صد بارِ و هزار بارِ خوانده ام این خطوط را و هنوز هم این بغض رهایم نمی کند:
..._این جا مزار لاله و سرو است!؟
_نه
این جا نهال آرزو و عشق کاشته ام من.
از نردبان خشم فرارفته
بر آسمان درد
یک افق خون
نگاشته ام من.
آهسته پا بنه
بر کشتزار من
گل های خسته خفته
بیدار می شوند
در خون طپیدگان
از گریه تو، دخترک من
بیمار می شوند....
...ای دور مانده چه تنهایی
وقتی تمام عاطفه هایت را
یک جا بیک نفس نابود می کنند
تا می روی خبر بگیری از گلِ یک شمع
می بینی که ای دل غافل
آن شمع های پَر گرفته همه دود می کنند.
کشتند.
کشتند تا که عشق بی یار و یادگار بماند در انتظار.
....کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.
کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند.
کشتند تا امید بمیرد در این دیار.
کشتند تا که آزادی،
یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد.
کشتند تا سرود بگرید به زار زار.
آری برای این همه کشتند.
کشتند بی شمار...
....._ بنگر چه طرفه می گذرد کار:
بر خاک " خاوران"،
با آن که گزمه از پی هم پاس می دهد
دستان ناشناسی هر شب
بر گورهای تازه، گل سرخ می نهد
و داغدیدگان
_ ناسازگار مردم پیشین _
در بزم غم، کنون
یارند و غمگسار و هم آوا
به معجزه ی خون.
....ما رنج می بریم
ما درد می کشیم،
دشمن ببیند، آری
ما گریه می کنیم.
قلب شکاف خورده ی خود را
چونان
بذری از خشمدانه ی آتش
بر خاک شخم خورده ز غم، هدیه می کنیم....
بخش هایی از سروده ی بلند (هدیه برای خاک) / سیاوش کسرایی
11 شهریور است. باز از صبح شنیده ها و خوانده هایم را مرور می کنم.برای بار هزارم از مامان می خواهم برایم از پدر (ب) بگوید، از همسر (ش) و.....از پدر (ب) می گوید از (ب) که دو سال و نیمه بوده و اکنون هیچ تصویری از پدرش در ذهن ندارد. از همسر(ش) می گوید از این که دستگیری او و پدر (ب) هم زمان بوده، از 4 ماه بی خبری می گوید.(از اواسط مرداد تا آذر ماه). به خانواده ها اجازه ملاقات نمی دادند و بعد در یکی از روزهای آذر ماه به جای اجازه ی ملاقات وسائل همسرانشان را تحویل می دهند و بعد از 4 ماه که از مرگ همسرانشان گذشته مطلع می شوند که چه اتفاقی افتاده. از مقاومتشان در زندان می گوید، از سکوتشان و وقت کشی تا دوستانشان مجالی برای فرار داشته باشند. تصویر (ب) در ذهنم نقش می بندد. چرا هیچ وقت راجع به پدرش با او صحبت نکرده ام؟ او اکنون در کشوری که هرگز روی نا آرامی و نقض حقوق بشر به خود ندیده چگونه می تواند دغدغه ها و آرمان های پدرش را به درستی درک کند؟ از مادرش شنیدم که(ب) فکر می کند پدرش بیهوده خود را به کشتن داده و اصلن این جور مبارزه را غیر منطقی می داند....
از میان آن تصاویر و خاطرات پرتاب می شوم به امروز، امروزمان چقدر با دیروز متفاوت است؟؟ به یادم می آید یکی از همین روزها بود، به دنبال خبر بد حال شدن گنجی گوشه ای نشسته بودم و اشک در چشمانم حلقه زده بود. مهمان بودیم و نمی خواستم جلوی جمع گریه کنم. خودم را با روزنامه سرگرم کرده بودم، (س) مشغول شوخی و اذیت کردن من بود و متوجه تغییر حالم نشده بود، فکر می کنم مامان اشاره نامحسوسی به او کرد که کاری به کارم نداشته باشد یک دفعه (س) که فهمید قضیه چیست شروع کرد که: گریه چرا؟ زندانیان الان که زندانی نیستند تو باید سالهای 68،67 می بودی و می دیدی من و امثال من چه کشیده ایم. تمام دوستانمان را جلوی چشممان کشتند، آن هایی هم که کشته نشدند در به در این کشور و آن کشورند....این چیزها که ناراحتی ندارد اعتصاب غذا کرده که کرده، این همه جوان اعدام شدند، شکنجه دیدند این که چیزی نیست !!!
مشابه (س) قبلن هم دیده ام. حس می کنم این جور افراد در آن سال ها متوقف شده و تنها کوله باری از تنفر را این همه سال بر دوش کشیده اند. می خواهند هر زندانی سیاسی را با آن ها مقایسه کنند هر شکنجه ای را با شکنجه های آن ها می سنجند و نتیجه می گیرند که اتفاقات امروز بچگانه و بی اهمیتند. آن روز در حالی که داشتم از عصبانیت منفجر می شدم همین حرف ها را به (س) زدم. گفتم: مبارزاتتان درست، درد از دست دادن عزیزترین ها و زخم هایی که هرگز مرهم گذاشته نشدند همه این ها را قبول دارم اما وجود تمام این ها توجیه خوبی برای بی تفاوتی های امروز نیست. من نمی توانم به خاطر آن شکنجه ها و اعدام های هولناک چشمانم را بر اتفاقات امروز ببندم. نمی توانم در زمان متوقف باشم.
نام عزيزان ما را از صفحات تاريخ حذف نكنيد! (تریبون فمینیستی)