تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

فردا تو نیستی!

 

یکسال؟ یکسال است که نیستی؟ 365 روز لعنتی...این‌ها می‌خواهند کجا بروند؟ باز برای چه کسی لباس سیاه پوشیده‌اند؟ سالمرگ توست؟ مگر می‌شود آن همه صبر و شکیبایی بمیرد؟ دست‌های مهربان و لبخندهای نا‌محدودت را کجا بردی؟؟ اگر یکسال گذشته پس چرا هنوز چشمانمان پف کرده و سرخند؟ چرا این زخم‌ها التیام نیافته‌اند؟ یکسال....

دلم تنگ شده.......یادت هست روز آخر را؟ من و "گ" امتحان داشتیم ولی قرار بود مامان و بابا و یاسی بعد از ظهر از اهواز حرکت کنند و یکراست بیایند بیمارستان پیش تو.....یادت هست شبی که فردایش عمل داشتی؟ روحیه‌ات را باخته بودی....بابا از پشت تلفن همه‌ی مراحل عمل را برایت تشریح کرد و گفت که وقتی بهوش بیایی ما آن‌جا هستیم.....یادت هست یاسی گوشی را از دست بابا کشید و با هیجان گفت " عمه می‌خوام برات یک دسته گل ِ بزرگ بخرم"....فردا ظهر قبل از حرکت مامان تلفن زد که بپرسد تو را چه ساعتی به اتاق عمل برده‌اند(تلفن روی پخش بود).....بوق...بوق....بوق....سکوت......از آن سوی خط صدای گریه‌ای می‌آمد که هر لحظه بلندتر می‌شد....گیج بودم، گیج ِگیج.....نمی‌دانم چقدر گذشت، فقط یادم هست صدای لرزان بابا را شنیدم که گفت " لادن، بابا لباس‌های من و مامانت رو جمع کن باید بریم." لباس جمع کنم؟ لباس‌ها که توی ساک جلوی در بودند!!.... منظورش لباس مشکی بود؟

مامان و بابا و یاسی آمدند پیش تو .....آن شب تا صبح با "گ" کنار بخاری نشستیم و از تو حرف زدیم... می‌ترسیدیم حرفی از مرگ بزنیم، باورمان نمی‌شد که رفته‌ای....یادت هست؟....دوباره شروع کرده بودم به لرزیدن. مثل آن وقت‌ها که عصبی بودم، نمی‌توانستم چیزی را میان انگشتانم نگاه دارم یا لیوان را در دست بگیرم. آن روزها هوا سرد و بارانی بود. دو روز بعد که تو را به خاک سپردند اهواز باران می‌آمد، آن‌جا باران شدیدتر و هوا سردتر بود....یادت هست؟....آن شب مثل بچه‌ها شده بودم، به "گ" گفتم عمه آن زیر سردش می‌شود. تا صبح اشک ریختم و لرزیدم. باران، بارانی که همیشه عاشقش بودم و آرزویش را داشتم حالا برایم کابوس بود.....آخ‌خ‌خ‌خ‌خ تو آن زیر بودی...تنها....توی تاریکی....سرما....باران لعنتی...هنوز سنگ هم نداشتی که از باران حفظت کند.....من سردم بود....داشتم یخ می‌زدم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 23:10  توسط بچه پررو  | 

اجازه!!!! من می خوام حرف بد بزنم!!!

 

موضوعی که می‌خواهم راجع به آن صحبت کنم در راستای بحث‌های اخیر بلاگستان است(البته از دید شخصی)،این مسائل به یادم آورد که من هم از این تجربه‌ها داشته‌ام و بد نیست کمی راجع به آن‌ها بنویسم(در این نوشته تنها به بخشی از برخوردها که خودم به عینه تجربه کرده بودم پرداخته‌ام.)

 

کلیشه‌ی زن خوب، زن مودب، پاکدامن، نجیب، عفیف و مردی که رها از هر قید و بند می‌گوید، می‌خورد، فکر می‌کند و به راحتی هر چه تمامتر با هر لحنی که بخواهد افکارش را به زبان می‌آورد. هر چه ترمز و خط قرمز است برای زن است، هنوز از مادر زاییده نشده کسی که مرد را محدود کند!! هیچ وقت فکر کرده‌اید چرا وقتی زنی فحش رکیک می‌دهد همه سرخ می‌شوند، عرق شرم می‌ریزند و هزار و یک حرف پشت سرش می‌زنند اما اگر همان فحش را همسرش بدهد بسی مایه‌ی تفریح و خنده‌ی همگان می‌شود یا حداکثر سر و ته قضیه با یک تذکر جزئی هم می‌آید؟ اگر چیزی بد است دیگر زن و مرد ندارد اگر به کار بردن آلات جنسی و حواله دادن آن به این و آن در نوشته‌ای بد است دیگر فرقی نمی‌کند که نویسنده مرد است یا زن...

چند وقت پیش با خانواده جلوی تلویزیون نشسته بودیم نمی‌دانم یکی از این سریال‌های آبکی چه نشان داد که از کوره در رفتم و یک عدد فحش قلنبه نثار جمیع صدا و سیما‌چیان!! کردم ...بابا که حسابی تعجب کرده بود با حالت نصیحت گونه گفت : " بابا در شأن یک خانم نیست که این کلمات رو به کار ببره " !!! از شلیک خنده‌ی "گ" که بگذریم تمام دل خنکی ِ بعد از نثار فحش از سرم پرید و مجبور شدم یک ساعت با بابا گفتمان کنم که عزیزم چه فرقی می‌کند من خانم باشم یا آقا اگر این کلمه بد است در کل نباید به کار برد! یا مثلن اگر دختری در دانشکده سیگار بکشد یا حرف از مشروب بزند همه جوری نگاه می‌کنند که یعنی این یارو دیگ ِ از دست رفته و وضعش خراب ِ اما اگر همان سیگار را گوشه‌ی لب یکی از هم‌کلاسی‌های پسر ببینند خیالی نیست تازه بعضی‌ها از فرم گرفتن سیگار و ژست پسر ِ موقع کشیدن تعریف هم می‌کنند!! خوب یکی نیست بگوید اگر شما با دود و دَم مشکل دارید یا از مشروب بدتان می‌آید دیگر مرد و زن ندارد....

 اگر آن روز بابا به جای این‌که بگوید" این کلمه در شان یک خانم نیست" می‌گفت "زشت است" یا "برخورد مناسبی نکردی" من بدون مقاومت می‌پذیرفتم اما این‌‌که میان مرد و زن خط کشید و همان کلیشه‌ی زن خوب و مودب را به یادم آورد خیلی جوشی‌ام کرد. متاسفانه این نوع برخوردها تنها مختص مردان نیست زنان هم همین‌گونه برخورد می‌کنند. بارها در کوچه و خیابان شاهد بوده‌ام وقتی یکی از این بیماران جنسی متلک‌پرانی می‌کند و بلند و به راحتی راجع به اعضای بدن زنان سخنرانی می‌کند هیچ‌کس ککش هم نمی‌گزد اما اگر دختر با همان لحن جوابش را بدهد زنان لب می‌گزند و به گونه‌هایشان می‌زنند یا سعی می‌کنند به زور دختر را ساکت کنند. از نظر شما این برخوردها یعنی چه؟ لطفن نیایید بگویید دختری که با همان لحن جواب همچنین پسری را می‌دهد خودش را در حد او پایین آورده. باور کنید آن‌قدر که به فکر شأن و آبرویمان هستیم به فکر حق و حقوقمان نیستیم. ممکن است بگویید در این پست که حرفی از حق و حقوق نبود؟ چرا بود!! بعضی‌ها حتی حق فحش دادن هم به ما نمی‌دهند چون زن باید مودب و متین باشد و همه چیز را در دلش نگاه دارد! (هر چند که خانم مورد بحث تمام پست‌هایشان را با لحنی انتقادی می‌نویسند و به نظر من می‌خواهند زبان سرشار از کنایه‌های جنسی ما را به ما نشان بدهند.)

اصلن به فرض شخصی با لحن تند و بی‌ادب سخن بگوید، شما به او می‌گویید چون زن هستی زشت است این‌گونه سخن بگویی یا می‌گویید این طرز صحبت بهتر است اصلاح شود چون به دور از ادب است؟

اگر دقت کنید در فرهنگ عزیز!!!مان از این نکات زیاد پیدا می‌شود هر چند که ممکن است یک عده فکر کنند چه اهمیت دارد و این چیزها اصلن ارزش فکر کردن ندارند، برای مثال ما ایرانیان مسئله‌ای مثل خارج کردن باد از شکم در جمع را بد می‌دانیم اما اگر مرد و زنش را در ترازو بگذاریم همیشه سنگینی گناه و زشتی مسئله را برای زن بیشتر می‌دانیم تا مرد. تا جایی که در بعضی جمع‌های خودمانی فلانی خاطره‌ای هم از این باد دردسر ساز!!! تعریف می‌کند و همه از مرد و زن می‌خندند اما وای‌ی‌ی‌ اگر یک خانم متشخص دچار این قبیل مسائل فیزیولوژیک شود!!!!

این تصورات که زن خوب از کوره در نمی‌رود، فحش نمی‌دهد، آدامس نمی‌ترکاند، بلند حرف نمی‌زند، بلند نمی‌خندد، توی دستشویی صحبت نمی‌کند، در خیابان به پشت سر نگاه نمی‌کند(ای بابا خب شاید لازم شد پشت سرت رو نگاه کنی!) و همه‌ی مصائب را تحمل می‌کند، اصلن هیچ ارتباطی به خوبی و بدی کسی ندارد. من نمی‌دانم چرا ما دو دستی این کلیشه‌ها را چسبیده‌ایم و حاضر نیستیم کمی راجع به این‌ها فکر کنیم. مثلن خود من عاشق ترکاندن آدامس هستم، اصلن صبر و تحمل ندارم و همیشه هم با صدای بلند حرف می‌زنم خب این‌ها چه ربطی به این دارد که من خوب هستم یا بد؟ اصلن اگر ما بخواهیم بر اساس معیارهای نسبی خوبی و بدی هر کس اخلاقمان را عوض کنیم که معلوم نیست چه بلایی به سرمان می‌آید!؟؟؟

در آخر بد ندیدم سخنی از امام علی این‌جا بیاورم که چند روز پیش در کتاب اخلاق اسلامی‌مان (باید جدا می‌نوشتم یا سر هم؟) خواندم و خیلی خیلی عصبانیم کرد:

" بهترین خصلت‌های زنان، بدترین خصلت‌های مردان است: تکبر، ترسو بودن، بخیل بودن. پس هرگاه زن متکبر باشد سر فرود نمی‌آورد و هرگاه ترسو باشد از آن چه بر او رو آورد، می‌ترسد. "

*****************

پ.ن: در راستای نصیحت‌های زیتون جان در وبلاگشان بابت درست نویسی و رهنمودهای خوابگرد عزیز و آقای معروفی و دیگران دوستان شیوه‌ی نوشتن کلماتی که به زبان گفتار می‌نویسم تغییراتی کرده مثلن اگر قرار است به شکل گفتاری بنویسیم " منه بیچاره" غلط است و درست‌تر است که زیر "من" کسره بگذاریم. این‌ جوری "من ِ بیچاره" ......فقط من به یک اشکال برخوردم: اگر بخواهم به صورت گفتاری بنویسم "دیگر" باید بنویسم "دیگ ِ" ؟؟؟  

اگر نکته‌ای در زمینه‌ی نگارش یا غلط املایی در پست‌ها می‌بینید خوشحال می‌شوم تذکر بدهید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 1:30  توسط بچه پررو  | 

چه جشن تولدی بشود امشب!

 

باز هم سقوط هواپیما؟!!

این‌جا آنقدر هر حادثه‌ای تکرار می‌شود که دیگر تبدیل می‌شود به جک و مایه‌ی خنده‌ی این و آن. هنوز 40 روز از حادثه‌ی قبلی نگذشته یکی دیگر ...یکی دیگر...برخورد مسئولین بی‌مسئولیت یکی از دیگری جذاب‌تر و مسئولانه‌تر است! واقعن این‌ها چه فکری می‌کنند؟؟ شهید ....شهید....شهید...انگار با این کلمه‌ی 4 حرفی می‌توان هر چیزی را ماست مالی کرد. هر غلطی خواستی بکن، تا می‌توانی سهل انگاری کن، به جای معاینات فنی هواپیماها خودت را با بحث انرژی هسته‌ای جرررر بده و بعد با اضافه کردن پیشوند شهید منت هم بگذار....وای چه سعادتی است سوختن در آتش....چه زیباست زنده زنده منفجر شدن.....چه با‌شکوه!!!!

از همه مسخره‌تر تسلیت گفتن آقای ا.ن است : " آن چه تحمل این ضایعه را آسان می‌کند کارنامه‌ی سرتاسر درخشان این عزیزان است."

می‌گویند یکی از علل خنده‌دار بودن طنز‌ها تکرار مکرر حوادث روزمره است . ما ملت هنرمندی هستیم. هنر نزد ایرانیان است و بس!!

چه جشن تولدی ؟؟؟؟ دیگر گریه هم نمی‌کنم...دلم می‌خواهد گردن این احمق‌ها را بگیرم آن‌قدر فشار بدهم تا خفه شوند...آقایان بگذارید نفسی تازه کنیم بعد سوژه‌ی بعدی را بدهید دستمان...باور کنید از نفس افتادیم...خودتان خسته نشدید از این همه حماقت؟؟؟

 

بی‌بی‌سی: هواپيمای مقامات ارشد سپاه پاسداران سقوط کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 15:3  توسط بچه پررو  | 

بیست و یکسال و یک ساعت

 

نوزده دی به دنیا آمدم، یکماه زودتر از تاریخی که دکترها معین کرده بودند. نمی‌دانم چرا برای ورود به این "همبونه‌ی کرم و کثافت و مرض" این‌قدر عجله کردم. ... چند روز پیش دوستی با خنده می‌گفت لادن دیگه داری می‌ری توی بیست و دو سال، بزرگ شدی! یه کمی عاقل‌تر باش.... عاقل؟؟ بعد از این همه سال هنوز هم با تولدم مشکل دارم هنوز از یک هفته قبل از روز تولد فکرهای عجیب و غریب به سرم می‌زند. هنوز هم نمی‌توانم به راحتی بگویم که بودن بهتر از نبودن است و وجود بهتر از عدم. تا امروز بارها آرزوی مرگ کرده‌ام و نمی‌دانم که چه وقت عاقل!!! خواهم شد....گاهی فکر می‌کنم اگر اون کوچولو نترسیده بود من الان این‌جا نبودم. شاید هم نترسیده شاید با چشم باز میان مرگ و زندگی انتخاب کرده. آن همه راه راهِ بی‌پایان... پنجره‌های راه راه، در‌های راه راه، آن همه دیوار سیاه شده از یادگاری و هیکل‌های پر دردی که به این سو و آن سو می‌رفتند، او همه را شنیده، لمس کرده و تصمیمش را توی تاریکی، پیش از این که دیر شود گرفته!.....حالا با تمام این حرف‌ها من هستم ! با تمام فکرها و رفتارهای پیش‌بینی نشده و عجیب و غریبم!....دیروز یکی از بچه‌ها پرسید بزرگترین آرزویت از بچگی چه بوده؟ بدون یک لحظه فکر گفتم نویسندگی . نویسنده شدن بزرگترین آرزویم بوده هر چند دیگر می‌دانم نه استعدادش هست و نه دانشش اما خوب آرزوست دیگر!!! ..... از خودم راضی نیستم می‌توانستم خیلی بهتر از این باشم. هنوز استقلال مالی ندارم و این مسئله خیلی خیلی عذابم می‌دهد باید بجنبم خیلی عقبم...خیلی....نمی‌دانم اگر لج نمی‌کردم و یکی از رشته‌های به اصطلاح پول ساز را که همه می‌گفتند می‌زدم... اگر پا روی علاقه‌ام می‌گذاشتم و چشم بسته تسلیم حرف این و آن می‌شدم الان وضعم بهتر بود؟؟؟ نه، مطمئنم که نمی‌توانستم دوام بیاورم...گاهی فکر می‌کنم توی این بیست و یکسال هیچ کار مثبتی نکرده‌ام... وقتی به نخوانده‌ها و نادانسته‌ها فکر می‌کنم ترس برم می‌دارد...

بگذریم.... سال‌هاست که روز تولدم آرامش نداشته‌ام چون همیشه یا همان روز یا فردایش امتحان دارم. مثلن فردا (20 دی) رسمن امتحانات پایان ترمم شروع می‌شوند و امتحان اخلاق دارم. بچه‌ها می‌گفتند بخون برات مفیده یه کم اخلاقت خوب بشه روز تولدت!!!!

توصیه به والدین گرامی: لطفن هنگام بچه‌دار شدن دقت کنید که فرزندتان در فصل امتحانات متولد نشود که در آن صورت جشن تولدش همراه با استرس خواهد بود و هیچ لذتی نخواهد برد و تازه مجبور است ساعات عشق و حال با دوستان را در روز تولد کاهش بدهد که مبادا فردا امتحان اخلاقش را بیافتد!!!!!!!!! (البته ممکن است شما حساب همه جا را کرده باشید و فرزندتان یکماه زودتر به دنیا بیاید و همه‌ی رشته‌ها را پنبه کند!!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 1:17  توسط بچه پررو  | 

جمهوری با چهره ای ترسناک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 1:24  توسط بچه پررو  | 

ارث

 

یک چادر

یک چاقو

سه جسد

 

پسرکی خردسال

می‌جوید

 

پدر

مادر

و برادرش "رودی" را

او به ارث می‌برد

همه چیز را

 

یک چادر

یک چاقو

سه جسد.

 

(ارنست یاندل)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 1:23  توسط بچه پررو 

اعدام (یک عدد پی نوشت اضافه شده!!)

 

از چند روز پیش که این مطلب  را در وبلاگ زن روز‌های ابری خواندم در مورد صدام به شک افتادم. از وقتی به یاد دارم با مجازات اعدام مخالف بوده‌ام به دلایلی که برای خودم قانع کننده‌اند. از نظر من اعدام یعنی حذف مجرم و حذف مجرم یعنی پاک کردن مسئله‌ای که اگر بنا باشد حل شود در نهایت گریبان بانیان همین مجازات را خواهد گرفت. دوستی می‌گفت کسی که در سلامت عقلی و از روی اختیار آدم می‌کشد باید اعدام شود اما من می‌گویم نه، بسیاری از کسانی که خودکشی می‌کنند به اختیار خویش دست به این کار می‌زنند اما باید دید که چه عواملی منجر به این شده که فرد از زندگی دست بکشد و آگاهانه مرگ را انتخاب کند.ممکن است بگویید فقر، بدبختی، مشکلات زندگی و محدودیت‌هایی که فرهنگ و سنت برای افراد ایجاد می‌کنند توجیه مناسبی برای کشتن یک انسان یا تجاوز به انسان دیگر یا ... نیست اما من نمی‌توانم این طور فکر کنم چون هرگز جای این افراد نبوده‌ام هیچ وقت در بچگی مورد سوء استفاده‌ی جنسی قرار نگرفته‌ام که تبعاتش تا آخر عمر برایم بماند هیچ گاه تا سر حد مرگ گرسنه نبوده‌ام که سرقت برایم آسان شود هرگز در زمستان با تن لخت و پای برهنه توی برف راه نرفته‌ام که از زمین و زمان متنفر شوم و همه را از چشم پولدارها ببینم.  بابا می‌گوید اگر اعدام نکنند چه کنند؟ چه مجازاتی جایگزین اعدام شود؟ می‌دانی اگر چنین مجازاتی نگذارند چقدر میزان جرم بالا می‌رود؟ می‌گویم مگر این همه آدم که همدیگر را می‌کشند موقع قتل به اعدام فکر می‌کنند؟ انسان تا در موقعیت این افراد قرار نگیرد نمی‌فهمد. وظیفه‌ی من نیست که به فکر جایگزینی برای اعدام باشم اما فکر می‌کنم ریشه یابی دلایل وقوع جرم و روانکاوی مجرمان بسیار مهم‌تر از به مجازات رساندن آن‌هاست. اگر ترس از اعدام موثر بود که دیگر قتل و تجاوزی اتفاق نمی‌افتاد (بقیه جرم‌هایی که مجازاتشان اعدام است هم شامل می‌شود.) البته این کاملن واضح است که جلسات روانکاوی و مطالعه روی گذشته‌ی مجرمان زمان می‌برد و هزینه‌بر است، در مقابل اعدام تمام می‌شود و می‌رود پی‌ کارش. و واضح‌تر از این جایی است که این مجرمان در زندان‌ها اشغال می‌کنند و چه بهتر که از صفحه‌ی روزگار محوشان کنند که دیگر هزینه‌ی غذا و درمان و ...نداشته باشند. از اصل مجازات هم که بگذریم این صیغه‌ی اعدام در ملاء عام وحشیانه‌ترین کار ممکن است. هم من و هم شما بارها در تلویزیون بچه‌های 5 ـ 4 را دیده‌ایم که دست در دست پدر یا مادر مشغول تماشای اعدام هستند. به عقیده‌ی من این چیزی جز رواج خشونت در جامعه و تشویق به انتقام نیست. قتل چه زیر پوشش قانون باشد و چه به عنوان جرم، قتل است. مخصوصن در کشور ما که اختیار مرگ و زندگی مجرم در دستان کسانی‌ست که داغدیده‌اند و در اکثر مواقع تنها به ریختن خون و انتقام از مجرم فکر می‌کنند.

یادم هست پارسال بود که اعلام کردند قرار است دو نفر (اگر اشتباه نکنم دو نفر بودند.) را در ملاء عام اعدام کنند، از چند روز قبل چنان سر و صدا و تبلیغی راه انداختند که انگار می‌خواستند فیلم سینمایی نشان بدهند. روی پارچه‌ها و پوسترها آدرس محل اعدام و ساعتش را نوشته بودند. از بخت بد میدانی که می خواستند مجرمین را در آن به دار بیاویزند تا خانه‌ی ما فاصله‌ای نداشت. شبی که فردایش قرار بود اعدامشان کنند تا صبح نخوابیدم مدام به این فکر کردم که چه کسانی فردا به تماشا می‌روند و اعدامیان امشب چه حالی دارند. از ترس این‌که با صحنه‌ی بدی برخورد کنم کلاس صبحم را نرفتم که ای کاش رفته بودم! چون صدای بلندگو‌ها  و سر و صدای جمعیت را به راحتی می‌شنیدم. صبح همان روز مامان برای خرید به سوپر مارکت سر کوچه رفته بود وقتی برگشت گفت دو تا پسر 15 ـ 14 ساله توی مغازه با خنده جریان اعدام را برای هم تعریف می‌کرده‌اند و یکی به دیگری گفته ( توی کدام سینما می‌توانستیم مفت و مجانی چنین صحنه‌ای ببینیم تازه از نزدیک و با تمام جزییات؟؟) !!

انگیزه‌ی نوشتن راجع به اعدام برمی‌گشت به مسئله‌ی مجازات صدام اما این نوشته به مسیری دیگر رفت چرا که به محض شروع این نوشته شبکه‌ی پنج خبر داد که قرار است روز چهارشنبه دو نفر را به جرم سرقت مسلحانه در ملاء عام اعدام کنند.

اما در مورد صدام و جنایت‌هایش:

جنگ که تمام شد سه سال و نیمه بودم، هیچ تصویری از بمباران و آژیر قرمز و ... ندارم اما آثار جنایت‌های صدام را بارها و بارها از نزدیک یا در تلویزیون دیده‌ام. لازم نیست جنگ را بیاد داشته باشم تا باورم شود داغ چیست چرا که شهید آباد دزفول را دیده‌ام با آن همه شهید که نصف بیشتر قبرستان را پر کرده‌اند. اگر شما وصف شلمچه و خرمشهر را شنیده‌اید من خودشان را دیده‌ام با آن همه جای تیر روی دیوارها و آن گور دسته جمعی که نمی‌دانم مدفن چند شهید بود؟ یادم هست روزی که به آسایشگاه مجروحین شیمیایی رفتم. چقدر گریه کردم آن روز. چقدر لرزیدم و فکر کردم که چطور یک عده می‌توانند از علم در راه ساختن گاز خردل و سیاه زخم و هزار کوفت شیمیایی دیگر استفاده کنند و چطور عده‌ای دیگر به خاطر هیچ و پوچی که نامش سیاست است می‌توانند این‌ها را به کار ببرند تا جایی که به هم‌وطنان خود هم رحم نکنند؟؟ و حالا باید با مسبب این همه جنایت چه کرد؟ واقعن صدام مسبب اصلی تمام این‌ها بوده یا تنها نقش یک عروسک خیمه شب بازی را بازی کرده؟ این‌جا هم ساده‌ترین کار حذف کسی‌ست که دنیا به عنوان مجرم می‌شناسد . اعدام صدام باعث منحرف شدن افکار عموم می‌شود تا جایی که از عروسک گردانان غافل ‌شوند. اما اگر تمام بار جنایت هم به دوش صدام باشد برایم سخت است که به اعدام فکر کنم چرا که در این مجازات هیچ چیز جز انتقام و خشونت نمی‌بینم. تنها چیزی که این‌جا برایم سوال است و به نتیجه نمی‌رسم این است که اگر اعدام نشود چه مجازاتی مناسب اوست؟

****************

   پی نوشت: کمککککککککککککک کنید!!!!!  

 

بابا من رسمن دارم خل می‌شم.یکی از دوستان لطف کرده و یک لیست بلند بالا از انواع فیلتر شکن‌ها برای من فرستاده. باورتون نمی‌شه اگر بگم 22 تا فیلتر شکن جدید و قدیمی رو امتحان کردم همشون بلاک شده بودند. یعنی چی؟؟؟؟ اون فیلتر شکنی که چند وقت پیش یکی از دوستان معرفی کرده بود خوب بود اما دو روز پیش فیلتر شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 0:30  توسط بچه پررو  | 

"کسی که مثل هیچکس نیست."

 

خیلی نوشتم اما هیچ یک از نوشته‌ها به دلم ننشست. تنها جمله‌ای که در وصفت می‌توانم بگویم این است: (کسی که مثل هیچ‌کس نیست.)

 اوایل نقش عروسکم را بازی می‌کردی، یکسالی که گذشت همبازیم شدی و پای تمام شیطنت‌ها و خرابکاری‌ها. کلاس اول که رفتم پا به پای من می‌نشستی و مشق می‌نوشتی. سال بعد تو کلاس اولی بودی و از  آن سال به بعد تا وقتی دیپلم گرفتیم به یک مدرسه می‌رفتیم. هر وقت مشکلی داشتم اولین نفری که با خبر می‌شد تو بودی، اگر دروغ می‌گفتم تنها کسی که از قیافه‌ام تشخیص می‌داد تو بودی. وقتی شیطنت می‌کردم تو قضیه را ماست مالی می‌کردی (هنوز هم جور خراب‌کاری‌هایم را می‌کشی!!). انگار نه انگار که من خواهر بزرگ بودم و تو خواهر کوچک. بچه‌ی عاقل و بی‌سر و صدای خانه تو بودی و دختر جیغ جیغو و بی‌تربیت من!!

 یادت هست روزی‌ که اتاق‌هایمان را از هم جدا کردند؟ فکر می‌کنم سالی بود که من کنکور داشتم. بعد از ظهر که آمدم خانه، تا وارد اتاقمان شدم خشکم زد، وسیله‌های تو توی اتاق نبود...مامان و بابا بدون این که نظر ما را بخواهند اتاق‌هایمان را از هم جدا کرده بودند. تو مثل همیشه زیاد جر و بحث نکردی آخر همیشه از دعوا و جار و جنجال بدت می‌آمده. ولی من خانه را روی سرم گذاشتم چقدر جیغ و داد کردم اما مامان و بابا کوتاه نیآمدند بهانه‌شان هم هم‌رشته نبودن ما و کنکور من بود. بعد از 17 سال از هم جدامان کردند. نا‌امید که شدم در را بستم و آن‌قدر گریه کردم که دیگر مطمئن شدم اشک‌هایم تمام شده، موقع خواب هم رختخواب‌هایم را زدم زیر بغل و آمدم اتاق تو . مدتی طول کشید تا به جای خالیت توی اتاق بچگی‌هامان عادت کردم و توانستم تنها بمانم.

فردا تولد توست و خودت خوب می‌دانی که چقدر از آمدن و بودنت خوشحالم. عاشق بحث‌های شبانه‌ و حافظ خواندن‌هایمان هستم، عاشق چپ چپ نگاه کردنت که یعنی "باز چه دسته گلی آب دادی لادن!!!"، عاشق جر و بحث‌مان بر سر این‌که من اول فلان کتاب را بخوانم یا تو ؟ سینما رفتن‌هایمان، تانگو رقصیدنمان!!!  و در یک کلام عاشق لحظه لحظه‌ی با هم بودنمان.

***********

باید این پست رو 12 شب به بعد می‌گذاشتم اما اونقدر خستم که فکر نکنم بتونم تا 12 بیدار بمونم.

 

پ.ن: خیلی دلم می‌خواد آپ دیت کنم اما امتحانات عملیم شروع شدن. تقریبن هر دو روز یک امتحان دارم. تئوری‌ها هم از بیست دی شروع می‌شن و خلاصه خیلی درگیرم. دلم برای یک وب گردی حسابی لک زده. امروز یک سری به وبلاگ‌هاتون زدم و هول‌هولکی مطالب جدید رو خوندم اما وقتی برای کامنت گذاشتن نبود. تو رو خدا به خاطر من این روزها مطلب طولانی ننویسید که بتونم بخونم حسودیم نشه!!! (چه پر توقعم من!!!)

پ.ن2: دوستای عزیزم که ایران نیستن کریسمس مبارک امیدوارم تعطیلات بهتون خیلی خیلی خوش بگذره البته عکس فرستادن برای بنده فراموش نشه!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 18:57  توسط بچه پررو  |