تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

توضیح

 

راجع به پست قبل خیلی فکر کردم، علاوه بر نظراتی که در کامنت‌دونی هست چندین نفر از دوستان هم حضوری یا توی چت راهنماییم کردن و عقیده‌ی خودشون رو گفتن، تصمیم گرفتم سکوت کنم و امیدوار باشم که یک دوره‌ی کوتاه باشه یا حداقل یا توافق همسرش که توی ایران کمی بعید به نظر می‌رسه. راستش من از همون اول هم قصد دخالت نداشتم فقط عذاب وجدان بود که حالا کمی از غلظتش کاسته شده. دوستانی که من رو از نزدیک می‌شناسن می‌دونن که از فضولی در کار دیگران و سر کشیدن توی مسائل خصوصی افراد بیزارم تا جایی که عده‌ای این اخلاق من رو با بی‌تفاوتی و بی‌عاطفگی اشتباه می‌گیرن. اما دلیل نوشتن اون پست و اون همه دل نگرانی......چرا دروغ بگم؟ تا به حال میان حلقه‌ی دوستان نزدیک و افراد فامیل به چنین موردی برخورد نکرده بودم. حس بدیست وقتی درگیر ده‌ها نکته‌ی متضاد شوی و نتوانی درست را از نادرست و بد را از خوب تشخیص دهی. اصلن در این جور موارد درست و نادرستی هم هست؟ بد و خوب از کدام جنبه؟ آیا بد و خوب همان است که پدرها و مادرهایمان پایبندش هستند یا چیزی که معلم‌های پرورشی یک عمر در مغزمان فرو کرده‌اند یا اصلن مگر بد و خوب از نظر من همانی‌ست که از نظر تو هست؟ شاید هر کس خوب و بد را با توجه به منافع لحظه‌ییش معنا می‌کند و این گونه است که دیگر معیار تشخیصی وجود ندارد. همه‌ی ما گاهی درگیر این تناقضات می‌شویم، تنها من این گونه نیستم. از آن‌جا که نظر خوبی راجع به ازدواج و ثبت قانونی روابط خصوصی ندارم کمی در این مقوله دچار تناقضم. در مورد لغت «خیانت» باید بگویم که از نظر من به هیچ وجه نشانه‌ی مردسالاری نیست. هر لغتی در جایگاه‌های متفاوتی می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد. وقتی من می‌گویم یکی از دوستانم به همسرش خیانت می‌کند کجای این جمله نشان مردسالاریست؟ من چه زمانی گفتم آدم‌ها مایملک یکدیگرند؟ مگر نه این است که تمام تلاش من و امثال من برای حذف این فکر است که زن مایملک شوهر و دختر مایملک پدر و برادر است؟ از نظر من خیانت یعنی پنهان‌کاری، یعنی دروغ گفتن، یعنی با هزار نفر باشی و انتظار داشته باشی طرفت تنها با تو باشد و با تو بخوابد. همه‌ی حقوق دو جانبه هستند. من هیچ وقت نگفتم این آدم با یک نفر بخوابد یا  100نفر. آن‌قدر بسته و دیکتاتور نیستم که برای روابط خصوصی دیگران چارچوب تعیین کنم. ناراحتی من از حقی‌ست که این آدم برای خود قائل است و برای طرف مقابل خود نیست. اگر این آدم مشکل اقتصادی دارد همسرش هم همان مشکل را داراست اگر فشار هست روی هر دوی آن‌ها هست پس چطور است که مرد به خود اجازه‌ی تخلیه‌ی فشار و آرامش موقت را می‌دهد اما برای همسرش این حق را قائل نیست حتی اگر تخلیه فشار برای او در قالب داد و فریاد یا گریه باشد؟؟ (می‌خواهم نظرم را راجع به ازدواج و تعهد و خیانت بنویسم اما واقعن امشب وقت ندارم باشد برای پستی دیگر.)

***********

پ.ن: به سلامتی!!! هر دم از این باغ بری می‌رسد. دیروز صبح مطلبی را در بخش زنان ِ سایت «ایران امروز» خواندم راجع به تجاوز 2 ساعت بعد که آمدم لینکش را بگذارم دیدم «ایران امروز» فیلتر شده!!!

راستش 4 تا فیلتر شکن را امتحان کردم همه‌شان فیلتر بودند! جدی جدی دیگه شورش رو درآوردن از هر 10 تا سایت که سرچ می‌کنی 5 تا حتمن فیلتر شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 2:16  توسط بچه پررو  | 

خیانت به همسر راهیست برای فراموش کردن مشکلات اقتصادی!!!!!

 

چند روزیست مسئله‌ای فکرم را مشغول کرده، یک لحظه می‌خواهم از عصبانیت منفجر شوم لحظه‌ای بعد اشکم جاری می‌شود. به خودم می‌گویم برو همه چیز را بگو و از این عذاب کشنده خلاص شو اما بلافاصله پشیمان می‌شوم، می‌ترسم همه چیز آن طوری که من فکر می‌کنم پیش نرود و اوضاع از این که هست خراب‌تر شود. می‌ترسم یک طرفه به قاضی رفته و همه چیز را ندیده باشم. حتی یک روز دیگر تحمل این بار برایم کشنده است. شما بگویید اگر جای من بودید چه می‌کردید؟

چند روز پیش خیلی اتفاقی متوجه شدم که یکی از دوستان بسیار نزدیک (برای راحتی کار این فرد را "شماره یک" می‌نامم.) به همسرش‌(زن‌اش‌) خیانت می‌کند. اول تصور کردم شایعه است، از قبیل حرف‌هایی که پشت سر این و آن زده می‌شود اما وقتی اس‌ام‌اس‌هایی را که برای یکی از دوستان مشترک و نزدیکمان فرستاده بود و کثافت‌کاری‌هایش را با لذت شرح داده بود خواندم مطمئن شدم که دوست مشترکمان دروغ نمی‌گوید. حتی در همان لحظه‌ای که ما داشتیم راجع به این مسئله صحبت می‌کردیم "شماره یک" اس‌ام‌اس فرستاد و از شیرین‌کاری تازه‌اش تعریف کرد. دوست مشترکمان که خیلی نگران عکس‌العمل تند من بود گفت:( به ما ربطی نداره، زندگی خودشونه.من فقط این‌ها رو به تو گفتم که حواست رو جمع کنی بدونی چه جور آدمیه. "شماره یک" خیلی عوض شده دیگه اون مجنونی که همه‌ی دوست و آشناها قصه‌ی عشقش رو تعریف می‌کردن مرده. حتی یک بار به من پیشنهاد سکس داده! باورم نمی‌شه ما از بچگی با هم بزرگ شدیم "شماره یک" به همه می‌گفت من خواهرش هستم.) با تعجب گفتم:( حالا چرا شیرین‌کاری‌هاش رو برای تو تعریف می‌کنه؟ ) گفت:( نمی‌‌دونم شاید چون از بچه‌گی هر وقت ناراحت می‌شد یا مشکلی داشت با من درمیون می‌گذاشت. می‌دونه من به کسی نمی‌گم!!) به دوست مشترک گفتم این قضیه با مشکلات بچه‌گی فرق می‌کند این‌جا بحث خیانت است، بحث این است که همسر او غافل از تمام این مسائل هر شب عاشقانه کنارش می‌خوابد و روزی هزار بار فدایش می‌شود، حس می‌کنم با دانستن و پنهان کردن این مطلب از زن ِ "شماره یک" به خودم خیانت می‌کنم به تمام باورهایم، انگار به جای "شماره یک" من هستم که گاه و بیگاه در نبود همسرم دست زنی غریبه را می‌گیرم و به خانه می‌آورم، انگار من هستم که آن اس‌ام‌اس‌های وحشتناک را راجع به هیکل زیبای فلان دختر و روش‌های مختلف مخ‌زنی!! و... می‌نویسم. هر لحظه چهره‌ی معصوم و نگاه عاشقانه‌ی همسر ِ "شماره یک" پیش چشمم جان می‌گیرد، یاد حرف‌هایش می‌افتم و تعریف‌هایش از خوبی ِ "شماره یک". دوست مشترکمان می‌گوید زن‌ها خیلی زود متوجه خیانت همسرانشان می‌شوند، چطور همسر "شماره یک" تا به حال به شوهرش شک نکرده؟... او آن‌قدر عاشق است که تا با چشم خودش نبیند باور نمی‌کند. مثل چشمهایش به "شماره یک" اطمینان دارد. دوست مشترکمان دائم تاکید می‌کند که مبادا به روی خودم بیاورم یا چیزی بگویم که " شماره یک" متوجه شود قضیه را فهمیده‌ام. فکر می‌کنم اگر من جای همسر ِ "شماره یک" بودم؟؟؟ اگر یک روز بفهمد که من می‌دانسته‌ام و از او پنهان کرده‌ام؟؟؟ چطور به یکی از عزیزترین دوستانم خیانت کنم و در خیانت شوهرش شریک باشم؟؟؟ لحظه‌ای که آرام‌تر بودم با خودم فکر کردم شاید راه دیگری هم باشد. می‌دانم "شماره یک" مشکلات زیادی در زندگی دارد که ریشه‌ی همه‌شان مشکل اقتصادی‌ست. می‌دانم از چند وقت پیش قرص اعصاب می‌خورد و مدتی افسرده بوده اما این‌ها توجیه مناسبی برای چنین عملی نیستند. به خودم می‌گویم هر انسانی که تحت فشار قرار بگیرد یک جور عکس‌العمل از خود نشان می‌دهد شاید این‌ هم نوعی عکس‌العمل برای فراموشی ِ گرفتاری‌هاست. باید پیش از هر کار با خود "شماره یک" صحبت کرد. اما او که نمی‌داند من موضوع را فهمیده‌ام؟ دوست مشترکمان هم که معتقد است به ما مربوط نیست، اس‌ام‌اس‌های "شماره یک" را می‌خواند و جواب کوتاهی می‌دهد یا نمی‌دهد. می‌گویم بگذار اگر این‌بار پیغام فرستاد من به جای تو جواب بدهم، قبول می‌کند. چند لحظه بعد "شماره یک" می‌پرسد که دوست مشترکمان می‌تواند مخ فلان دختر را برایش بزند؟ (دخترک را می‌شناسم زمانی عاشق ِ "شماره یک" بود.) می‌نویسم:( نه، فلانی دوست پسر داره و حاضر نیست به دوستش خیانت کنه.) جواب می‌دهد که:( آخه دختر قبلیه حاضر نیست سکس کامل داشته باشه نمی‌خواد بکارتش رو از دست بده.) می‌نویسم:( بدبخت بالاخره ایدز می‌گیری اون همسر بیچارت رو هم بدبخت می‌کنی.) جواب می‌دهد:(خودم می‌دونم چکار کنم که ایدز نگیرم.) دوست مشترکمان می‌گوید بپرس مگر با همسرت مشکلی داری که می‌روی سراغ دیگران؟ جواب می‌دهد:( نه مشکلی ندارم ولی گاهی اوقات تنوع لازمه!) و دوباره شروع می‌کند به تعریف ازدختر قبلی. می‌پرسد:( می‌خواهی برایت بگویم چه دختری مناسب سکس است و ایده‌آل؟ راستی از نظر شماها چه پسری برای سکس ایده‌آل است؟) از کوره در می‌روم می‌خواهم زنگ بزنم و هر چه از دهنم در می‌آید نثارش کنم که دوست مشترک جلویم را می‌گیرد و می‌گوید که مبادا جواب تابلو بدهی که "شماره یک" شک کند. می‌نویسم:( نه اصلن لازم نیست تو یکی برای من بگویی چه دختری مناسب است. در ضمن هیچ ایده‌آلی از نظر من وجود ندارد هر کس نوعی سکس را می‌پسندد اما من فکر می‌کنم ارتباط جنسی تنها با عشق معنا پیدا می‌کند به شخصه حاضر نیستم تن به سکس ِ بدون عشق و علاقه بدهم.) می‌نویسد:( حالا چرا شاکی هستی؟ پریودی؟)!!! می‌گویم:( نه نیستم. تا وقتی هیچی نمی‌گم خوبم؟ خوش اخلاقم. اما اگر واقعیت رو بگم حتمن عصبی هستم.) می‌گویم:( به همسرت هم حق می‌دی که اونم با چند نفر دیگه رابطه‌ی جنسی داشته باشه؟ شاید اونم به تنوع نیاز داشته باشه؟) می‌نویسد:( اصول دین می‌پرسی؟ این حرف‌ها یعنی چی؟) می‌نویسد:( من که هر روز از این کارها نمی‌کنم، از اول ازدواجم چهار یا پنج بار بوده، ببین من اصلن وضع روحی خوبی ندارم البته می‌دونم این توجیه مناسبی نیست اما در این شرایط افتضاح روحی سکس با این افراد آرومم می‌کنه.) می‌گویم:( راهی بهتر از خیانت برای آروم کردن خودت پیدا نکردی؟ چرا نمی‌ری پیش روان‌پزشک؟ مشاوره؟) جواب می‌دهد:( بین خودمون باشه، دو ماهی هست که دارم می‌رم پیش روانشناس اما هنوز هم روحیم خرابه.) می‌گوید که باید برود و خداحافظی می‌کند. من می‌مانم چهره‌ی زنی که برایم اسطوره‌ی عاشقیست کسی که هر وقت به شوخی می‌گفتم آخه این "شماره یک" چی داشت با اون قیافه، که عاشقش شدی؟!  می خندید و می‌گفت از نظر من اون زیباترین، با شعورترین، خوش‌هیکل‌ترین،....ترین،...‌ترین‌،...ترین... پسر دنیاست!!! دوست مشترکمان می‌گفت "شماره یک" هنوز هم در ظاهر رفتارش هیچ تغییری نداده و هرکس که نداند فکر می کند برای زنش می‌میرد!! باید چکار کنم؟ اگر با چشمهای خودم اس‌ام‌اس‌ها را نمی‌دیدم صد سال هم باورم نمی‌شد. گیج شده‌ام فکر می‌کنم نکند بیخودی شلوغش کرده باشم؟ ممکن است روزی بعد از ازدواج خودم هم محتاج چنین تنوعی باشم؟؟؟ کار درست کدام است؟ با این سکوت هر روز بیشتر از خودم متنفر می‌شوم. دوست مشترکمان می‌گفت گاهی پیش می‌آید که مرد و زن چندین شریک جنسی دارند اما تنها عاشق یک نفر هستند و این ارتباط‌های مختلف جنسی هیچ خللی در عشقشان به وجود نمی‌آورد. فکر می‌کنم ممکن است درست باشد ولی به شرطی که طرف مقابل( همسر ) موضوع را بداند و با این مسئله مشکلی نداشته باشد نه به این صورتِ پنهانی.

شما اگر به جای من بودید چه عکس‌العملی نشان می‌دادید؟ اصلن شما در این رابطه چگونه فکر می‌کنید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 20:26  توسط بچه پررو  | 

هذیان یا شعر چه فرقی می کند وقتی ...

 

دیگر نباید از تو نوشت، می‌دانم

چه کنم که دست‌ها روزی هزار بار خود را به فراموشی می‌زنند؟

 

باز صفحه‌ی زیر دستم

پر ز خطوطیست که تو

تنها مخاطب آن‌هایی.

 

باز یادم رفته که نیستی

با آهنگ خنده‌هایت که بسیار دوستشان می‌داشتم

و ...

 

همه چیز

حتی توضیح آن « جک هیدرولیک» ِ مسخره

رنگی از تو دارد.

 

برمی‌گردم به اتاق خالی

خط می‌کشم بر تمام عاشقانه‌ها

درست همان‌گونه که با هم بودنمان را خط خطی کردیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 12:51  توسط بچه پررو 

فاجعه پشت فاجعه، صبر کو ؟

 

خواب و بیدار جلوی تلویزیون نشسته بودم و گوشم به اخبار بود یک دفعه با صدای گوینده که گفت:( بینندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید.) گوشهایم تیز شد( سقوط هواپیما در منطقه‌ی مسکونی)...سقوط هواپیما در منطقه‌ی مسکونی...باز هم سقوط، باز هم مرگ،سوختگی،زنده زنده شعله‌ور شدن.

 از این کانال به آن کانال دنبال خبری جدید‌تر، اشک است و اشک و اشک....نفهمیدم چطور خودم را به دانشکده رساندم، نفهمیدم کلاس کی تمام شد تمام مدت به شعله‌های آتش فکر کردم و زنده زنده سوختن.عصر که برگشتم حرف از 96 سرنشین هواپیمای باری!!! بود و 106 کشته. اخبار بیست و سی و گریه‌ی مجریان و عوامل پشت صحنه. اشک ریختم،فریاد زدم حتی داد و بیداد کردم اما آن‌ها مرده بودند. آن‌ها سوخته بودند و ما باز می‌خواستیم به طرز احمقانه‌ای منطقی باشیم ، منطقی فکر کنیم و آرامشمان را به رخ این و آن بکشیم. مثل آن امیر سرتیپ نمی‌دانم کی‌کی که در مصاحبه می‌گفت پیش می‌آید!!! طبیعی‌ست!!! در کشور‌های دیگر هم ممکن است پیش بیاید. یا مثل آن یکی سرهنگ که می‌گفت بر خلاف شایعاتی که در سطح شهر پراکنده شده آمار کشته‌ها زیاد نبوده!!!.... زیاد یعنی چقدر؟ چند نفر؟؟؟ چند کیلو گوشت سوخته؟؟ از ظهر تا الان صدای اون مادر بیچاره توی سرم می‌پیچه: ( من همین یک بچه رو داشتم...).  خدایا‌ا‌ا‌ا‌ا‌اااااااا دارم خفه می‌شم. 24 ساعته دارم اشک می‌ریزم اما انگار هنوز یک قطره اشک هم نریخته‌ام.... چرا؟؟ شما رو به خدا یکی بگه چرا همه چیز این‌جا این‌قدر احمقانست؟ چرا همش باید منتظر خبر مرگ این و اون باشیم؟؟ چرا همش باید تن و بدنمون بلرزه؟؟ آخه چقدر سانحه؟ چقدر حادثه؟ چقدر صبر و عزا و لباس سیاه و ........... هر دفعه که تلویزیون رو روشن می‌کنم به خودم می‌گم خدا کنه اتفاقی نیفتاده باشه، هر بار که کانکت می‌شم با ترس و لرز صفحه باز می‌کنم.

دفعه‌ی بعد چند روز دیگه‌ست؟ جای بعدی کجاست؟ کدوم شهر؟ قراره زلزله بیاد مدفون بشیم یا بمب گذاری بشه تکه تکه بشیم؟ شایدم توی یک تصادف ماشین یا شاید قراره دستگیر بشیم؟ ممکنه از بالای دیوار خونه بیان تو و سلاخیمون کنن احتمالش هست توی بیمارستان داروی بیهوشی تاریخ مصرف گذشته به ما تزریق بشه و هزار اتفاق پیش‌بینی نشده و هیجان انگیز دیگر!!!!!!

من خستم باور کنید خیلی خستم گاهی می‌گم ای کاش منم برم بغل دست اون‌ها راحت بشم از این وحشت و استرس مدام.

 

لینک نمی‌دهم خودتان حتمن تا به حال همه را دیده‌اید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 18:6  توسط بچه پررو  | 

کمی هم آشفته نویسی(هر چه می‌خواست دل تنگم گفتم)!

  

کشورم را دوست دارم. کشوری که نامش ایران است بدون پیشوند و پسوند. کشورم را دوست دارم و هر روز که می‌گذرد بلندتر از روز پیش صدای ضجه‌هایش را می‌شنوم. «ای ایران» را که می‌شنوم اشکم جاری می‌شود. ... ایران؟؟ ایران را دوست دارم یا مردمش را؟ ...شهید پرور یعنی چه؟ مگر می‌شود کسی را از نوزادی برای شهید شدن پرورش داد؟... یادم هست یک روز به (گ) گفتم اگر جنگ شد چه می‌کنی؟ گفت:(از این‌جا می‌روم.) و من فکر کردم که می‌جنگم و اصلن هم به شهادت و لاله شدن فکر نکردم. اما من نمی‌توانم کسی را بکشم، نمی‌توانم به هیچ کس حتی اگر دشمن باشد تیر اندازی کنم پس باید پشت جبهه کار کنم. فکر می‌کنم من که نمی‌توانم کسی را بکشم پس چرا از وقتی به یاد دارم همیشه یک چاقوی ضامن دار توی کیفم هست؟؟؟ می‌گویم خوب من که نمی‌خواهم بکشم آن چاقو هم برای تهدید و ترساندن احتمالی است. شاید در تاکسی یا جای دیگری که الان به ذهنم نمی‌رسد مورد استفاده قرار گرفت. یک روز بابا گفت اگر واقعن اتفاقی بیافتد می‌توانی چاقو را استفاده کنی؟ و من فکر کردم که می‌توانم. خوب، شاید هم توانستم، انسان تا در شرایط خاص قرار نگیرد نمی‌تواند راجع به عکس‌العمل خودش اظهار نظر کند.

 

دیگر این معده‌ی لعنتی شورش را درآورده، جرئت ندارم یک لحظه به چیزی فکر کنم، خدا نکند استرس داشته باشم یا عصبانی و ناراحت شوم که در آن صورت از شدت درد می‌خواهم زمین را هم گاز بگیرم. جدیدن جالب‌تر هم شده و همین که راجع به معده درد صحبت می‌کنم تشعشعات دردناکی به سلول‌های عصبی می‌فرستد که یعنی حرفش را هم نزن. بابا می‌گوید می‌دانم با این اخلاق گندت بالاخره کارت به بیمارستان و عمل معده می‌کشد.

 

به خاطر اشعاری که از فروغ نوشته بودم نگران نباشید. نه گریه می‌کنم، نه افسردگی گرفته‌ام، نه هیچ چیز دیگر. تنها بی‌قرارم که امیدوارم زمان حل‌اش کند.

 

چرا این‌قدر با افتخار از ( استقبال پر شور مردم ایلام از آقای ا.ن) می‌گویند؟ ما خدمت گزار دولتیم یا دولت خدمت گزار ما؟ مگر نه این است که ایشان برای خدمت برگزیده شده‌اند؟ پس این استقبال و رقص کُردی و شعار دادن‌ها یعنی چه؟ دلشان خوش است که دینشان اسلام است و یکتا پرستند. می‌گویند که نباید جز خدا در برابر هیچ قدرتی سر خم کرد اما در عمل همه‌ی این دست بوسی‌ها و سر خم کردن‌ها را تقدیس می‌کنند و در بوق و کرنا. رهبر را می‌پرستیم، رئیس جمهور را می‌پرستیم، مرده‌هایمان را می‌پرستیم، خاک فلان جا را در کیسه می‌کنیم و مقدس می‌دانیم! اگر عاشق شویم برای نشان دادن میزان عشق معشوقمان را هم پرستش می‌کنیم!! از هر چیز بت می‌سازیم برای در تاقچه گذاشتن و پرستیدن و در آخر هم می‌گوییم که یکتا پرستیم.

 

به (گ) گفتم اگر بگویند یک‌ ماه دیگر اعدامت می‌کنیم چه می‌کنی؟ گفت:( می‌گویم همین الان اعدامم کنید لطفن.) فکر کردم پس تکلیف این که می‌گویند: ( از این ستون به آن ستون فرج است ) چه می‌شود؟ شاید تا یک ماه دیگر اتفاقی افتاد و اعدام لغو شد. شاید تلاش‌های بیرونی نتیجه داد. بعد فکر کردم یک ماه‌ه‌ه‌ه....همه‌اش مرگ است و شکنجه‌ی روحی. هر لحظه تصور طناب دار و چشمان از حدقه درآمده و درددددددد. نمی‌دانم اگر من بودم 30 روز می‌مردم و می‌مردم و بی‌مرگ زنده می‌شدم یا مثل (گ) ترجیح می‌دادم همان لحظه بمیرم.

 

یاد( پرومته‌)ام افتاده‌ام. دلم برایش تنگ شده. او مرا نمی‌شناسد، نمی‌بیند، نمی‌خواند اما هیچ یک از این‌ها مهم نیست. من عاشقش هستم، تحسینش می‌کنم، برایش اشک می‌ریزم و روزی هزار بار یادش می‌افتم. ای کاش من هم ذره‌ای (پرومته) بودم.

 

این امتحان ماشین آلات پدر مرا درآورده!! همش میل‌لنگ و پیستون و سیلندر و ...تازه این‌ها که خوبند. با این اعداد ارقام طول و عرض و ضخامت چه کنم؟؟ از آن‌ها بدتر حساب کردن دورهای چرخش میل‌لنگ و باز و بسته بودن محفظه‌ها در موتورهای 4 زمانه‌ی 8 سیلندر و 10 سیلندر و ....خدا به دادم برسد 10 روز دیگر امتحان دارم.

 

می‌خواهم مطلبی بنویسم راجع به کتاب‌های کودکان و همین طور یک مطلب اقتصادی که مدت‌هاست اعصابم را به هم ریخته اما اصلن نمی‌توانم متمرکز باشم. دائم فکرم از سمتی به سمت دیگر می‌رود. این واحد اقتصاد که این ترم برداشتم خیلی به دردم خورد. عجیب است وقتی از نزدیک با محاسبات اقتصادی آشنا می‌شوی و معنای آمار و ارقام اقتصادی را می‌فهمی تازه متوجه می‌شوی که اعضای دولت در  تشریح برنامه‌های اقتصادیشان چه جک‌هایی می‌گویند.

 

فردا صبح یک مسافرتک!!( ک تصغیر است.) دو روزه می‌روم.

 

راجع به گرایش‌های مختلف فمینیسم حتمن خواهم نوشت. البته گوشه‌ی سمت چپ وبلاگ ساسان هم لیستی از گرایش‌های مختلف هست که می‌توانید انتخاب کرده و توضیح مربوطه را بخوانید.

 

قول می‌دهم کمتر تکرار شوداز صبرتان ممنون.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 22:18  توسط بچه پررو  | 

آشنایی با فمینیسم

 

می‌خواستم متنی راجع به فمینیسم انتخاب کنم که این‌جا بگذارمش، از بین ده‌ها کتاب و مقاله نوشته‌ای که در زیر می‌بینید را برگزیدم. شاید دلیل این انتخاب سادگی بیانش بود و این‌که می‌توان این تعاریف را با تمام وجود حس و درک کرد. (جز این تعریف کلی از فمینیسم تعاریف گوناگونی از شاخه‌های مختلف فمینیسم وجود دارد که در پست‌های بعدی خواهم آورد.)

 

متن زیر بخشی از پیش‌گفتار کتاب "زنان زیر سایه‌ی پدر خوانده‌ها" به قلم نوشین احمدی خراسانی است:

 

آیا فمینیسم ایدئولوژی است، علم است و یا نگاهی است متفاوت به جهان؟ این سوالی است که نمی‌توان جوابی یکبار برای همیشه و کلی به آن داد. در فراگرد فمینیست شدنم دریافته‌ام که برخی سوال‌ها جوابشان را با توجه به شرایط ِ مشخص می‌گیرند. هم‌چنین دریافته‌ام اصولی که انسان ــ زن و مرد ــ  «باید» به هر قیمت به آن پای‌بند باشند سلامت و آسایش بشر یعنی، حقوق بشر است و بقیه کلیشه‌هایی است که ما بی‌حساب ــ گاهی هم از روی حساب ــ می‌سازیم. و بدیهی است که برای ذهن  عادت کرده به کلیشه سازی من هم، فمینیست بودن در ابتدا نمی‌توانست جز یک ادعا باشد. در واقع ادعای فمینیست بودن داشتم و بعد، در عمل، همان طور که پیش می‌رفتم سختی این ادعا را در می‌یافتم. چیزی مثل وقتی که خیلی راحت ادعای روشنفکری می‌کنی و بعد می‌فهمی که دلت نمی‌خواهد بچه‌هایت بدون اجازه‌ی تو آب بخورند! و بعد مجبور می‌شوی در ارزش‌هایت تجدید نظر کنی. من هم آن زمان کلماتی را در بیرون، در مورد تساوی حقوق زنان تکرار می‌کردم اما کم کم احساس کردم این کلمات در خودم جاری می‌شود و ارزش‌هایم را زیر سوال می‌برد. آرمان شهر فمینیسم کجاست؟ چه جهانی است و چه انسان‌هایی در آن وجود خواهند داشت؟ اساسن آیا آرمان‌شهری می‌تواند وجود داشته باشد؟ اوایل این که قوانین تساوی طلب جایگزین قوانین عقب افتاده و ایستا شوند برایم آرمان‌شهر بود، ولی کم کم دیدم مشکل به این شکل حل نمی‌شود. وقتی تاریخ مبارزات زنان کشور‌های دیگر را نگاه کردم دیدم که آن‌ها هم با وجود سال‌ها مبارزه برای کسب قوانین مساوی هنوز مشکل دارند، مثلن در مناسبات خانوادگی، یعنی آن حوزه‌ی خصوصی معروف که قانون، انگار خسته از نقش پر صلابت خود در انظار عمومی، در لباس بالماسکه در آن‌جا ظاهر می‌شود و می‌خواهد چشمش را ببندد و تفریح کند. بعد، فکر کردم با جزییاتی که معمولن طبیعی قلمداد می‌شوند ــ با زبان و نگاه‌ها ــ چه باید کرد؟ با اخلاقیات و ارزش‌هایی که «طبیعی» و «بدیهی» می‌شمریم و آسان از کنارشان می‌گذریم؟

وقتی برای اولین بار شنیدم که حتا «علم» هم به نوعی آلوده‌ی نگاه مردسالارانه است و فمینیست‌های بسیاری بر روی نقد آن کار می‌کنند، متعجب شدم...جایی خواندم، این‌که زنان را در مسائل سیاسی منفعل می‌دانند ناشی از تعریف مردانه‌ای‌ست که از سیاست می‌شود. آن تعریف مردانه را من هم داشتم و آن را «طبیعی» و «علمی» می‌دانستم  و طبعن تعریف مرسوم مشارکت در مسائل سیاسی برایم حکم شرکت در احزاب، روزنامه خواندن ــ آن هم بخش سیاسی آن ــ ، شرکت در انتخابات و غیره بود، اما فمینیست‌هایی آمده‌اند و گفته‌اند چرا هزاران چیز مثل بیان تجارب انسان‌های ستم دیده، یک عمل سیاسی قلمداد نمی‌شود. آن موقع بود که به فکرم رسید که در ایران هم زنان را غیر سیاسی‌تر از مردان می‌دانند در حالی که زنان عمدتن به خاطر نوع پوشش هر روز در کوچه و خیابان درگیر می‌شوند، آیا مسئله‌ای از این سیاسی‌تر وجود دارد؟ و این «طبیعی» ها و «بدیهی» ها آن‌قدر زیاد بودند که گاه به ذهنم چنین می‌رسید که نکند همه‌ی افکار و اعمالم ساخته و پرداخته‌ی نظام قدرت مدار و مردسالار جامعه باشد؟ از آن پس همه‌ی آن‌چه را که در لحظه هستم مدام زیر سوال می‌برم و با ظن و گمان می‌نگرم. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 0:38  توسط بچه پررو  | 

" شکست نیاز "

 

آتشی بود و فسرد

رشته‌ای بود و گسست

دل چو از بند تو رَست

جام جادویی اندوه شکست...

 

"فروغ"

*********************

پ.ن:

"یکی" عزیز حتمن در اولین فرصت مطلبی راجع به فمینیسم خواهم گذاشت. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:17  توسط بچه پررو 

"همه روزگارت به تلخی گذشت/ شکر چند جو‌یی، در این تلخ دشت؟"

 

صدایش از آن سوی خط می‌آید:(سلام لادن)، (سلام‌م‌م‌م، تولدت مبارک، چطوری؟... راستی تا یادم نرفته عمه شدن‌ات مبارک....)... از همه چیز حرف می‌زنیم تا می‌رسد به بچه‌ی برادر و عمه شدنش. با خنده می‌گوید:(دیشب مامان و بابا رفته بودن به خاطر تولد دانیال برای من و مریم کادو بخرن.) با تعجب می‌پرسم:(دانیال به دنیا اومده چه ربطی به عمه‌هاش داره که برای اونا کادو خریدن؟) می‌گوید:( منم نمی‌دونستم اما مامان بزرگم به بابام گفت که رسمه و باید اجرا بشه. وقتی عروس خانواده فرزند پسر به دنیا بیاره پدر و مادر داماد برای دخترهاشون کادو می‌خرن که خوشحالیشون رو از ادامه یافتن نسلشون نشون بدن.) از تعجب زبانم بند آمده. می‌پرسم:(یعنی اگر بچه دختر بود کادویی در کار نبود؟) می‌گوید:(نه دیگه، دختر فامیل شوهرش رو می‌گیره.) و بعد با خنده از کادوی دویست هزار تومانی‌اش می‌گوید که از صدقه‌ی سر نوه‌ی پسر گیرش آمده. فکر می‌کنم چقدر ظاهر افراد با تفکراتشان متفاوت است. پول، تحصیلات، شهرت، کدامیک از این‌ها به انسان شعور و شخصیت می‌دهد؟ دختر، مهندسی ِ ... می‌خواند، برادرش فارغ‌التحصیل‌‌ ِ شریف است، پدرشان به شکرانه‌ی اقتصاد بیمار این مملکت میلیاردر است و کسی نیست که نشناسدش اما هنوز دنبال کسی هستند تا نامشان را زنده نگه‌ دارد. هنوز هم دخترها در خانه‌ کتک می‌خورند و بعد با یک سرویس طلا یا دوربین دیجیتال یا...دلشان به دست می‌آید. اما از دور که نگاهشان کنی کدامیک از این‌ها را می‌توانی ببینی؟ جز ماشین آخرین سیستم و مدرک تحصیلی و...چه چیز دیگر می‌توانی ببینی؟ حتی نمی‌توانی فکرش را هم بکنی که دختری روبه‌رویت ایستاده، با جای زخمی سفید و کشیده دور تا دور رانش. جراحتی که در اثر کتک خوردن با سیم برق پشت تلویزیون از 12 سال پیش تا به حال بر پایش مانده. از وقتی یادم می‌آید همیشه به فکر تلافی کتک‌های خورده بود. وقتی زنگ می‌زد و ماجراها را تعریف می‌کرد می‌ماندم چه بگویم. فکر انتقام بعد از هر کتک تمام ذهنش را اشغال می‌کرد و من نمی‌دانستم که چگونه راهنماییش کنم. از طرفی خوشحال بودم که تسلیم نشده و هر ضربه‌ای که می‌خورد ضربه‌ای هم می‌زند و از سوی دیگر می‌دانستم ضرباتی که خورده تنها اثرشان درد و کبودی نیست که برطرف شود. حالات عصبی، ترس‌های بی‌دلیل، اعتماد بی حد و اندازه به غریبه‌ها و میل شدید به دور شدن از خانه و خانواده کوچکترین تبعات خشونت خانگی بودند که او دچارش بود. یادم هست یک روز با خوشحالی زنگ زد و گفت:( لادن، یادته چند روز پیش بابام مانتو ِ نو‌ ام رو به تنم پاره کرد؟ می‌دونی چکار کردم؟؟ رفتم یه شیشه جوهر آبی خالی کردم روی گرون‌ترین پیراهنش. بعدش هم یکی دیگه از پیراهن‌هاش رو که تازه خریده بود با قیچی تیکه تیکه کردم.)، گفتم:(دلت خنک شد؟)، گفت:( آره‌ه‌ه‌ )، گفتم:(کتک‌ بیشتر ناراحتت می‌کنه یا فحش؟ کدوم بیشتر توی ذهنت می‌مونه؟)، گفت:( کتک اولش سخته ولی بعد جاش خوب میشه اما حرف‌های بدی بهم می‌زنن. می‌دونی وقتی مانتوم رو پاره کرد چی گفت؟ گفت تو نانجیبی، قرتی شدی، 100 بار هم بابام هم مامانم گفتن تو نانجیبی، نمی‌دونیم از بین خواهرات چرا تو این جوری از آب درومدی.) برای دلخوشی‌اش گفتم:( نبایدم نجیب باشی!! مگه تو اسبی؟ ).......یادم نمی‌آید بر سر چه موضوعی دعوا داشتند که به خانه‌ی ما پناهنده شد و خواهش کرد دلیلش را به مامان و بابا نگویم تا آبروی پدرش نرود، آخر شب بود که پدرش با حالتی بسیار عصبی آمد دنبالش، او هم از ترس آبرو ریزی بی‌صدا خداحافظی کرد و رفت. قبل از این‌که در را ببندد با ترس گفت:(  امشب منو میکُشه )، دستم به جایی بند نبود، نمی‌دانستم باید چکار کنم، از طرفی موقعیت پدرش طوری بود که به هر کس می‌گفتم به سختی باور می‌کرد، لرزان و اشک‌آلود شماره‌ی برادرش را گرفتم و التماس کردم که جلو ِ پدرش را بگیرد. ... گاهی آن‌قدر ناراحت و شکسته بود که با هق هق گریه آرزوی مرگ پدرش را می‌کرد. همیشه در این مواقع می‌گفت:(لادن، همه فکر می‌کنن ما خیلی خوشبختیم.فقط چون چند تا بنز داریم یا چون همیشه با هواپیما این ور و اون ور می‌ریم. همیشه هر وقت صدام در میاد می‌گن تو دیگه چته؟؟؟ تو که بابات فلانیه!! نمی‌دونن توی خونه‌ی ما چی می‌گذره.). امروز دیگر آن‌قدر قوی شده که نگذارد بزنندش اما توهین و تحقیر همچنان چاشنی ساعت‌های با هم بودنشان است. گاهی چند روزی صلح برقرار می‌شود، در این روزهای نسبتن آرام است که استعداد فوق‌العاده‌اش را برای عشق ورزیدن به خانواده کشف می‌کنم، وقتی با عشق و علاقه یک جمله‌ی محبت آمیز بابا را برایم نقل می‌کند یا تعریف می‌کند که با هم به فلان موضوع خندیده‌اند اشکم سرازیر می‌شود و خدا خدا می‌کنم از لرزش صدایم نفهمد. می‌گوید:( دیگه کاری به کارشون ندارم اونام جرئت نمی‌کنن پا رو دمم بگذارند. بدون سر و صدا می‌رم بیرون وقتی هم که برمی‌گردم یک راست می‌رم توی اتاقم و در رو قفل می‌کنم. غذا هم تنها می‌خورم. این جوری دعوامون نمی‌شه. اصلن روزها می‌گذره و یک جمله هم باهاشون حرف نمی‌زنم. هر چی فحش می‌دن و بد و بیراه میگن سکوت می‌کنم و محل نمی‌گذارم. هد فون می‌گذارم روی گوشم که صداشون رو نشنوم. گاهی فکر می‌کنم خوبه زودتر شوهر کنم از این خونه برم بیرون.) با نگرانی می‌گویم:( خودت رو توی اتاق زندانی کنی و باهاشون قهر باشی بهتر از اینه که از یک چاه بیفتی توی چاه دیگه.).....شما بگویید چه می‌توانم بکنم؟ در جامعه‌ای که اجازه‌ی زندگی کردن و نفس کشیدن‌مان هم دست "پدر و جد پدری" است چگونه می‌توانم کمکی باشم برای او؟ یک روز از فمینیسم برایش گفتم از دیدگاه‌های فمینیستی و اهدافی که برای تحقق بخشیدنشان تلاش می‌کنیم. با حالتی رویایی گفت:( چقدر قشنگگگ). برای این‌که روحیه بگیرد گفتم:( تو هم مبارزه کردی. همین که مثل مادر و مادر بزرگت فکر نمی‌کنی که کتک زدن حق مرد‌هاست و کتک خوردن حق زن یعنی مبارزه و پیشرفت. همین که با صحبت، حتی گاهی خشونت سعی کردی تفکر اون‌ها رو عوض کنی و نشون دادی مثل خواهر‌هات نیستی یعنی این‌که تو خیلی چیزها رو فهمیدی که اون‌ها هنوز نمی‌دونن. پس تو هم می‌تونی بخشی از این جنبش به حساب بیای و به خواهر‌هات و مامانت هم کمک کنی تا بفهمن. حتی به بابات. البته کم کم باید پیش بری و استدلالات قوی باشن تا بتونی تفکرشون رو عوض کنی.). واقعن می‌شود تفکر این پدر را در 70 سالگی تغییر داد؟؟؟

************

عنوان مطلب بیتی از شاملوست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 22:12  توسط بچه پررو  |