تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

شایسته سالاری کیلو چند؟ ....(خر شناسی ِ علمی)

 

با دوستی راجع به درس و دانشگاه صحبت می‌کنم که حدود 30 سال از من بزرگ‌تر و در حال حاضر استاد یکی از  دانشگاه‌های خارج از کشور است!  حرف ِ ترم ِ جدید است و اساتید محترم! از استاد ِ درس (...)‌مان برایش می‌گویم، که چقدر نفرت انگیز است و در دانشکده هر حرفی پشت سرش بزنی به گوشش می‌رسد. از آن‌هاست که اوایل انقلاب سر بسیاری از اساتید را زیر آب کرده. خودش هم از اعتراف به این کارها ابایی ندارد! می‌گویم این چه محیط علمی و آموزشی است که فلان استاد با آن همه سابقه‌ تدریس و آن حجم اطلاعات باید بازنشسته شود و کاسه‌ی چه کنم چه کنم دست بگیرد و فلانی 5 سال از بازنشستگی‌اش گذشته باشد و با همه‌ی بی‌کفایتی‌اش فقط به خاطر داشتن ریشی به درازای 4 انگشت و جای مهر بر پیشانی و 100 البته آدم فروشی هنوز بر سر کار باشد؟

دوستم خسته و متاسف سر تکان می‌دهد و می‌گوید خطرناک‌ترین افراد کسانی هستند که به خاطر منافع شخصیشان حاضرند دست به هر کاری بزنند. همیشه باید از این‌ها حذر کرد. کسانی را می‌شناسم که قبل از انقلاب "اعلیحضرت...اعلیحضرت" از دهانشان نمی‌افتاد و اگر پی به گرایشات سیاسی یک دانشجو می‌بردند دو روز بعد کار ِ طرف تمام بود. همین‌ها بعد از انقلاب، مذهبی‌ دو آتشه‌ شدند، به همه جا هم رسیدند. حالا هم کافیست منافعشان را در خطر ببینند تا دست به هر آدم فروشی بزنند. این‌ها نه اعتقاد مذهبی دارند و نه وجدان، نه می‌دانند وطن چیست، نه به فکر مردم هستند. زمانی که ایران بودم همکاری داشتیم که به درجه‌ی استادی تمام (پروفسوری) رسیده و مدیر گروه ِ بخش ِ ما بود. پروفسور اصرار داشت که اساتید برای آزمایش‌های هورمون شناسی حتمن خودشان خون‌گیری کنند و این کار را به کسی واگذار نکنند. یکی از همین به ظاهر مذهبی‌های دو آتشه که برایت گفتم در بخش‌مان بود که بدون دانش لازم استخدام شده بود و حتی خون‌گیری هم بلد نبود. این فرد برای این که مجبور به خون گرفتن نشود، به رئیس دانشکده شکایت کرد که پروفسور(...) ما را مجبور می‌کند آستین لباس نا‌محرم را بالا بزنیم و خون گیری کنیم!!! بر سر همین جریان مدت یکسال آزمایشات ما متوقف شد!!! .........." باورت نمی‌شود اگر بگویم":  دستگاهی داشتیم به نام (گاما کانتر) که آن زمان 20 میلیون قیمت‌اش بود. همین فرد برای این که مجبور نباشد با دستگاه کار کند، در ساعتی که کسی آزمایشگاه نبود یک لیوان ادرار خودش را توی دستگاه خالی می‌کند. صبح که ما آمدیم متوجه شدیم دستگاه سوخته. یکسال بعد که مدیر گروه عوض شده و دیگر کار از کار گذشته بود همین آدم با افتخار تعریف کرد که سوختن دستگاه کار او بوده!!!

 باید در زندگی مارپیچ حرکت کرد، نباید با این افراد درگیر شد چرا که بسیار خطرناک‌اند.

می‌گویم چقدر ترس؟ چقدر سکوت؟

می‌گوید: امثال این آدم همه جا هست. اگر می‌خواهی زندگی کنی باید بتوانی با این افراد روبه‌رو شوی، پشت یک میز بنشینی و در یک کلام، در سکوت تحمل‌شان کنی، بدون این‌که مثل‌شان شوی یا بخواهی از عقایدت دست بکشی.

 

پ.ن: اگر شما جای من بودید چه عنوانی برای این پست انتخاب می‌کردید؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 17:22  توسط بچه پررو  | 

انتقالی یا فرار؟

 

انتقال من به تهران بحثی‌ست که هر چند وقت بین اعضای خانواده زنده می‌شود. من هم هر بار با قاطعیت روی حرفم پافشاری می‌کنم که تا پایان دوره‌ی لیسانس حاضر نیستم از اهواز تکان بخورم. آخرین صحبتمان در این مورد برمی‌گردد به 2 شب پیش. "گ" حرف جنگ را به میان آورد و این که خوزستان و کردستان از مناطق خطرناک هستند، بعد هم حرف کشید به بمب گذاری‌های اخیر ِ اهواز و باز هم اصرار که لادن از خر شیطان بیا پایین و تا وقت داری برو دنبال انتقالی! بابا هم در ادامه‌ی صحبت ِ "گ" گفت:( آخر توی این اوضاع نا‌امن وقتی همه‌ی سرمایه‌ی من در اهواز است، شب‌ها از ترس و وحشت خوابم نمی‌برد.) بنده هم که یک چشمم به تلویزیون بود و چشم دیگرم به پرتقالی که پوست می‌کندم خیلی خونسرد گفتم: (خوب برای این‌که راحت باشی و فکر و خیال نکنی خانه‌ی اهواز را بفروش.) یک دفعه دیدم صدای "گ" بلند شد که خنگ!!! منظور بابا از "سرمایه" تو بودی نه خانه و ملک و املاک!!!

 گفتم مگر این‌هایی که کشته شدند عزیز نبودند؟ آن زن بیچاره که پایش قطع شد چه فرقی با من دارد؟ خون من که از این‌ها رنگین‌تر نیست. اتفاق هر جایی ممکن است بیافتد. اگر هم جنگ شود (فکرش هم تنم را می‌لرزاند) هیچ جا در امان نیستیم.

آن‌ها که مسئولند تازه بعد از حادثه از خواب بیدار می‌شوند و کمی خط و نشان می‌کشند و رجز خوانی می‌کنند سپس به منظور جلوگیری از سر و صداهای احتمالی ِ داغدیدگان طرح ِ معروف ِ " حماسه آفریدن ِ زورکی" اجرا می‌شود و بعد، همه به خواب زمستانی فرو می‌روند تا کباب کنان و حماسه ایجاد کنان ِ بعدی!!  باید یک کار اساسی کرد...با فرار هیچ چیز درست نمی‌شود. به فرض که با دوندگی و این در و آن در زدن انتقالی گرفتم، هم‌بازی‌هایم، بهترین دوستانم، حتی آن‌ها که نمی‌شناسمشان این‌جا هستند. این‌ها را چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 17:14  توسط بچه پررو  | 

هجوم صدا

 

هست و نیست تو

نبود و بسیار بودنت

یعنی

بیچاره‌گی من

وقتی همه‌ی با هم بودن و نبودنمان

به صدای تو سخن می‌گوید!

درست آن طور که تو می‌خواندی

و بند دلم پاره می‌شد...می‌شود

.

.

.

کتاب‌ها

ملافه‌ها

شعرهای روی دیوار

حتی گیلاس‌های نیم‌خورده‌ که به سلامتی تو نوشیده بودیم...بودم

می‌خوانند

می‌خندند

می‌تپند

درست آن طور که تو می‌خواندی

و بند دلم پاره می‌شد...می‌شود

.

.

.

لعنت به من که روی آن‌ها چکیدم!

به تو که "داش آکل" را بلند خواندی!

به آن‌ها که که چشم و گوش داشتند!

****************

پ.ن: هر گونه ایراد و اشکال ادبیاتی و دستوری به این پست مجاز می‌باشد و مستحب ِ مؤکد است!!

****************

مصطفی مستور نويسنده رمان «استخوان خوك و دست‌هاي جذامي» گفت:  ديگر كتابي براي دريافت مجوز انتشار ارايه نخواهم داد . داستان‌نويسان در جامعه‌ي ما هم‌واره با سوءظن داوري مي‌شوند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 19:5  توسط بچه پررو  | 

به " س " که امیدوارم دیگر غمگین نباشد:

 

هنگام ِ گسسته شدن ِ پیوند ِ دوستی‌ها،

عشق دیرسال

به نفرت می‌گراید...

آیا این عشق بود؟

 

کسی که به حقیقت دوست می‌دارد

می‌تواند بپذیرد،

خوش‌بخت نَشدن در کنار ِ هم را،

شکستی مشترک را...

کسی که به حقیقت دوست می‌دارد،

بَدیاری‌ ِ دیگری را نمی‌خواهد.

 

کسی که به حقیقت دوست می‌دارد

بی‌نفرت به سوگ می‌نشیند!

 

(مارگوت بیکل)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 15:54  توسط بچه پررو 

س....ک....و.....ت

 

بخش‌هایی از مصاحبه‌ی خانم اوریانا فالاچی با آقای خمینی ( 2 مهر 1358 ):

 

فالاچی: حضرت امام! این‌هایی که الان دم از مخالفت می‌زنند، عده‌ای هستند که اکثرشان مبارزه کرده‌ و زجر کشیده‌اند و ضد رژیم گذشته بودند. چطور امکان دارد که فضا و حق وجود به چپی که این همه مبارزه کرده و رنج کشیده نداد؟

امام: امکان ندارد. حتی یکی‌شان نه مبارزه کرده‌اند و نه زجر کشیده‌اند. همه از دولت و رنج‌های این ملت ما استفاده برده‌اند و ضد ملت ما قلم‌فرسایی کرده‌اند.

 

فالاچی: حضرت امام! می‌شود بیان کنید که این ملت برای آزادی مبارزه کرده یا برای اسلام؟

امام: برای اسلام جنگیده، لکن محتوای اسلام همه‌ی آن معانی است که در عالم به خیال خودشان بوده که می‌گویند دمکراسی. اسلام همه‌ی این واقعیت‌ها را دارد. و ملت ما هم برای همه‌ی این واقعیات جنگیده‌اند، و لکن در راسش خود اسلام است و اسلام همه‌ی این را دارد.

 

فالاچی: شما خطر فاشیسم را در ایران امروز می‌بینید؟

امام: هیچ، ابدن همچون خطری نیست. مادامی که این ملت به اسلام توجه دارد و تابع اسلام است و ما حکومت اسلامی می‌خواهیم درست کنیم، هیچ خوفی نیست. هیچ دیکتاتوری نخواهد بود و هیچ خطری برای این مطالب نیست. ما وقتی خطردار هستیم که کمونیسم بتواند بر ما غلبه کند که آن وقت اول گرفتاری و دیکتاتوری می‌باشد....

 

فالاچی: بعضی‌ها مثلن لواط** می‌کنند. بیمار هست، فرض کنید یک همچو چیزی چرا باید اعدامش کنند؟

امام: این مایه‌ی فساد است. فساد را باید برداشت تا دیگران اصلاح شوند. این دیگر مسائلی فرعی‌ست. {!!!!!}

 

منبع: مصاحبه‌های تاریخی اوریانا فالاچی/ مصحح: مریم شیرخانی / نشر مرکب سپید

*********

**لواط : اصطلاحی است که در متون عربی و اسلامی برای همجنس‌گرایی مردان به کار می‌رود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 2:31  توسط بچه پررو  | 

انرژی هسته‌ای و نگرانی‌های تمام نشدنی

 

شورای حکام....آژانس....نیروگاه ِ بوشهر.....هر روز مضطرب‌تر پیش به اخبار گوش می‌دهم. دوستی از علت نگرانیم می‌پرسد، وقتی جواب می‌شنود با خنده می‌گوید " این مسائل به تو چه ارتباطی داره؟ " ‌!  بابا موافق قضیه است و من مخالف. بحث‌ می‌کنیم، دلیل می‌آورم، از چرنوبیل می‌گویم و عواقب زیان‌بار این تکنولوژی. از ترس‌هایم حرف می‌زنم. می‌گویم بیشتر مردم اطلاع درستی از ماهیت انرژی هسته‌ای و عوارض آن ندارند. رادیو و تلویزیون هم فقط از نقاط مثبت دستیابی به این تکنولوژی می‌گوید.

 ترس‌های من بابا را به خنده می‌اندازد می‌گوید دلایلت محکمه پسند نیست!! احساساتی حرف می‌زنی. قضیه‌ی چرنوبیل دلیل‌اش این بود که روسیه اجازه‌ی بازدید تاسیسات را به بازرسان آژانس نمی‌داد.

می‌گویم روسیه، اسرائیل، فرانسه، ...اصلن خود آمریکا، مگر این‌ها می‌آیند تک تک اثرات منفی و آثار سوء زیستی ناشی از تاسیس نیروگاه هسته‌ای را به رسانه‌ها و مردم گزارش بدهند؟ واضح است که اگر مواردی هم پیش بیاید سعی می‌کنند رویش سرپوش بگذارند.

دست می‌گذارد روی نقطه‌ی دردناکم. خوب می‌داند از کجا بگوید تا مرا به شک بیاندازد. می‌گوید تو می‌دانی انرژی هسته‌ای و عناصر رادیواکتیو چه کاربردی در پزشکی دارند؟ می‌دانی از رادیوگرافی گرفته تا آنژیوگرافی قلب و پرتو درمانی همه بسته به عناصر رادیو اکتیو‌اند؟ عناصر رادیو اکتیو حتی در واکسن سازی هم کاربرد دارند.

می‌گویم تا به حال چه می‌کردیم؟

می‌گوید یادت هست وقتی عمه پرتو درمانی می‌شد با این که محل تابش اشعه در حفره‌ی داخلی شکم بود چقدر دچار سوختگی شده بود؟ انگار پوست تنش را با حرارت سوزانده بودند. تمامن دچار سوختگی والتهاب داخلی شده بود . طوری که عمل دفع را هم با زجر و عذاب انجام می‌داد. می‌دانی در پرتو درمانی از کبالت {اگر اشتباه نکنم گفت کبالت 132} استفاده می‌شود. عناصر رادیو اکتیو نیمه عمر مشخصی دارند به طوری‌که هر چه به نیمه عمر خود نزدیک‌تر می‌شوند تاثیر و کاربری‌شان کمتر می‌شود. پیش از انقلاب بیمارستان ِ (.....) کبالت مورد نیازش را از کانادا ‌گرفت و از آن زمان تا به حال همان را در پرتو درمانی به کار می‌برد اما چون این عنصر به نیمه عمر خودش نزیک شده، بیمار که آن زمان 3 دقیقه اشعه می‌گرفت الان باید 90 ساعت زیر اشعه باشد تا تاثیر مشابه ببیند. خوب واضح است که این زمان استاندارد نیست و عوارض دارد.

 همین چند جمله کافی‌ست تا سکوت ‌کنم ....شک کرده‌ام.....بابا درست می‌گوید اما من پشت پرده را نمی‌بینم. فهمیده‌ام که همه چیز به آن شفافیت و روشنی نیست که بیان می‌شود و بسیاری مناظر ِ ترسیم شده، رنگیست که روی کثافات را می‌پوشاند.

از چیزهایی که نمی‌بینیم می‌ترسم، آن چه دست من و تو نیست اما عواقبش دامن‌گیرمان خواهد شد. هیچ کاره بودن و چشم دوختن ِ مدام به دهان کسانی که سال‌هاست ایمان و اعتماد را درونت کشته‌اند نگران‌ترم می‌کند. گاهی دلم پر می‌زند برای اعتماد و خوشبینی. نمی‌دانم آخرین باری که باور کردم بی آن‌که شک کنم کِی بود.

 

در همین رابطه:

حضور خلوت انس: (کدام صلح ؟؟ کدام ملت ؟؟)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 23:50  توسط بچه پررو  | 

این منم؟

 

خودکار آبی محبوب، چند برگ کاغذ سپید، یک لیوان چای داغ، چند جلد کتاب خوب روی میز کوچک کنار تخت و آرامشی که سعی می‌کنم حفظش کنم. می‌خواهی بنویسی اما کتاب‌ها چشمک می‌زنند. می‌مانی میانشان کدام را انتخاب کنی، یک داستان نسبتن بلند از (محمود دولت آبادی) "آوسنه‌ی بابا سبحان".....کتابی که مدت‌هاست شرمنده‌اش هستم "صهیونیسم" اثر (یوری ایوانف).....کتابی قدیمی که از گنجینه‌ی کتاب‌های مامان و بابا کِش رفته‌ام " گامی در اساطیر" (نقد و بررسی) اثر (محمد رضا درویش)....و "زن در تفکر نیچه" (نوشین شاهنده) که قبل از شروع امتحانات دستم بود و فرصت نکرده‌ام تمامش کنم.

 دیشب آمدم. بعد از یک هفته دوری از همه‌ی آن‌ چه که پایبندم می‌کرد و فراریم می‌داد.

از همه‌ی دوستانی که این مدت کمکم کردند و با اس‌ام‌اس و تلفن‌هایشان دلگرمم می‌کردند متشکرم. فکر می‌کنم بحران را پشت سر گذاشته باشم.

 

پ.ن: این پست باقیمانده‌ی پستی است که با همین عنوان نوشته بودم و اشتباهن در حین سر و سامان دادن نوشته‌های آرشیوی پاک شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 18:41  توسط بچه پررو  |