تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

واکنش‌های تعادلی

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 12:36  توسط بچه پررو  | 

"فقط آرام آرام محو شدن در سایه‌ی زندگی دیگری " !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 21:32  توسط بچه پررو  | 

مُردن که مُردن، خوب مام یه روز می‌میریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 12:50  توسط بچه پررو  | 

درباره‌ی صدر‌اعظم پرهیزگار!!!!!

 

شنیده‌ام صدر‌اعظم

دمی به خمره نمی‌زنند

گوشت میل نمی‌فرمایند

اهل دود و دم هم نیستند

و در آپارتمانی حقیر اقامت دارند.

ولی این را هم شنیده‌ام که

بینوایان چیزی ندارند

وصله‌ی شکمشان کنند و

در فلاکت روزگار می‌گذرانند.

چه بهتر می‌بود آن دولت،

که درباره‌اش می‌گفتند:

صدر‌اعظم، مست و پاتیل در جلساتِ

هیئت دولت حاضر می‌شود

و در حالی که به دودِ پیپش خیره است

چند اوباش، قوانین را عوض می‌کنند

اما از مردم احدی بینوا نیست.

 

برتولت برشت/ ترجمه‌ی علی‌عبدالهی

 

************************

لینک:

 

آقای وزیر، کارتان را با یک تبعیض جنسیتی شروع کرده اید! (آسیه امینی) 

 

کمترین آسیب

 

من هفت تا شوهر دارم!

 

سوسری قهوه ای 

 

پس لینک:(بعد از چند ساعت):

 

زنان طفلكي نمي‌دانند ساعت 18 چه بلاها سرشان مي‌آيد!

 

در یکسال و نیم اخیر بيماري سالك در شهرستان بم رشد فزاينده‌‏اي داشته است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 11:13  توسط بچه پررو  | 

یادآوری دردناک

 

یادم نبود، اصلن یادم نبود که چرا آن آهنگ‌ها را از روی هارد پاک کرده بودم. اصلن یادم نبود که دیگر نمی‌خواستم گوششان کنم. فراموش کرده بودم آن‌قدر که دیگر دل‌تنگشان هم نمی‌شدم و دقیقن به دلیل همین فراموشی لعنتی بود که امروز رفتم سراغ سی‌دی آهنگ‌هایی که پاک شده بودند و به خودم گفتم چند‌تایشان را گلچین کنم بریزم روی هارد. حتی وقت گلچین کردن هم چیزی یادم نیامد تا این‌ که رسید به شماره‌ی 23 ، آن وقت بود که همه چیز زنده شد. به خاطر آوردم سیلی‌ها را و بغضی که داشت خفه‌ام می‌کرد و نمی‌شکست. (ف) روزی هزار بار زنگ می‌زد و می‌پرسید گریه کردی؟ گریه کن! و چشم‌ها انگار یادشان رفته بود باریدن را. خوب یادم هست آن‌شب را، گفتم شاید موسیقی علاجم کند، داشتم از درون منفجر می‌شدم. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. نشستم و هر چه آهنگ سوزناک داشتیم ، یکی بعد از دیگری گوش کردم. ایرانی، خارجی، قدیمی، جدید...تا رسیدم به شماره‌ی 23 که در یکی از فولدرها فراموش شده بود. اصلن فکرش را هم نمی‌کردم که با چنین آهنگی سیل اشک‌هایم جاری شود.....و خواند:( کاش می‌شد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون،طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون.......کاش می‌شد اما نمی‌شه، نمی‌شه بیای دوباره...... کاش می‌شد اما نمی‌شه.......رفتنت همیشگی بود، دیگه برگشتن نداره......)**. یک بار...دو بار....نمی‌دانم چند بار تکرار را زدم و بی‌صدا اشک ریختم و بعد از این هم (مادر) حبیب بود که دیگر اشک بی‌صدا را مبدل کرد به گریه پر سر و صدایی که جبران این همه بغض و نا‌باوری بود. بعد از آن روزها دیگر نخواستم گوششان کنم. همراه یکسری آهنگ دیگر روی سی‌دی زدم و جایی میان انبوه سی‌دی‌ها گم و گورش کردم، تا این‌که فراموشی کار دستم داد.

شده مثل بچه‌ها که وسائل خطرناک‌ را از دسترسشان دور می‌کنند بعضی چیز‌ها را از جلوی چشم خودتان بر‌دارید؟ شده به عمد یک کتاب، کارت پستال، لباس را گم و گور کنید که خاطره‌ای را برایتان زنده نکند؟

*********

پ.ن:**یکی از آهنگ‌های سیاوش قمیشی

******************************

لینک:

در جامعه ما, خشونت بيش از خشونت ستيزي آموختني است .

 

لباس ملی، آيا بر تن ايرانيان می‌رود؟

 

دختر به جای پول خشخاش!

 

تو شعرت را بنویس.

 

بی اجازه ی بزرگترها عاشق تو شدم....( یک شعر بسیار بسیار زیبا از گلناز عزیزم)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 23:11  توسط بچه پررو  | 

عصیان پرومته

 

( آیا اساطیر در دنیای امروز نمود عینی ندارند؟ )

 

دستور دادند تا "هفست"ــ خدای آهنگری ــ ، " پرومته"‌ی جنایتکار را به جرم این‌ که انسان‌ها را بیشتر از "زئوس" ــ‌خدای خدایان‌‌ــ  دوست دارد، به زنجیر کشد و در صخره‌ای ببندد...هرکس علیه زئوس برخیزد، دشمن خدایان و بشریت به شمار می‌آید.

...نه درد‌ها و نه ریشخند جلادان، لب از لب پرومته نگشود. او همانند سنگی که به آن بسته شده بود، ساکت ماند. تنها پس از دور شدن شکنجه‌گران بود که به ناله می‌افتاد. ناله‌ها نه از بی‌امیدی بلکه از نفرت به زئوس، جلادی که خدمات پرومته را به این زودی فراموش کرده بود، سرچشمه می‌گرفت.

...پرومته برای دوستانی که به دیدنش می‌آمدند، از بدبختی بزرگی که در انتظار زئوس بود، صحبت می‌کرد. می‌گفت که زئوس از ترس این بدبختی غرور خود را شکسته و دست دوستی به سوی او دراز خواهد کرد.

....روزی، نزدیک عصر وقتی که سوزش آفتاب می‌رفت که کم شود، "هرمس" ــ پیغام رسان خدایان‌ ــ از دور پیدا شد و بدون آن‌که به پرومته نزدیک شود از دور فریاد زد:

ــ ای پرومته‌ی آتش دزد!! * تو در آن‌جا از کدام بدبختی آینده که در انتظار پدر و حکمران جاوید ماست لاف می‌زنی؟ هر چه زودتر بدون آن که چیزی را پنهان کنی این راز را برملا کن!

پرومته پاسخ داد:

ــ ای یاوه سرای بی‌شرف، هرچه سریع‌تر گور خود را گم کن! من هرگز در برابر امیران سر خم نکرده‌ام و نمی‌کنم. هرگز عذاب‌هایی که می‌کشم را با تملق‌گویی‌های تو عوض نمی‌کنم. تو ای ترسوی بی‌شرف! آیا می‌شنوی چه می‌گویم؟

هرمس با تعجب پرسید:

ــ صبر کن. علت این‌که مرا به باد ناسزا گرفته‌ای چیست؟ آخر من که در تنبیه تو ذره‌ای مقصر نیستم!

ــ همه‌ی شما گناهکارید، همه‌تان! هرگز نخواهید توانست گناه خود را بشویید! وقتی‌که زئوس در صدد نابودی انسان‌ها برآمد، وقتی‌که آتش را از دست آن‌ها گرفته و توفان آفرید، همه‌ی شما ساکت ماندید....زمانی‌که زئوس همه‌ی خوبی‌های مرا فراموش کرده و به شکنجه‌گاهم فرستاد، چه کسی متملقانه سکوت کرد؟ شماها همگی خودفروش هستید. همگی شما آلت دست جلادید. من از همه‌ی خدایان نفرت دارم.

ــ دیوانه! خوب فکر کن. در هر حال پدر ما (زئوس) ترا مجبور به افشای این راز خواهد کرد!

ــ مجبور خواهد کرد؟ من تا زمانی‌که پابند به پا دارم و دستبند به دست، هیچ شکنجه و فریبی لبان مرا از هم باز نخواهد کرد! بگذار رعد آتشین تیر زئوس به غرش دربیاید. بگذار زئوس زمین را در آتش صاعقه‌های خود بسوزاند. بگذار همه‌ی دنیا را با خاک یکسان کند. ولی در هر حال به شکستن اراده‌ی من و یا ترساندنم نائل نخواهد شد. تنها زمانی می‌توانیم با هم حرف بزنیم که زنجیر‌های من گسسته باشد.

ــ ....برای آخرین بار به تو اخطار می‌کنم سر عقل بیا و خوب بیآندیش و در این اندیشیدن همه چیز را به حساب بیاور.

ــ ....اگر گردن من از تیزی زبانه‌های آتش سوراخ گردد، اگر توفان جهان را زیر و رو کند، اگر امواج توفانی دریا سر به ستارگان بسایند باز اراده‌ی من نشکستنی است و تن به اطاعت نخواهم داد.

در این موقع هرمس روی به " اقیانوس زاده‌ها" ــ دوستان پرومته ــ کرد و چنین گفت:

ــ هر چه زودتر این‌جا را ترک کنید. در غیر این صورت شفقت بیش از حدی که شما در مورد عذاب دیگری روا می‌دارید، دامن‌گیر خودتان خواهد شد و به نابودیتان می‌انجامد.

اقیانوس زاده‌ها چنین پاسخ دادند:

ــ پیغام‌رسان خدایان (هرمس)، چه حرف‌های وحشتناکی می‌زنی! تو ما را به بی‌وفایی نسبت به دوستمان دعوت می‌کنی؟ در دنیا چیزی پست‌تر از این نیست که انسان به دوستش بی‌وفایی کند. ما در این‌جا خواهیم ماند.

هرمس از آن‌جا دور شد و در همان لحظه زمین به لرزه درآمد. رعد غریدن گرفت، برق در هوا همانند مار به پیچ و تاب افتاد، ستون‌های خاک به آسمان برخاست و تمامی دنیا در هم فروریخت.

پرومته فریاد زد: ای مادر حقیقت جو، ای "فمیدا" ! ببین که این عذاب‌های ناحق را چطور در حق من روا می‌دارند. فریاد او برای یک لحظه صدای رعد را مانع شد اما غرش آسمان در حدی بود که به نظر می‌رسید زمین شکافته می‌شود. به راستی هم آتش تند صاعقه زمین را از هم شکافت و پرومته دیگر دیده نشد.

....برای یک زندانی دردی بالاتر از این نیست که تک‌تک رفقایش به دنبال همدیگر آزاد شوند و او در زندان تنها بماند. پرومته این شراب اندوه را تا آخرین قطره نوشید. بدتر از همه این که یکایک آزاد شده‌ها به شکنجه‌گاه پرومته آمده و به او پیشنهاد می‌کردند با زئوس آشتی کند و با پیش‌قدم شدن در این آشتی رازها را افشا سازد. پرومته این عذاب معنوی را نیز تحمل ‌کرد و با مردانگی کلیه خواهش‌ها و پیشنهادهای آنان را رد نمود....حتی فمیدای بزرگ ــ‌ مادر پرومته ــ نیز جانب زئوس را گرفته و از پسرش می‌خواست که با او از در آشتی درآید. پرومته خواهش‌های مادر را نپذیرفت. او می‌گفت برای آشتی لازم است قدم اول از جانب ستمگر برداشته شود. ستمگر با این عمل به اشتباه خود اعتراف نموده و از کرده خود اظهار ندامت می‌کند. زیرا در دنیایی که بی‌عدالتی و زورگویی کیفر داده نشود و ستمکش از ستمگر تقاضای رحم داشته باشد نه خوشبختی مفهوم دارد و نه حتی خود زندگی! ....

 

بخش‌هایی از کتاب اساطیر / سیمون مارکیش / ترجمه‌ی ا.بیانی / نشر دنیای دانش / سال 1351

**********************

توضیحات به ترتیب ذکر در متن:

" هفست " = خدای آهنگری. زنجیرهای دست و پای پرومته را او به دستور زئوس ساخت.

" پرومته " = پسر " فمیدا "‌ی بزرگ و " ایاپت ". کسی که در برابر زئوس می‌ایستد و به حمایت از انسان‌ها برمی‌خیزد.

" زئوس " = خدای خدایان. پسر " کرون " و " ریا ".

" هرمس " = پیغام‌رسان خدایان. پسر " زئوس " و " گرا " (خدای ابرهای سیاه).

" پرومته‌ی آتش دزد! " * = اشاره دارد به بردن پنهانی شعله‌ای از آتش مقدس زئوس به روی زمین برای انسان‌ها.

" اقیانوس زاده‌ها " = فرزندان خدای اقیانوس(دوستان پرومته)

" فمیدا " = خدای عدالت و راستی. مادر پرومته.

 ***************************

نمی‌دونم این سایت چند وقته ایجاد شده اما من چند روز بیشتر نیست که دیدمش. اینم لینکش : انجمن فرهنگی پویشگران

 

نگار چقدر درد کشیدی؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 20:7  توسط بچه پررو  | 

من زنانگی‌ام را سانسور نمی‌کنم.

 

می‌گوید: تو خیلی بی‌پرده صحبت می‌کنی! در فرهنگ ما در مورد مسائل خاصی در لفافه صحبت می‌شود، نباید یکسری مسائل را باز کرد، این اسمش پنهان‌کاری نیست فرهنگ ما اجازه نمی‌دهد غیر از این باشیم.

می‌گویم: چرا باید اعضای بدنمان را سانسور کنیم؟ چرا باید پیش و پا افتاده‌ترین مسائل فیزیولوژیک‌مان را پنهان کنیم؟ چرا صحبت از سکس را بد می‌دانیم؟ چرا فلانی سر کلاس برای توضیح دستگاه تناسلی مردانه و زنانه دائم باید دچار مشکل باشد؟ همین تو و امثال تو هستید که به این فرهنگ غلط دامن می‌زنید. چطور فلانی برای توضیح دستگاه تناسلی زن به دانشجوی بدبخت پرستاری و پزشکی سر کلاس باید به جای پرده بکارت بگوید " هایمن" و به جای مجرای تناسلی (واژن)  بگوید " کانال زایمان" که مبادا به کسی بربخورد و بی‌حیایی!! باشد اما فلان استاد اخلاق اسلامی اشکالی ندارد اگر سر کلاس راجع به ثواب رابطه جنسی با همسر و شب زفاف سخنرانی کند؟؟

می‌گوید: اگر به این روش ادامه بدهی طولی نمی‌کشد که تصفیه‌ی فرهنگی می‌شوی!!( نفهمیدم یعنی چه؟؟)

می‌گویم: تصفیه‌ی فرهنگی یا هر چیز دیگر. تو خودت خوب می‌دانی سانسور واژه‌ی "پستان" و به کار بردن لغت مسخره‌ی سینه به خاطر ادب نیست. به من بگو سینه یعنی چه؟؟ قفسه‌ی سینه؟ ریه؟ بالا تنه؟ همه‌ی این‌ها با هم؟؟ عزیزم این عضو اسم دارد. عدم به‌کاربری این لغت، سانسور کردن اعضای بدن و این پنهان‌کاری‌های مسخره حتی اگر در فرهنگ ما باشد باید این فرهنگ را تغییر داد نه به صرف فرهنگی بودن!!!! قضیه، سر سپرد به تمامی این‌ها و همرنگ جماعت شد.

می‌گوید: وقتی می‌گوییم سرطان سینه یا سینه‌ی مادر و...همه می‌دانند منظورمان چیست.

می‌گویم: بله همه می‌فهمند ولی چرا یک لحظه با خودت فکر نمی‌کنی چرا؟ چرا می‌خواهیم ماهیت یک عضو زنانه را حل کنیم ، از بین ببریم و به همه ثابت کنیم که سخن از این عضو مایه‌ی شرم است؟؟ برای من به کاربردن لغت پستان مثل این است که بگویم دست، پا و....مگر تو دست و پایت را در لفافه می‌پیچی یا از آن‌ها شرم می‌کنی؟؟

می‌گوید: دست و پا فرق می‌کند.

می‌گویم: دست و پا فرق می‌کند؟ باشد دو چیز هم‌سنگ را قیاس می‌کنیم. چطور آن عضو شریف مردانه‌ی شما در طول تاریخ مایه‌ی افتخارتان بوده . آن‌قدر که شعرا و ادبا هم در وصف قدرت و جمال و هنرهایش سخن‌ها گفته‌اند(البته با ذکر نام!!) و هر وقت دلتان خواسته هر کسی را حواله داده‌اید به چپ یا راست!! اما همین عضو اگر از نوع زنانه‌اش باشد می‌شود راز مگو و سخن گفتن از آن حتی اگر علمی باشد ممنوع است؟؟

می‌گویم: اصلن دستگاه تناسلی را بی‌خیال شو. همین پریود به این سادگی این دیگر چیست که همه از هم پنهانش می‌کنند؟

می گوید: خود خانم‌ها از صحبت در این مقوله پرهیز می کنند. اصلن دوست ندارند راجع به این‌ جور مسائل صحبت شود.

می‌گویم: برای این‌که از همان اولین باری که خون دیدند، کسی در گوششان گفت (هیس‌س‌س. بابات نفهمه. داداشت نفهمه...) و به جای این‌که بنشینند و برایشان از علت این پدیده بگویند و آن را یک سیکل طبیعی جلوه دهند از بدبختی زنان گفتند و از نجس بودن و از این که چطور پنهانش کنی که کسی نفهمد. آن قدر می‌گویند و می‌گویند که دختر بدبخت فکر می‌کند ناقص‌الخلقه است و باید نقصش را دائمن از این و آن قایم کند. شرایطی به وجود می‌آورند که شخص از خودش از واکنش‌های طبیعی بدنش و از زن بودنش متنفر می‌شود......یادم هست اول ـ دوم دبیرستان دوستی داشتم که هر وقت پریود می‌شد آه و ناله‌اش به آسمان می‌رفت که چقدر ما زن‌ها بدبختیم و چرا باید عذاب بکشیم و ....آن زمان خیلی از این حرف‌ها تعجب می‌کردم حتی ناراحت می‌شدم. حس می‌کردم دوستم با توهین به عادت ماهیانه‌ به من توهین کرده. نمی‌دانم شاید شرایط خانوادگی ما در این طرز تفکر من خیلی موثر بود. ما در خانه‌مان راجع به این مسائل خیلی راحت صحبت می‌کردیم و چیزی به نام قایم کردن از پدر برایمان معنا نداشت. که البته این بر‌می‌گشت به شغل بابا....یک روز که دوستم خیلی غرغر می‌کرد برگشتم و گفتم: ( من یه جورایی این خونریزی و این سیکل منظم رو دوست دارم. چون اول این‌که نشونه‌ی سلامت بدنمه و دوم جزئی از منه.) دوستم که رسمن دو تا شاخ روی سرش سبز شده بود با تعجب و صدای بلند گفت:( دوسسسسششش داری؟؟؟) گفتم:( آره. تو الان نمی‌فهمی بگذار یک ماه عقب بیفته ببین چقدر منتظرشی و هی میگی امروز،فردا.).....

می‌گوید: خوب چه کسی این مزخرفات رو به دوستان تو منتقل کرده؟ مگر کسی به غیر از مادرانشان بوده؟

می‌گویم: نه اما چه عواملی باعث شده که این زنان زنانگی خود را پنهان کنند؟ یا یک جورهایی باعث ننگشان باشد و منکر شوند؟ وقتی در طول تاریخ هر آن‌چه نشان زن بر خود داشته حقیر شمرده شده و زن بودن و هر نشانی از زنانگی به معنای ضعف و نا‌توانی بوده ( و شاید الان هم باشد.)، خوب عکس‌العمل زنان این شده که به تدریج همه‌ی آن‌چه که موجب تفاوت فیزیولوژیک زن با مرد است، را مایه‌ی خفت و سر‌شکستگی دانسته‌اند و در پنهان کردن آن کوشیده‌اند. و این کاملن طبیعی‌ست وقتی فکر می‌کنی نقصی‌داری سعی کنی قایمش کنی تا دیگران نبینند.

می‌گوید: حالا بعد از همه‌ی این‌ها چه؟ باید بر‌خلاف عرف جامعه حرکت کرد؟ اگر من همه‌ی این‌ها را بدانم و قبول داشته باشم چه کاری از دستم ساخته است؟

می‌گویم:شما قبول کن همه‌ی فرهنگ‌ها مقدس نیستند و قابل تغییرند نصف راه را رفتی. این‌قدر مطلق نباش. کمی شک کن. این‌قدر فکر نکن هر‌چیزی که مادر و پدر و دیگران به گوشت فرو‌کرده‌اند درست و بی‌عیب و نقص بوده. تغییر فرهنگ به این آسانی نیست اما غیر ممکن هم نیست. من از امروز تصمیم گرفتم خودم و زنانگی‌ام را سانسور نکنم.

 

*****************

لینک:

قوانین چند کشور در مورد روسپی گری

 

حزب زنان سوئد از راه می رسد

 

هیات منصفه ای برای زدن تیر خلاص(گفتگو با عیسی سحر خیز)

 

تست سلامت فلسفي( میزان تنش فلسفی من ۲۶٪ بود.)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 23:51  توسط بچه پررو  | 

متوقع بودن، آری یا نه ؟

 

" باور کنید اصلن جالب نیست که یه مرد للگی بچش رو بکنه. صحنه‌ی یک بچه که بغل مادرش‌ خیلی طبیعی‌تر و قشنگ‌تر ِ. قبول کنید بعضی کارها صرفن زنانه هستند...." !!!! (عق)

 

من نمی‌دانم، اصلن دیگر نمی‌فهمم در این جامعه باید از چه کسی انتظار داشت و متوقع بود که دو کلمه حرف حساب از دهانش بیرون بیاید؟؟

افراد بی‌سواد و کم‌سواد را که می‌گوییم خوب تقصیری ندارند، آگاه نیستند و اصلن چه می‌دانند حق و حقوق چیست و زن چیست و چه و چه. عده‌ای دیگر که صرفن بلدند در برابر زنان موضع بگیرند و ما هر‌چه بگوییم عکسش را بگویند از این‌ها هم که نباید انتظار داشت. بخشی هم خشکه مذهبی‌های تندرو و متحجرند که اصلن زن جماعت برایشان یعنی به حرام افتادن و تحریک جنسی، این‌ها هم که اصلن نمی‌شود رویشان حساب کرد. خوب باشد من از هیچ یک از این افراد توقعی نداشته و ندارم. اما به من بگویید انسان در دانشکده از استاد ( حیف است عنوان استادی برای این افراد ) خودش هم نمی‌تواند متوقع باشد؟؟ ببینید من انتظار ندارم استادم فمینیست باشد یا بیاید در مورد رزا لوکزامبورگ و ویرجینیا وولف و سیمون دوبووار برایم حرف بزند اما انتظار دارم این آقای دکتر!!!! مملکت که از قضا سهمیه‌ای هم نیست و در مقوله‌ی خودش هم بسیار تواناست آن‌قدر شعور داشته باشد که از این اراجیف (دو خط بالا) سر کلاس نگوید. به نظر شما این اندازه توقع هم نا‌به‌جاست؟

اولین بار نبود، آخرین بار هم نیست اما نا‌امیدی سخت است، تنها بودن، بودن در جمعی که تو را نمی‌فهمند و به باورهایت می‌خندند. شاید حرف‌های دکتر (بهتر است نگویم استاد) تنها جرقه‌ای بود بر خرمنی از رنجیدگی‌ و دل‌تنگی. بازگشتن به میان خاله‌زنک‌ ( هم شامل مردان می‌شود و هم‌ زنان ) هایی که کاری جز پاییدن این و آن حرف درآوردن برای دیگران ندارند سخت است. هر روز از صبح تا بعد از ظهر نشستن در کنار کسانی که تنها دغدغه‌شان عوض کردن مدل ماشین و بستن سیستم صوتی خفن‌تر!!! و رنگ مو و رنگ لنز و سایز باسن و سینه و دور کمر و مدل ریش و مدل گوشی موبایل است عذاب آور است.‌... به این‌ها که نباید امید داشت، اساتید هم که یکی پس از دیگری ماهیتشان را نشان می‌دهند. مادر و پدر و اطرافیان هم مرز‌های روشنفکریشان مشخص است و در مورد یکسری مسائل حتی فکر بحث و تبادل نظر با ایشان احمقانه است. دوستان نزدیک فمینیست و غیر فمینیست هم که این روز‌ها آن‌قدر سرشان در لاک خودشان است که جواب سلامت را هم نمی‌دهند. اینترنت و وبلاگ هم که شده معامله، بیا سر بزن و نظر بده تا بیاییم چشم بسته و نخوانده نظر بدهیم!! نمی‌دانم چرا دیگر کسی مثل قدیم پیدا نمی‌شود نصیحتم کند!! شاید هم من از کسی نظر نمی‌خواهم. هوس یک هم‌فکری و بحث طولانی کرده‌ام این روزها. (هوس است دیگر!!!). شاید دلیلش این باشد که مدتی‌ست در حال فکر کردن روی مسئله‌ای هستم و به نتیجه نمی‌رسم. انگار دو تکه شده‌ام. انگار یکی در وجودم بگوید شب است و دیگری بگوید روز. در این میان هیچ‌کسی را هم سراغ ندارم که بتواند راهنماییم کند. آن‌قدر از این فکر کردن‌های بی‌نتیجه عصبی شدم که دیروز رفتم گیر‌دادم!!! به (گ) بیچاره که آی‌‌ی‌ی‌ی‌ی من احتیاج به هم‌فکری دارم تو چه خواهری هستی چرا به من کمک نمی‌کنی؟؟؟ بیچاره هاج و واج مانده بود. بعدش هم گفت که " تو خودت از من خیلی بهتر می‌دونی که باید چکار کنی" و باز آه و فغان من بلند شد که" پس‌س‌س‌س من دردم رو به کی بگم؟؟" و باز ایشان فرمودند که:" تو همیشه خودت تصمیم گیرنده بودی من چی بگم؟ " من که دیگر نمی‌دانستم چطور باید حالیش کنم که نیاز به نظر و کمک و هم‌فکری دارم زدم به سیم آخر و گفتم:" تو همه رو نصیحت می‌کنی به حرف همه گوش می‌دی به من که می‌رسه هیچ نظری نداری؟؟ اصلن فکر کن منم یکی از همون‌هام نصیحتم کن!!!!!" فرمودند: " حرف‌هایی که من به دوستام می‌زنم رو تو خودت خوب می‌دونی. لازم نیست برات تکرارشون کنم. " و من باز اصرار کردم که باید نصیحتم کنی تا راضی شد و شروع کرد به نصیحت که:" من تو رو خوب می‌شناسم، می‌دونم اگر فلان بشه تو فلان کار رو می‌کنی، تو اخلاقت این‌جوریه، من می‌دونم تو...." خلاصه این‌که خیلی چسبییییییییییید.

*******************

پ.ن: می‌گم آدم باید خیلی غرورش رو زیر پا بگذاره که بره به خواهر کوچیکه گیر بده نصیحتم کن‌ها‌‌ا‌ا‌ا‌ا‌ا‌ا.

 

پ.ن۲: در مورد قسمتی که راجع به اینترنت و وبلاگ نوشتم، لطفن دوستان عزیزی که همیشه از نظراتشان استفاده می‌کنم و می‌دانم که اهل این حرف‌ها نیستند به دل نگیرند.

   

پ.ن۳: اصلن نفهمیدم این پست از کجا شروع و به کجا ختم شد!!!

*******************

لینک:

 

فقط مغزهاي مخصوصي قدرت درك و تجزيه تحليل اطلاعات را دارند

 

فالاچی خوانی در تهران

 

عکسي از افغانستان / بدون شرح و پر از حرف و درد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 22:20  توسط بچه پررو  | 

" زنان و بحران‌های کهنسالی "

(از سوي ديگر زنان وقتي به ميان سالي يا پيري مي رسند، احتمال بسيار وجود دارد كه شاهد مصيبت يا فقدان دردناك نزديكان خود از جمله همسر باشند. مرگ شريك زندگي براي زن، به معناي از دست رفتن موقعيت اقتصادي و در پي آن شان اجتماعي است.) 

لینک بالا را که خواندم نا‌خودآگاه یاد آن شب افتادم. همان شبی که گرفته بودی و از خاطراتت برایم گفتی. همان شب که من خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم تا به تو بقبولانم که چقدر بی‌گناه بوده‌ای، می‌خواستم این حس گناه را از وجودت پاک کنم....در آغوشت گرفتم، بوسیدمت، در چشمان سبز و بارانیت نگاه کردم و گفتم:( شما فوق‌العاده‌ بودید، هر کاری کردید در اون شرایط زمانی درست بوده، باور کنید که کاملن طبیعی رفتار کردید.) مستاصل بودم نمی‌دانستم آن چه را که در دل دارم چگونه بگویم. چگونه پلی، باید می‌زدم میان دل خودم و دل تو؟ میان دانسته‌ها و باورهایم و اعتقادات مذهبی تو ؟ چه باید می‌گفتم به کسی که با هفتاد و اندی سن در این نظام مرد‌سالار بزرگ شده و به آن خو‌گرفته بود؟ نمی‌خواستم بعد از این همه سال آشفته شوی، نا‌امید شوی....نمی‌خواستم چشمانی که عاشقانه دوستشان می‌دارم با آن نگاه مهربان‌تر از مادر اشک‌آلود شود. یک لحظه نمی‌دانم چه شد که سر‌ بلند کردی گفتی:( مادر، زن بعد از شوهرش بی‌عزت می‌شه.) ....داشتم دیوانه می‌شدم....با حالتی عصبی گفتم:( کی می‌گه؟ مگر غیر از این که تمام این زندگی و خانواده، چه وقتی که حاجی زنده بود و چه بعد از مرگش روی انگشت شما چرخیده؟ فکر می‌کنی اگر درایت و کاردانی شما نبود این زندگی به این‌جا می‌رسید؟......) همه‌ی حرف‌ها خاطرم نیست تنها یادم مانده که در سکوت گوش دادی و آخرش لبخند زدی و گفتی:( درست می‌گی همه‌ی اون کارا رو من کردم اما وقتی شوهر باشه فرق می‌کنه. زن بعد از شوهرش باید زیر منت این و اون باشه. منم آدم مغروری هستم برام سخته برای هر کاری بچه‌ها رو توی زحمت بندازم....).

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 20:9  توسط بچه پررو  | 

به کودکی که ای کاش هرگز زاده نمی‌شد.

 

گناه تو چیست؟

تو با آن چشمان نیم‌باز، دهان بی‌دفاع و گریه‌های بدون اشک

 

کیستی؟

پس‌مانده عشقی نا‌فرجام؟

کابوسی پس از تجاوز؟

ممکن است گره‌ای باشی بر رشته‌ی پوسیده‌ای که ما را به هم پیوند داده است.

موجودی سرگردان

مسافری از تاریکی به تاریکی

 

شاید برای پیوند دوباره‌ی خویش با حیات دنبال بهانه می‌گشتیم

و تو را ارزان‌ترین بهانه‌ها یافتیم

 

افسوس تو آن پیوند گم‌گشته نبودی

ما تنها سیه‌روزی چون خود تکثیر کردیم

کودکی بی‌چشم انتظار...

۸۳/۹/۲۲

**********************

مطلب قدیمی‌ست یادم میاید روزی که "پیمان" یک ماهه بر اثر شدت جراحات در بیمارستان فوت کرد نوشتمش. دیشب بعد از دیدن فیلم "سرزمین خورشید" دوباره به یادش افتادم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 22:53  توسط بچه پررو  | 

ستون نمک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 14:31  توسط بچه پررو  |