر است." گرادا لرنر بر اساس تحلیلی جالب از فرهنگ زنانه در آثارش، تجارب زنان در زمینهی کار، کودکی، ازدواج و سیاست را توصیف میکند.
** کاترین مک کینون : از مشهورترین حقوقدانان امریکایی. مک کینون از آغاز فعالیت خود برای تصویب قانونی که از زنان در مقابل خشونت جسمی و جنسی حمایت کند نبردی سخت آغاز کرد. فعالیت کنونی او حول ِ گرفتن غرامت برای بازماندگان نسل کشی جنسی در بوسنی و کرواسی است.
منبع:
فرهنگ نظریههای فمینیستی/ مگی هام ــ سارا گمبل/ مترجمان:فیروزه مهاجر، نوشین احمدی خراسانی، فرخ قرهداغی
****************
سعی میکنم از امروز تا 8 مارس روزی یک پست در رابطه با فمینیسم و شناخت بیشتر آن بگذارم.
امشاسپندان: برش هایی از یک استادیوم صد هزار پسری
+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت 1:13  توسط بچه پررو
این ترم کلاسها فشرده هستند و واحدها زیاد. فقط شبها برایم میماند که یا به درس خواندن میگذرد یا خواب!! به منظور جلوگیری از 9 ترم ِ شدن به شدت مشغول خودکُشان هستم!! به طوری که دیشب به صفحهی سوم جزوه نرسیده خوابم برد! چه کسی باورش میشود (خاله جغد شاخ دار) که همانا بنده باشم از ساعت 11 خوابش ببرد و یکسره تا 6 صبح بخوابد؟!!
نمیدانم فراموشی از عوارض خستگی و مشغلهی زیاد هست یا نه اما مطمئنم که فراموشی گرفتهام. 3 روز است که صبحها قبل از بیرون رفتن از خانه به خودم میگویم یادم باشد فلاپی دیسک بخرم و این تحقیق لعنتی را برای استاد کپی کنم هر روز هم فراموشم میشود. 2 هفته است که هر بار مسواک میزنم میگویم باید مسواکت را عوض کنی و هر دفعه هم یادم میرود. دیروز یادم رفت نمونههایم را از اتو کلاو بیرون بیاورم، شانس آوردم که بچهها یادآوری کردند و ...از همهی دوست داشتنیها مخصوصن کتاب دور شدهام، موسیقی را فقط صبحها در حین آماده شدن و کمی هم در ماشین گوش میکنم ، مدتیست که نمینویسم، حالم از تک بعدی شدن به هم میخورد. به این میگویند تا خرخره فرورفتن در روزمرهگی که هزار بدی دارد و یک خوبی و خوبیاش این است که به دلیل مشغلهی زیاد در روز و خستگی و جنازهگی!! در شب فکرهای آزار دهنده خیلی کمتر از قبل به سراغم میآید.
وقت بسیار کمی برای آنلاین شدن و وبگردی دارم، ممکن است در نظر خواهیهایتان چیزی ننویسم ولی همهی پستها را میخوانم و دلم برای همهتان تنگ شده.
*******************
پ.ن : (بیربط به موضوع و کمی مبتذل!!):
امروز برای اولین بار در طول این سه سال به دلیل سفت بودن بیش از اندازهی زمین ِ مورد آزمایش ، مجبور شدیم از کلنگ استفاده کنیم. وایییی نبودید ببینید لادن چه کلنگی میزد!! حس خوبی داشت! خیلی خوشم اومد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 0:34  توسط بچه پررو
|
کسی ما را نمیشناسد...هیچ کس نمیداند کجا گرفتار آمدهایم...همه مرکز بین هستند...همه سر به لاک خویش بردهاند...همه در فکر هسته و هستهای شدن هستند و نمیدانند اینجا در این سرزمین که هر گوشهاش پر از درد و بدبختیست شهری هست که سانسور میشود... مرکز استان است...و کامیون کامیون هندوانه زیر بغلاش میگذارند که تو گاو شیر ده ایران هستی!! نفت و گاز ما از توست! اقتصاد مملکت روی انگشت خوزستان میچرخد!... این استان همهی هست و نیست این سرزمین است. هست و نیستی که سانسورش میکنند. هست و نیستی که زنده و مرده بودن مردماش برای کسی اهمیت ندارد. اخبار ِ درست کردن ِ برگر ماهی!! ، ورود خرس وحشی به دانشگاه آزاد تبریز!!، انتخابات ریاست جمهوری در نا کجا آباد!! مهمتر از بمب گذاری در اهواز است. البته، صد البته که دعوا بر سر خواندن سرود ایران در جام جهانی مهمتر از این حرفهاست. ما روی گاز نشستهایم، روی نفت نشستهایم و مردم خرمشهر گاز لولهکشی ندارند! ساکنین مسجد سلیمان باغچههاشان نفتیست، آب آشامیدنیشان بوی نفت میدهد، زندگیشان آلوده به طلای سیاه است! بله...البته که حرفهای درگوشی و اخبار خاله زنکی راجع به سردمداران غربی!!! مهمتر از دردهای این مردم است.
بغضام را قورت میدهم اما مثل زالو چسبیده و لحظه به لحظه بزرگتر میشود. احساس خفگی میکنم. درد دارم...درررررد... به که بگوییم دردمان را؟؟ میترسم از تنفری که هر لحظه حجیمتر میشود. آخر چقدر سکوت؟ تا کِی صبر کنم؟
انفجار1...انفجار2...انفجار3...انفجار4...انفجار5...انفجار6...
شیشهها پودر میشوند...ساختمان میلرزد...تا صبح خواب به چشمها نمیآید...بخشهای خبری سکوت میکنند...وقیحانه سانسور میشویم...وقیحانه
مردم کشته میشوند، آقایان بر سر هسته یقه میدرند...مردم کشته میشوند، آقایان خوشحال از کنسل کردن سفرشان به ریش ِ بمب گذاران میخندند...مردم کشته میشوند، آقایان به کاریکاتور بازی مشغولاند... از من کارت شناسایی میخواهند، بمب گذار، رد میشود...مرا می گردند، بمب گذار بمباش را میگذارد...اجازهی پارک ماشین به من نمیدهند، بمب گذار ماشین بمب گذاری شدهاش را منفجر میکند...
" لاله " را میشناسید؟ میدانید چند سالش است؟ خبر دارید چه بر سرش آمده؟ ...هنوز سی سالش نیست و در انفجار بانک سامان یک پایش را از دست داده. میگوید دیدم که پا از تنم جدا شد...برادرش میگوید تا دو روز بعد از انفجار که دنبال وسائل لاله رفتم هنوز پای قطع شده گوشهای افتاده بود...
آن کثافتها بمب میگذارند...صدا و سیما سانسور میکند...من سکوت میکنم...تو چشم میبندی و ساده میگذری...هیچ تفاوتی با هم نداریم.
*******************
پ.ن: این مطلب را دوشنبه 1 اسفند نوشتم و در ارتباط با بمبی است که یکشنبه شب در منطقهی "کیانپارس" اهواز منفجر شد. متاسفانه به دلیل گرفتاریهای اخیر پست ِ این نوشته تا امروز طول کشید و به صورت اتفاقی مصادف شد با انفجار بمب در حرم امام هادی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 20:23  توسط بچه پررو
|