تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

انگار تنهای تنهای تنها باشی…

 

انگار همه‌جا سکوت باشد، سکوت مرگ…تاریک باشد، سیاهی محض…انگار درون این سیاهی‌ها پر از تیغ و میخ و سیخ باشد، پر از دیوار….انگار محکومت کنند….برهنه…بی‌نور…تاابد. انگار صدها ترانه بدانی و دهانت را ببندند تا سکوتشان همیشه سکوت بماند….انگار ذهنت هم با سکوت یگانه شود…انگار حل شوی، ناپیدا در تاریکی‌ها بی‌ترانه.

انگار دعوتت کنند به مهمانی و دم در ورودی صاحبخانه چاقو بگذارد زیر گلویت….انگار به یک نخ آویزان باشی و کسی با خونسردی آن را ببرد و با سقوطت تفریح کند…

انگار عده‌ای ژولیده موی و گریان را ببینی که مرگت را به عزا نشسته‌اند….انگار خودت برای خودت ختم و شب هفت و چله بگیری و بنشینی یک دل سیر گریه کنی و آواز سوزناک بخوانی…اما تو نمرده‌ای!!!

انگار بخواهی منفجر شوی از غصه….بخواهی فریاد بزنی، ضجه بزنی اما دائم در گوشت بگویند:"سکوت را رعایت کن". "سکوت را رعایت کن"….

انگار همه‌ی این حس‌های مزخرف را با هم داشته باشی….انگار هیچ چیز برای چنگ انداختن نباشد…هیچ…

انگار تنهای تنهای تنها باشی…

*********************

لینک:

گزارش ميهمانی احمدی نژاد در نيويورک(حسین درخشان، نیما بهنود)

 

دنیای مجازی در تسخیر شیطان است!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 2:27  توسط بچه پررو 

 

چندی پیش که مشغول مرتب کردن کتابخانه‌ بودم متوجه شدم در مجموعه کتب " احمد محمود" کتابی به نام "آدم زنده" هست که ندارمش. نام این کتاب در زمره‌ی آثار خود نویسنده بود اما وقت خرید متوجه شدم که نویسنده‌اش شخصی است به نام:(ممدوح‌بن‌عاطل‌ابو‌نزال) و "احمد محمود" مترجم است. آقایی که در کتاب‌فروشی افراد را راهنمایی می‌کند گفت که نویسنده‌ی کتاب خود "احمد محمود" است ولی به دلایلی با نام مستعار این نویسنده عرب و  به عنوان مترجم کتاب به زیر چاپ رفته....اما از طرفی اول کتاب مقدمه‌‌ی نسبتن کاملی راجع به نویسنده هست که آدم را به شک می‌اندازد حرف آقای راهنما!! درست نباشد. از این حرف‌ها گذشته کتاب جالبیست و یک جور‌هایی آدم را به یاد مسائل پشت پرده امروز خودمان و تقدس‌های دروغین و بت ساختن‌ از این و آن می‌اندازد و جالب این‌جاست که همه‌ی این قدسی‌ها یکی پس از دیگری تو زرد از آب در می‌آیند و عاشقان ساده‌لوح و سینه چاکشان را ناامید می‌سازند.

 

اگر شما اطلاع دیگری راجع به نویسنده کتاب دارید خوشحال می‌شوم بدانم.

***************

"سانسور" وقیح است نه "زن"!  این لینک از وبلاگ فرناز است و در رابطه با این مطلب پتیشنی هست که در صورت تمایل می‌توانید امضا کنید.( متاسفانه برای من فیلتر شده و

  نمی‌توانم امضایش کنم.)

 

 cencoring.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 15:26  توسط بچه پررو  | 

سرطان

 

 این را که خواندم بی‌اختیار اشکم سرازیر شد. درست هفت ماه و بیست و شش روز از رفتنت می‌گذرد و من هنوز باور نکرده‌ام. هر بار که به خانه‌تان می‌آییم تو را می‌بینم که با لبخند در را باز می‌کنی، همه‌مان را در آغوش می‌گیری، می‌بوسی.....خدا می‌داند چقدر دلتنگ می‌شوم وقتی به جای تو دیگری در را به رویمان می‌گشاید.....وقتی صندلی تو دیگر آنجایی که همیشه بوده نیست و دیگر کسی نیست تا (ی) با شیرین زبانی خودش را برایش لوس کند و بگوید "عمه....عمه"... چطور همه‌ی دردها را در سکوت تحمل کردی؟؟ دردی که ما حتی از خواندنش عاجزیم؟ هنوز یادم هست وقتی گاه و بی‌گاه به خودت در آینه نگاه می‌کردی و چشمانت از اشک پر می‌شد...خدایا حالا می‌فهمم چرا وقتی از حمام می‌آمدی چشمانت سرخ بود...... چقدر خوب که در مراسم خاکسپاری شرکت نکردم. چقدر خوب است که به جای تصویر بی‌جان تو، چهره‌ی خندان و مهربان را در ذهن دارم.

..............................................

لینک:

اندام جنسیتان را بهتر بشناسید..

 تمكين، پذيرفتن رفتارهاى جاه طلبانه مردان است .

 

نماينده مجلس :دختران‌ جوان‌ با لباس‌ جلف‌ موجب‌ افكارپريشي‌ جوانان‌ مي‌شوند .!!!

..............................................

 

راستی نظرتون راجع به تغییراتی که در قالب دادیم چیه؟؟ خوب شده؟ من که خوشم اومده. البته یک کار دیگر که همانا راست و ریست کردن بلاگ رولینگ است مونده. اگر اون آقای گلی که قولش رو داده امشب بیاد اونم درست می شه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 16:13  توسط بچه پررو  | 

جای پای خاطرات

   

فکر می‌کنم با تاکسی بروم خانه یا اتوبوس؟ می‌خواهم تنها باشم، فکر کنم … نگاه کنم. با اتوبوس مدت طولانی‌تری در راه هستم و می‌توانم از پنجره‌های بزرگ آن در تاریکی به بیرون خیره شوم. اتوبوس حرکت می‌کند و از کنار آب رد می‌شود. نور صد‌ها چراغ رنگارنگ بر سطح تیره آب افتاده. میان ازدحام ماشین‌ها و هیاهوی بوق‌ها و همهمه‌ی آهنگ‌های مبتذل چه آرامش غم‌انگیزی دارند این آب‌های تیره، انگار که دعوتت می‌کنند به فرو رفتن…یکی شدن….انگار وعده‌ی آرامش می‌دهند….نوید خواب بی‌کابوس. اتوبوس دور می‌زند و منظره‌ی آب را از چشمان من می‌گیرد. کسی در ذهنم می‌گوید: اگر این بار آخر باشد؟؟؟ و اشک در چشمانم حلقه می‌زند. حس چنگ انداختن به هر چه هست و نیست جان می‌گیرد، بزرگ می‌شود و آرزوی محال می‌گردد. دیگر مدت‌هاست که در بند ریمل و خط چشم و پچ‌پچ مشکوک بغل دستی‌ها و نگاه‌های پرسش‌گر این و آن نیستم، هوا که بارانی باشد مقاومت مسخره است. به خودم که می‌آیم اتوبوس در ایستگاهی توقف کرده است. به یادم می‌آید کلاس‌های معارف و تاریخ اسلام که خارج از محوطه دانشگاه بود. ساعت دو بعد از ظهر توی گرما سر همین ایستگاه منتظر ماشین، به یادم می‌آید همین‌جا بود که با (ف) قرار می‌گذاشتم و مثل همیشه ربع ساعت از کلاس گذشته بود که می‌رسیدیم. خودم را می‌بینم، با (آ) و (ف) از کلاس معارف بر‌می‌گردیم، (آ) برای چند روزی می‌خواهد برود شهرشان و من چقدر از این موضوع ناراحتم. نگاه می‌کنم، نمی‌دانم اتوبوس کِی ایستگاه را ترک کرده، از جلوی بستنی فروشی که عاشقش هستم رد می‌شود، خودمان را می‌بینم وسط زمستان هر روز یکراست از دانشگاه می‌رفتیم بستنی بخوریم، می‌لرزیدیم و می‌خوردیم، با صدای بلند می‌خندیدیم و به (ش) اصرار می‌کردیم که در این تاریکی و سرما از قید خوردن پیتزا بگذرد!!! اتوبوس حرکت می‌کند به در و دیوار، فروشگاه‌ها، ماشین‌ها نگاه می‌کنم، نمی‌دانم همه‌ی این رنگ‌ها، صداها و….در خاطرم می‌ماند؟؟ از روبه‌روی مهدکودک سابق (ی) رد می‌شویم. صبح‌ها من و بابا و (ی) با هم می‌رفتیم و من و(ی) همیشه بر سر انتخاب نوع موسیقی در ماشین بحث‌مان می‌شد. بعد هم بابا جلوی مهد نگه می‌داشت تا من (ی) را ببرم و تحویل بدهم از جلوی در تا وقتی که به در اصلی مهد برسیم صد بار می‌گفتم ( خواهر جونم سلام یادت نره‌ ) آخرش هم یادش می‌رفت و بدون سلام می‌رفت تو. یادم می‌آید روزهایی که مامان زنگ می‌زد و می‌گفت کار دارد و من باید (ی) را از مهد بردارم. با عجله هم که خودم را می‌رساندم باز هم نیم ساعت دیر می‌شد هر چه به (ی) اصرار می‌کردم بگذار با تاکسی تا خانه برویم قبول نمی‌کرد و پایش را در یک کفش می‌کرد که پیاده برویم. در راه همه‌ی درخت‌ها و ساختمان‌ها و مغازه‌ها را یکی یکی نشانم می‌داد و خود را موظف می‌دانست که توضیحی هم راجع به همه بدهد که فلان خانه سگ دارند یا فلان درخت گل داده و تو هنوز ندیدی!!.....چند بار دیگر این‌ها را خواهم دید؟؟ ممکن است فراموش کنم؟؟ چند بار دیگر با (گ) با پارک روبه‌روی خانه را دور می‌زنیم و پیاده تا آرایشگاه می‌رویم؟؟……باید پیاده شوم………چند بار دیگر مسیر ایستگاه تا خانه را پیاده خواهم آمد و صدا‌هایی از پشت سر خواهم شنید که متلک می‌اندازند و قیمت‌های پیشنهادیشان را با وقاحت در گوشم زمزمه می‌کنند؟؟؟ چند بار؟؟؟؟                                                                           

...........................................

پ.ن:ادامه مطلبی که قولش را داده بودم بماند برای

بعد . 

پ.ن۲: ممکن است چند روزی نباشم .

 

                                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 10:16  توسط بچه پررو 

آیا زن معمار جامعه‌ی مردسالار است؟؟

 

زن معمار جامعه‌ی مرد‌سالار/ شبنم عظیمی نژادان/ بخش‌هایی از گفتگو با نوشین احمدی خراسانی/ نشر اختران

 

سوال: من معتقد هستم صفات و خصلت‌های موسوم به زنانه و مردانه پوچ‌اند. شخصن اعتقادی به ارزش‌های دو بنی ندارم ولی می‌بینم که اگر مسایلی به‌ نام مسایل زنان و جوامعی به نام جوامع مردسالار به وجود می‌آید در واقع همه نمود عینی باور‌های خود زنان هستند و در واقع زنان سهم عمده‌ای در باز‌تولید و باروری آن‌چه بر آنان می‌رود دارند. در کلیه‌ی جوامع به طور اعم و در جوامع سنتی به طور اخص نقش اصلی تربیت نسل‌ها بر عهده‌ی مادران است. مادر است که به دختر خود این آموزش را می‌دهد که چون زن است باید موجودی مطیع و منفعل باشد و به فرزند ذکور خود می‌گوید که به دلیل آن که مرد است موجودی برتر و دارای حقوق بیشتر است. از طرف دیگر، نمود‌های عینی بسیاری در روابط انسانی مشاهده می‌شود که این نتیجه را عاید ما می‌کند که زنان نه تنها در میان خود نقش حمایت‌گر و مدافع ندارند بلکه بر ضد خویش و هم‌نوعانشان عمل می‌کنند. مثلن ما کمتر می‌شنویم که پدر‌شوهر و عروس با یکدیگر مشکل داشته باشند اما میان مادر‌شوهر و عروس از قدیم‌الایام همواره اختلاف و نزاع و رقابت‌های مخرب وجود داشته است. .... دیگر این که درست است که بسیاری از قوانین و عرف و سنت‌های اجتماع این اجازه را به مردان می‌دهد که چهار همسر اختیار کنند، اما مسئله این‌جا است که همسر دوم یا سوم و چهارم یک مرد، مسلمن یک زن است! زنی که در واقع دارد به هم‌نوع خود اجحاف می‌کند. سوال من این است که با توجه به مطالبی که ذکر کردم و همه نمونه‌های عینی و ملموس رایج در جامعه و فرهنگ ما هستند آیا به نظر شما، زنان، خود " معمار جامعه‌ی مرد‌سالار" نیستند؟

 

ـ این درست است که زنان در تثبیت وضعیت نا‌برابر خودشان نقش دارند و مسلمن خود زن‌ها هم حامل ارزش‌ها و تعاریف مرد‌سالارانه هستند، اما در واقع باید گفت که زنان در این میان بیش‌تر حکم وسیله و ابزار برای انتقال این نوع نگرش را دارند، هر چند وقتی به لحاظ جمعی نگاه کنیم می‌بینیم که زن‌ها از این نگرش نهایتن ضرر می‌کنند. در واقع زنان با این که ضرر می‌کنند اما این موقعیت را می‌پذیرند همان‌طور که خیلی از فقرا هم، خودشان باور دارند و می‌گویند ثروتمندان حق دارند که این همه ثروت داشته باشند و در عوض خودشان فقیر باشند. چون واضح است که اگر این را نمی‌پذیرفتند حتمن تغییراتی در جهان اتفاق می‌افتاد، چون همیشه ثروتمندان در اقلیت هستند و فقرا در اکثریت.

با همین توجیه است که خیلی از مرد‌ها و زن‌ها می‌گویند زنان خودشان مقصر هستند. اما در این میان باید ببینیم زنان چگونه حامل این ارزش‌های کهنه می‌شوند. وقتی طی صد‌ها سال، هزاران نهاد بزرگ و قدرتمند وجود داشته تا اندیشه و نظام اخلاقی تولید بکند تا این تفاوت‌ها بین زن و مرد را موجه جلوه دهد چطور ما به عنوان فرئ می‌توانیم مرعوب این اندیشه‌ها نشویم؟ یکی از کار‌هایی که نظلم مرد‌سالار می‌کند همین جدایی و تفرقه بین زنان است تا منافع خود را نشناسند.نقش‌هایی که به ما می‌دهند طبعن رفتار‌های بعد آن را هم ایجاب می‌کند. این که زنان علیه خودشان اقدام کنند بخشی از نقشی است که زنان از طرف جامعه‌ی مرد‌سالار بر عهده دارند. فرا‌رفتن از این نقش‌ها هم بسیار سخت است و نیاز به آگاهی دارد.

روان‌کاوی این که چطور زنان خودشان به عامل سرکوب زنان دیگر تبدیل می‌شوند خیلی پیچیده است. عوامل مختلفی در این رابطه وجود دارد. اگر دقت کنیم می‌بینیم در رابطه‌ی بین فرا‌دستان و فرو‌دستان همواره فرا‌دستان برای سرکوب فرو‌دستان از خود آن‌ها استفاده می‌کنند. مثلن همیشه در مواقعی که مردم فقیری که از بی‌آبی یا کمبود‌های دیگر به فغان می‌آیند و حرکتی می‌کنند، این سربازان هستند که بر روی مردمی که هم‌طبقه‌ی خودشان هستند شلیک می‌کنند. اما آیا این سربازان مفلوک، ابزار نیستند؟ البته من به هیچ وجه نمی‌خواهم مسئولیت فردی را نفی کنم، مسئولیت فردی جایگاه مهم و حساس خودش را دارد و حتمن باید در نظر گرفته شود، اما می‌خواهم کمی هم به مکانیزم این اتفاقات نگاه کنیم. در مورد زنان این مسئله پیچیده‌تر می‌شود چون در پروسه‌ی جامعه پذیری زنان نوعی از خود بیگانگی در میان آنان اتفاق می‌افتد که آنان را نسبت به منافع خودشان بیگانه می‌کند. وقتی از بچگی به آن‌ها آموزش داده می‌شود که ابزار جنسی مرد یا مامور بچه آوردن برای مرد هستند، این آموزش، عامل از خود بیگانگی در بین زنان می‌شود. در ثانی، همیشه یکی از مسائل مهم در عدم تغییر وضعیت موجود این بوده است که گروهی از مردم، منافع خود را نمی‌شناسند و با وجود این که در بسیاری از حرکت‌ها و اعتراضات منافعی دارند اما به آن پشت می‌کنند. ..... هرچقدر ساختار‌های استبدادی قوی‌تر باشد گروه‌های بزرگ‌تری از مردم دچار از خود‌بیگانگی می‌شوند و به جای آن که دنبال مشکلات بگردند توی سر یکدیگر می‌زنند و به جان هم می‌افتند. ....این که خود زنان علیه خودشان و به رغم منافع مشترکشان علیه یکدیگر اقدام می‌کنند اتفاق منحصر به فردی نیست که فقط در میان زنان وجود داشته باشد.

از سوی دیگر، زنان در واقع با وجود آن که به لحاظ کمی در اکثریت هستند اما در واقع اقلیت محسوب می‌شوند و حقوقشان مانند شهروندان اقلیت است(منظورم اقلیت به طور عام است.).... در جوامع استبدادی معمولن اکثریت یک جامعه در اقلیت هستند، وقتی که ما شهروندان درجه‌ی یک و دو داریم مهم نیست که شهروندان درجه‌ی دوم به لحاظ کمّی اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهند، بلکه این اکثریت به لحاظ حقوقی، به لحاظ امکانات و از لحاظ منزلت اجتماعی در اقلیت است. بگذریم از این که زنان در این صورت شهروندان درجه‌ی سوم محسوب می‌شوند.....بنابراین به نظر من زنان معمار جامعه‌ی مردسالار نیستند. ممکن است کارگران بی‌مزد یا مزدور آن باشند اما معمارش نیستند. کارگرانی که ارزش‌های مردسالاری را بازتولید می‌کنند، اما از تولیداتشان دیگران بهره می‌برند. به هر حال، برای تغییر روابط بین زنان نیز به شدت نیاز به آگاهی داریم و این آگاهی هم به سادگی کسب نمی‌شود. دست یابی به اطلاعات واقعی که به درد ارتقای آگاهی بخورد، با وجود ادعاهایی که در مورد کوچک شدن جهان و وجود جامعه‌ی اطلاعاتی همه‌گیر مدام مطرح می‌شود، متاسفانه هنوز مشکل است و جامعه‌ی اطلاعاتی نیز کاملن جنسیتی و طبقاتی عمل می‌کند..... تا خود زنان آگاه نشوند و اختلال در این سیستم مردسالاری ایجاد نکنند تحول عمیقی به وجود نمی‌آید. اما با وجود گفتن همه‌ی این‌ها باز هم معتقدم که مسئولیت فردی را هم نمی‌توان خیلی کم‌رنگ کرد. به هر حال ما زنان باید بدانیم که مسئولیت رفتار و انتخاب‌های خود را بر عهده داریم و مسئولیم که به دنبال کسب این آگاهی‌ها باشیم.

 

...................................................

این مطلب یه کوچولوی دیگه ادامه داره.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 0:9  توسط بچه پررو  | 

فمینیسم

 

زن معمار جامعه ی مرد سالار/ شبنم عظیمی نژادان/ بخش هایی از گفتگو با نوشین احمدی خراسانی/ نشر اختران

 

سوال: در فرهنگ خاصی که کشور ما دارد بسیاری از لغات و واژه ها، مفاهیم و ماهیت اصلی خود را از دست داده اند و با آن چه در کل جهان از آن واژگان مستفاد می شود فرق می کنند. مثلن واژه ی لیبرالیسم در تمام دنیا معنایی مثبت و ارزش مند دارد، حال آن که ما وقتی بخواهیم به کسی فحش سیاسی بدهیم می گوییم او لیبرال است. واژه ی فمینیسم هم دقیقن همین حالت را پیدا کرده است. به نظر شما ریشه ی این سوء تعابیر در چه چیزی می تواند باشد؟ و چرا کار به جایی می رسد که حتی روشنفکران ما جرئت نمی کنند بگویند ما فمینیست هستیم و حتی خود آن ها هم فکر می کنند این مفهوم باری ضد بشری و منفی دارد؟

 

_ در مورد واژه های دیگر من درست نمی دانم اما در مورد فمینیسم، این ها در واقع سوء تعبیر است. اگر چه به تعبیری این امر بیش تر هراس جامعه از فمینیسم است. اکثر آدم ها از تعاریف و اندیشه های جدیدی که مطرح می شوند اولین را که می شنوند باور می کنند. چون دنبال آن نمی روند یا احساس ضرورت نمی کنند که دنبال آن بروند و واقعیت را بفهمند، برای همین اولین تعریفی را که می شنوند قبول می کنند و البته این عادت بسیاری از مردم هم هست که نمی گویند نمی دانیم. بلکه همان تعریف را تکرار می کنند که نکند متهم به نادانی شوند. آن خانمی هم که می گوید " من فمینیست نیستم " در واقع نمی خواهد فقط عنوان کند که فمینیست نیست بلکه در حال تخطئه ی فمینیست ها هم هست و این جوری امتیازاتی را که از جامعه مردسالار می گیرد حفظ می کند. چون اگر از آن ها چیزی در باره ی مفهوم فمینیست بپرسید واقعن چیز زیادی در باره اش نمی دانند، یا حداکثر به همان تعریف عوامانه که در جامعه وجود دارد اکتفا می کنند. در واقع آن ها به خود حق می دهند که چیزی را که برای عده ای بسیار جدی است به همین راحتی تخطئه کنند، بدون آن که دقیقن اطلاع زیادی در باره ی آن داشته باشند......در باره ی فمینیسم و آن چه به زنان مربوط می شود، چون ما در اقلیت هستیم و قدرتی نداریم، مسلمن این مسائل مدام تکرار می شود، یعنی مدام مورد هتک و تهمت قرار می گیریم. به هر حال، برخی هم از روی تجربه ای که با یک فمینیست دارند یک نتیجه گیری کلی درباره ی فمینیسم می کنند. مثلن اگر خدای ناکرده با زنی که می گوید فمینیست است برخورد کرده باشند و از قضای روزگار آن خانم مثلن آدمی عصبی باشد، بعد نتیجه می گیرند که فمینیست ها عصبی هستند!! یا زنی را که می بینند که ادعای فمینیست بودن می کند ولی سیگار می کشد، لابد فکر می کنند که فمینیست ها سیگاری هستند. در واقع آن ها بر اساس رفتار برخی فمینیست ها در مورد فمینیسم به طور کلی قضاوت می کنند. آیا شنیده اید که بگویند مارکسیست ها زن شان را کتک می زنند چون یک مرد مارکسیست را دیده اند که زن اش را کتک می زند؟ در واقع هیچکس تفکر و جریان مارکسیستی را مسئول رفتارهای افراد مارکسیست نمی داند. در واقع فمینیست ها هم انسان هستند، ممکن است سیگار بکشند یا نکشند، عصبی باشند یا نباشند، غیر منطقی برخورد کنند یا نکنند. درست مثل هر زن ومرد غیر فمینیست دیگر....در واقع ما به این دلیل که زنان " مقدس" و " مهربان " و " خوب " اند برای بهبود شرایطشان مبارزه نمی کنیم بلکه برای این مبارزه می کنیم که زنان انسان هستند، انسانی که می تواند اشتباه کند، رفتارش خوب نباشد، حتی آدم بدی هم باشد، ولی مسئله این است که آن ها انسان هستند و باید مانند بقیه (حق و حقوقی) داشته باشند و به آن ها خشونت نشود. از طرف دیگر برای حقوق زنان تلاش می کنیم چون فکر می کنیم این به نفع کل جامعه است. در جامعه ی سلسله مراتبی، این رابطه ی کهنه و سمج(فرادست_ فرودست) بین زن و مرد است که بقیه نظام سلسله مراتبی را در کل جامعه باز تولید می کند. بنابراین در تحلیل نهایی، این مبارزه به کل جامعه (زن و مرد) و به فرایند دموکراسی کمک می کند.

در هر حال، ریشه ی این سوء تعبیرها از آن جا شروع می شود که فمینیست ها هنوز بلندگوهای کمی دارند برای ارائه ی نظراتشان؛ و از سوی دیگر فمینیسم بر خلاف اندیشه های دیگر، در خصوصی ترین روابط انسان ها یعنی روابط خانوادگی تاثیر می گذارد و پذیرش این مسئله برای هر کسی، آن قدر ها راحت نیست که مثلن به او بگویی حواست به روابط ناعادلانه ای که با خانواده ات داری، باشد؛ یا به او بگویی که: نمی توانی بیرون از خانه از آزادی و دموکراسی حرف بزنی ولی یک دیکتاتور خشن یا مهربان در خانه ات باشی. در واقع فمینیسم به حریم خصوصی انسان ها وارد می شود. فمینیسم از آن اندیشه هایی نیست که فرد بتواند از صبح تا شب برود در خیابان و در مورد اعتقاداتش صحبت یا مبارزه کند و بعد بیاید در خانه زندگی خصوصیش را به شکل ناعادلانه و سنتی ادامه دهد. .....

... جامعه می داند که این خواسته ی برابری طلبی حقوقی چیزی نیست که فقط در جامعه یک تحول محدود و بیرونی به وجود بیاورد، بلکه تغییر آن قوانین قرار است در روابط شخصیشان با نزدیکترین اعضای خانواده، تغییر به وجود بیاورد. وقتی صرفن مطرح می کنیم که روابط بین دولت و شهروندان باید تغییر کند و دموکراتیزه شود، قضیه ساده تر است چون در این رابطه دولت باید از امتیازات خودش تا حدودی چشم بپوشد. اما وقتی بگوییم دموکراسی را در زندگی خصوصی هم باید یاد بگیریم، چون بخش مهمی از مناسبات استبدادی در محیط خانواده باز تولید می شود، و از این طریق خشونت و استبداد در جامعه همچنان تداوم می یابد، معلوم است که دیگر اوضاع سخت می شود و مسئله به زندگی خصوصی و سروری آقایان برخورد می کند؛ این که عادت کرده اند یک زن در خانه کارهایشان را انجام دهد. در واقع می خواهم تاکید کنم که هرگاه روابط متقابل انسان ها مورد نقد باشد اوضاع فرق می کند و سخت تر می شود. برای همین هم جامعه مردسالار همواره از پذیرش آن طفره رفته و اتفاقن برای همین هم هست که روابط بین دولت و شهروندان تغییر نکرده است. چون احزاب سیاسی سنتی تا کنون توجهی به روابط و مناسبات بین انسان ها نداشته اند و تمام توجه شان را به مناسبات دولت و ساختار  قدرت سیاسی معطوف کرده اند و از آن جایی که به لایه های زیرین بی توجه مانده اند، در تحقق همین خواسته خود نیز موفق نبوده اند. به هر حال، مسلمن مردسالاران از این اوضاع خیلی خوششان نمی آید و دل خوشی از فمینیسم ندارند. اتفاقن زنان هم ممکن است از این که یکسری چیزها باید تغییر کند دچار دلهره شوند، چون به هر حال مسئولیت بیشتری باید بپذیرند. اساسن مستقل اندیشیدن و خلاف سنت های جامعه حرکت کردن سخت است. از طرف دیگر ممکن است به سرعت از خیلی چیزها محروم شوند و مورد خشونت هم قرار بگیرند. به هر حال، این راهی است که به ناچار گام به گام باید رفت. ما هم صبور هستیم. نسل های بعدی زنان و مردان کم کم عادت می کنند...خیلی کسان دیگر هم با فمینیسم مخالفند. فمینیسم ضد خشونت و ضد جنگ است و مسلمن خشونت گران و جنگ طلبان مخالف آن هستند. در دانشگاه ها هم فمینیسم نظریاتی را که صد سال است دانشگاهیان به آن عادت کرده اند مورد نقد قرار داده است....اندیشه ی فمینیستی، ساختار سلسله مراتبی جامعه را نفی می کند. فمینیسم برتری و اقتدار مردانه را تغییر می دهد؛ برتری و اقتداری که هم به ضرر زن است و هم مرد. چه کسی دوست دارد اقتدارش کم شود؟ به غیر از یک عده مردم دموکرات و عدالت خواه؟ پس می بینید که این ها چیزهای خوشآیندی نیستند. مردانی که عادت کرده اند همیشه یکسری معادلات در مورد اقتدارشان رعایت شود، طبیعی است که در برابر آن چه این معادلات را به هم می ریزد واکنش نشان دهند. زنانی که همه ی اقتدارشان را از مردشان می گیرند خوششان نمی آید که تنها منبع اقتدارشان ضربه بخورد. اما به هر حال این روند ضروری است و ما هم آن را صبورانه تحمل می کنیم تا به تدریج عادت کنند. اگر مردان هر چه زودتر این مسئله را درک کنند بهتر می توانیم این تحولات را پشت سر بگذاریم و ضایعات آن را هم کم کنیم. به هر حال، باید آرام آرام جامعه بپذیرد که این تحولات به نفع همه است، البته نه به نفع کسانی که در تثبیت وضعیت موجود منافع دارند بلکه به نفع اکثریت مردم. آن هایی را که منافعی در تثبیت وضعیت موجود دارند باید از طریق ارتقای آگاهی و اعتراض مداوم، به عقب نشینی واداشت. این کار اصلی فمینیست ها است.

......................................

 

 این مطلب هنوز ادامه دارد فعلن این بخشش را داشته باشید تا پست بعد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 1:3  توسط بچه پررو  | 

زنی که در راه زندگی خود می جنگد.

 

...جریان بادی از فراز شهر می گذرد

از دشت های آسیا

از بالای دار، زنی صفیر می کشد

زنی که در راه زندگی خود می جنگد.

 

بخشی از سروده ی (کنگره ی صلح)/ اثر (هانس ماگنوس انتسنز برگر)/ ترجمه ی علی عبدالهی

................................

پ.ن: مطلبی هست مربوط به پست قبل که به زودی این جا می گذارمش. راستش کمی طولانیست و وقت گیر و در ضمن چون جالب است حیفم می آید خلاصه اش کنم. سعی می کنم امروز یا فردا تمامش کنم.

 

پ.ن2: بعضی لینک ها خیلی جدید نیستند. بگذارید به حساب بی حوصلگی من برای لینک دادن.

 

آنچه لازم است درباره‌ی زندان‌ها بدانید

 

حجاب! مو يا نگاه(مرضيه مرتاضي لنگرودي)

 

کاندوم ضد تجاوز در آفريقا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 19:3  توسط بچه پررو 

ارزش ها و آموزش های خانواده موثرترند یا الگوهای غلط ارائه شده توسط جامعه و رسانه ی به اصطلاح ملی؟؟

 

ــ در اتوبوس نشسته ام. یک ردیف جلوتر از من پسری ۸ ـ۷ ساله با مادربزرگ و خاله اش نشسته اند.(از حرف های پسرک متوجه نسبت هایشان شدم.) به طور اتفاقی یکی از آشنایانشان را دیدند. آشنا بعد از احوالپرسی از پسرک پرسید:( مامان می خواد برات داداش بیاره یا آبجی؟)، پسر به محض شنیدن لغت" آبجی" اخم کرد و خیلی جدی گفت:( بچه ی مامان پسر ِ). آشنا با خنده از مادربزرگ سوال کرد که چرا پسر دوست ندارد خواهر داشته باشد؟ مادربزرگ: ( پویا_پسرک_ می گه دختر برای چیمونه؟ که یه عالمه خرجش کنیم بعدش هم شوهرش بدیم بره؟)!!

با تعجب به پسر نگاه کردم، با لبخند به مادربزرگ نگاه می کرد و از این که حرفش مورد تایید قرار گرفته بود احساس رضایت می کرد.

 

2_ بی حوصله بودم، بعد از چند روز گفتم بروم ببینم تلویزیون برنامه ی به درد بخور دارد یا نه. شبکه ی سه یک برنامه ی به اصطلاح طنز داشت( فکر می کنم اسم این برنامه ارثیه یا چیزی شبیه به این باشد.)، صحنه ای را نشان می داد که ساکنین ساختمان می خواستند تست بازیگری بدهند. نوبت به اعلام آمادگی یکی از زنان که رسید برادرش برگشت و خطاب به او گفت:( اِ، آبجی تو شوهرت خونه نیست که ازش اجازه بگیری، اگر بیاد من جوابش رو چی بدم؟) زن به پسر خردسالش اشاره کرد که:( مردم نیست، پسرم که هست از اون اجازه گرفتم.)!!!

 

3_ خواهر کوچکم نوار آموزش الفبا گذاشته( همان که فردوس حاجیان مجریش است.). می خواهد طرز نوشتن کلمه " سوزن" را آموزش بدهد. در حالیکه شعر می خواند و از بچه ها می خواهد نام وسیله را حدس بزنند می گوید:( همون که مامان ها باهاش کار می کنن.)!!

 

4_ تلویزیون روشن است و داریوش فرضیایی _ پورنگ_ با بچه ها صحبت می کند و یکسری سوالات کلیشه ای از همه ی بچه ها و پدر و مادرهایشان می پرسد. با پدر یکی از دختر بچه ها صحبت می کند و در آخر دعا می کند که:( ان شاء الله "...." جان در آینده همسر و مادر نمونه ای خواهد شد.)!!!

 

وحشت می کنم، خواهر کوچک من و میلیون ها مانند او چه می بینند؟ چه می آموزند از این برنامه های به اصطلاح کودکانه؟ از این مزخرفاتی که به اسم طنز پخش می شود؟ من چقدر می توانم برایش توضیح بدهم؟ مگر می شود روز و شب مراقب بود؟ مادر نمونه چیست؟؟ همسر نمونه کدام است آن هم در این سن و سال؟ به خود می گویم من که در روز روی هم رفته یک ساعت هم تلویزیون نمی بینم این همه نکات منفی و مضر در برنامه ها دیده ام آن وقت این بچه که روزی 4_3 ساعت تلویزیون تماشا می کند چه الگوهای غلطی برداشته؟؟ آیا باور کرده که سوزن تنها به کار مادران می آید؟ آیا باورش شده که باید نمونه بود و بی عیب و نقص برای سرویس دهی به همسر و فرزندان؟؟؟...... میان فرهنگ و ارزش های خانواده و الگو های ارائه شده توسط جامعه و به خصوص صدا و سیما کدامیک موثرتر می افتند؟؟

........................

پ.ن: در رابطه با عنوان مطلبم به این توجه کنید که امروز ِ اغلب بچه ها بیشتر ساعات مفید(مفید از لحاظ کشش ذهن برای یادگیری) خود را در مهد کودک ها یا مدارس و جلوی تلویزیون یا پای کامپیوتر می گذرانند و کمتر با پدر و مادر خود تماس دارند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 15:41  توسط بچه پررو  | 

 

صد بارِ و هزار بارِ خوانده ام این خطوط را و هنوز هم این بغض رهایم نمی کند:

..._این جا مزار لاله و سرو است!؟

_نه

این جا نهال آرزو و عشق کاشته ام من.

از نردبان خشم فرارفته

بر آسمان درد

یک افق خون

نگاشته ام من.

آهسته پا بنه

بر کشتزار من

گل های خسته خفته

بیدار می شوند

در خون طپیدگان

از گریه تو، دخترک من

بیمار می شوند....

 

  ...ای دور مانده چه تنهایی

وقتی تمام عاطفه هایت را

یک جا بیک نفس نابود می کنند

تا می روی خبر بگیری از  گلِ یک شمع

می بینی که ای دل غافل

آن شمع های پَر گرفته همه دود می کنند. 

 

کشتند.

کشتند تا که عشق بی یار و یادگار بماند در انتظار.

....کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد.

کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند.

کشتند تا امید بمیرد در این دیار.

کشتند تا که آزادی،

یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد.

کشتند تا سرود بگرید به زار زار.

آری برای این همه کشتند.

کشتند بی شمار...

....._ بنگر چه طرفه می گذرد کار:

بر خاک " خاوران"،

با آن که گزمه از پی هم پاس می دهد

دستان ناشناسی هر شب

بر گورهای تازه، گل سرخ می نهد

و داغدیدگان

_ ناسازگار مردم پیشین _

در بزم غم، کنون

یارند و غمگسار و هم آوا

به معجزه ی خون.

....ما رنج می بریم

ما درد می کشیم،

دشمن ببیند، آری

ما گریه می کنیم.

قلب شکاف خورده ی خود را

چونان

بذری از خشمدانه ی آتش

بر خاک شخم خورده ز غم، هدیه می کنیم....

 

بخش هایی از سروده ی بلند (هدیه برای خاک) / سیاوش کسرایی

 

11 شهریور است. باز از صبح شنیده ها و خوانده هایم را مرور می کنم.برای بار هزارم از مامان می خواهم برایم از پدر (ب) بگوید، از همسر (ش) و.....از پدر (ب) می گوید از (ب) که دو سال و نیمه بوده و اکنون هیچ تصویری از پدرش در ذهن ندارد. از همسر(ش) می گوید از این که دستگیری او و پدر (ب) هم زمان بوده، از 4 ماه بی خبری می گوید.(از اواسط مرداد تا آذر ماه). به خانواده ها اجازه ملاقات نمی دادند و بعد در یکی از روزهای آذر ماه به جای اجازه ی ملاقات وسائل همسرانشان را تحویل می دهند و بعد از 4 ماه که از مرگ همسرانشان گذشته مطلع می شوند که چه اتفاقی افتاده. از مقاومتشان در زندان می گوید، از سکوتشان و وقت کشی تا دوستانشان مجالی برای فرار داشته باشند. تصویر (ب) در ذهنم نقش می بندد. چرا هیچ وقت راجع به پدرش با او صحبت نکرده ام؟ او اکنون در کشوری که هرگز روی نا آرامی و نقض حقوق بشر به خود ندیده چگونه می تواند دغدغه ها و آرمان های پدرش را به درستی درک کند؟ از مادرش شنیدم که(ب) فکر می کند پدرش بیهوده خود را به کشتن داده و اصلن این جور مبارزه را غیر منطقی می داند....

از میان آن تصاویر و خاطرات پرتاب می شوم به امروز، امروزمان چقدر با دیروز متفاوت است؟؟ به یادم می آید یکی از همین روزها بود، به دنبال خبر بد حال شدن گنجی گوشه ای نشسته بودم و اشک در چشمانم حلقه زده بود. مهمان بودیم و نمی خواستم جلوی جمع گریه کنم. خودم را با روزنامه سرگرم کرده بودم، (س) مشغول شوخی و اذیت کردن من بود و متوجه تغییر حالم نشده بود، فکر می کنم مامان اشاره نامحسوسی به او کرد که کاری به کارم نداشته باشد یک دفعه (س) که فهمید قضیه چیست شروع کرد که: گریه چرا؟ زندانیان الان که زندانی نیستند تو باید سالهای 68،67 می بودی و می دیدی من و امثال من چه کشیده ایم. تمام دوستانمان را جلوی چشممان کشتند، آن هایی هم که کشته نشدند در به در این کشور و آن کشورند....این چیزها که ناراحتی ندارد اعتصاب غذا کرده که کرده، این همه جوان اعدام شدند، شکنجه دیدند این که چیزی نیست !!!

مشابه (س) قبلن هم دیده ام. حس می کنم این جور افراد در آن سال ها متوقف شده و تنها کوله باری از تنفر را این همه سال بر دوش کشیده اند. می خواهند هر زندانی سیاسی را با آن ها مقایسه کنند هر شکنجه ای را با شکنجه های آن ها می سنجند و نتیجه می گیرند که اتفاقات امروز بچگانه و بی اهمیتند. آن روز در حالی که داشتم از عصبانیت منفجر می شدم همین حرف ها را به (س) زدم. گفتم: مبارزاتتان درست، درد از دست دادن عزیزترین ها و زخم هایی که هرگز مرهم گذاشته نشدند همه این ها را قبول دارم اما وجود تمام این ها توجیه خوبی برای بی تفاوتی های امروز نیست. من نمی توانم به خاطر آن شکنجه ها و اعدام های هولناک چشمانم را بر اتفاقات امروز ببندم. نمی توانم در زمان متوقف باشم.

 نام عزيزان ما را از صفحات تاريخ حذف نكنيد! (تریبون فمینیستی)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 16:43  توسط بچه پررو  | 

سردرگمی

کمی با بلاگ رولینگ ور رفتم، یه چیزایی دستگیرم شد اما اون وسطاش برای وارد کردن کد توی قالب وبلاگ مشکل پیدا کردم و این که بعد از تمام این مراحل و پر کردن همه اون فرم ها دیگه باید چه کاری انجام بدم و این لینک ها چه جوری منتقل می شن به وبلاگ؟؟ بابا من که رشتم کامپیوتر نیست.....اگر نتونستم رو به راهش کنم همین جوری ساده و بی دردسر لینک ها رو وارد می کنم. فعلن تا اطلاع ثانوی امیدوارم.( بهم نخندین ها. ولی حسابی گیر کردم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 1:34  توسط بچه پررو  | 

در مسجد

 

یکی از مثل هایی که بابا زیاد به کار می برد این است که فلان چیز یا فلان کس مصداقش مصداق در مسجد است.( فکر می کنم یعنی زیادیست، اما نه می شود سوزاندش و نه می شود دورش انداخت.) بعضی افراد فامیل و دوستان خانوادگی نیز برای من همین نقش در مسجد را دارند با این تفاوت که علاوه بر زیادی بودن عذابم هم می دهند ولی به دلیل یکسری روابط دست و پا گیر خانوادگی نمی توانم به مدت خیلی طولانی از نظر ایشان غایب باشم و هر از گاهی باید حضورشان را در نزدیکی خود تحمل کنم. این مطلبی که در زیر می آید نتیجه ی ملاقات اجباری با یکی از این افراد است. این ملاقات مرا پرتاب کرد به ۹-۸ سال پیش:

یادم میآید یا شب خانه ی دختر دایی مامان مهمان بودیم، آن زمان ۱۳-۱۲ ساله بودم و پسر آن ها حدودن ۹ ساله. آخر شب که می خواستیم به خانه برگردیم پسرک اصرار کرد که من بمانم، مامان هم اجازه داد. مامان و بابا رفتند، من و همبازیم هم پس از کمی شیطنت از زور خستگی روی تخت او دراز کشیدیم و مشغول خواندن کتاب شدیم( نمی دانم من برای او می خواندم یا او برای من). کم کم داشت خوابمان می برد که پدر پسرک بالای سرمان ظاهر شد و با صدایی نسبتن بلند گفت:( بلن شین، درست نیست یه دختر و پسر کنار هم بخوابن.)

هنوز وقتی به یاد حال و روز آن شب خودم می افتم اشکم در میآید. نمی فهمیدم چرا درست نیست؟ چرا نباید کنار هم بخوابیم؟ نمی فهمیدم...تا آن روز نه مامان و نه بابا به من نگفته بودند خوابیدن کنار دوستانم کار زشتی است. در حالیکه از خجالت خیس عرق شده بودم و شدیدن احساس گناه می کردم از لبه تخت پایین آمدم و هر طور شده خود را به دستشویی رساندم. بغض گلویم را گرفته بود ولی به هیچ قیمتی نمی خواستم گریه کنم....فایده ای نداشت....بغضم ترکید و اشک ها آرام جاری شدند و من مجبور شدم آن قدر در دستشویی بمانم تا سرخی چشمها و بینی ام تا اندازه ای محو شود. بیرون که آمدم آرام و ساکت گوشه ای نشستم، اصرارهای پسرک برای از سر گرفتن بازی بی فایده بود. حس گناه کاری کلافه ام کرده بود اما پسرک انگار نه انگار، مثل این که پدرش خطاب به من آن حرف ها را زده بود و او کاملن بی گناه بود، مثل اینکه اصلن صدای بلند پدرش را نشنیده بود!!

هرگز نتوانستم حس وحشتناک گناه کاری و تصاویر آن شب را از ذهنم پاک کنم. هر بار که پدر پسرک را می بینم بی اختیار آن صدا در سرم می پیچد:(بلن شین، درست نیست یه دختر و پسر کنار هم بخوابن.!!) هر بار که به خانه مان می آیند یا مهمانمان می کنند سعی می کنم کاری بتراشم یا بهانه ای برای رد دعوت جور کنم تا او را نبینم اما گاهی نمی شود و باید حضورش را تحمل کنم. در تمام طول این تشریفات مسخره چشمان مامان و بابا را می بینم که نگرانند و از عکس العمل تند من در مقابل شوخی های توهین آمیز این مرد می ترسند. آن ها خوب می دانند که من به ارجیف خنک او هر و کر نمی خندم و هر لحظه ممکن است تک آقا چیده شود تا دیگر مسائل زنان را به باد مسخره نگیرد.

حالا که بعد از این همه سال قضیه ی آن شب را دوره می کنم برایم این سوال پیش میآید که چرا آن حرف را زد؟؟ این مرد مذهبی نیست و به کل با هر دین و مذهبی مخالف است پس نمی توانم حساسیت بی مورد آن شب را به حساب اعتقادات مذهبیش بگذارم. تنها می توانم بگویم این حرف از همان باورهای غلطی نشئت گرفته که در تمام خانواده ها به اسم عرف و سنت و فرهنگ جریان دارد و امروز این باورها در بسیاری افراد تحصیل کرده هم دیده می شوند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 2:10  توسط بچه پررو  | 

غر غر ،شکایت و کمی توضیحات

 

این مهندس ما دائمن در کار راه رفتن و قدم زدن بر روی اعصاب بنده است.هر بار که چشمم به جمال رایانه روشن می شود یا چیزی پاک شده، یا چیزی اضافه شده یا کامپیوتر ویروس گرفته یا آفیس مشکل دارد یا اینکه خانم تشخیص داده اند که باید فرمت کنند و هزار و یک حادثه ی غیر مترقبه ی دیگر. اما همه ی این حوادث در مقابل بلایی که به سر من و لینک های عزیزم می آورد هیچ است. می دانید، من چون از اول با گذاشتن لینک وبلاگ های دوستان در وبلاگم مشکل داشتم و از طرفی تعداد وبلاگ هایی که می خواندم نسبتن زیاد بود همه را در قسمت  Favorites سیو کردم تا هر روز برای پیدا کردن آدرس ها در به در نشوم و جلوی چشمم باشند، اما این خانم مهندس ما هر هفته به سرش می زند و یک بلایی سر رایانه می آورد و از آنجا که همه ی حوادث طبیعی و غیر طبیعی به نوعی باید بر سر من آوار شوند پس در نتیجه هفته ای یک بار لیست وبلاگ های مورد علاقه ی من از آن بالا پاک می شود و دوباره روز از نو و روزی از نو ...می گویید چرا همه لینک ها را در یک فولدر نمی ریزم و خیال خودم را راحت نمی کنم؟؟ عزیزان این کار را کردم اما تنبل هستم و نمی توانم روزی ۶۰ بار بیایم و این فولدر را باز کنم و یکی یکی دنبال لینک بگردم و در ضمن خانم مهندس دائمن غر می زند که تو جا زیاد اشغال می کنی و فیل های ورد و مطالب و عکس های سیو شده ی تو همه جا را اشغال کرده. می گویید آن ها را روی سی دی بزنم و با روی فلاپی سیو کنم؟؟؟ این کار را هم کرده ام اما مطالب باید به حجم مشخصی برسند بعد روی سی دی بزنم فرصت ندارم هر روز این کار را بکنم.....

خلاصه این که به همه ی آن دلایلی که بالا گفتم قضیه ی این لینک ها خصوصن بعد از این مسافرت اخیر حسابی کلافه ام کرده و تصمیم گرفتم همه را در وبلاگ بگذارم اما اول باید از همه ی دوستان اجازه بگیرم و این کار ممکن است چند روزی طول بکشد و بعد یک جا اقدام خواهم کرد.

.......................................

پ.ن: از حالا بگویم گذاشتن لینک شما به هیچ وجه به این معنی نیست که باید لینک مرا در وبلاگتان بگذارید و یا اعمالی از این قبیل. هر کس مختار است لینک های خود را به روش خویش ساماندهی کند و هیچ اجباری در کار نیست.من تنها به دلیل راحتی کار خود این روش را پیش گرفتم.

.......................................

پ.ن۲:کسی پیدا می شود که کمی راجع به بلاگ رولینگ به من توضیح بدهد؟؟ از این مهندس که چیزی به ما نمی ماسد!!!( اگر راجع به بلاگ رولینگ توضیحات طولانیست لطفن میل بزنید)

.....................................

پ.ن۳: می بینید حتی نمی دانم چه بلایی به سر این نرم افزار آمده که بتوانم نیم فاصله ها را رعایت کنم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 0:15  توسط بچه پررو  | 

" بسیار ساده است دیوانه خواندن کسی که از دردش بی خبریم."        (فیلیپ سوپو)

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 1:0  توسط بچه پررو 

عقب ماندگی یا سندرم عدم به کاربری لغات محبت آمیز!!!

 

می گوید تو از هر لحاظی رشد کرده باشی از لحاظ عاطفی حداقل دو سال عقبی!

 فکر می کنم: چرا؟ چون قربان صدقه نمی روم؟ چون دائم عزیزم و فدایت شوم و سیل عبارات کلیشه ای و پوسیده ی به اصطلاح عاشقانه را بر سرش نمی ریزم؟

 می گوید: بلد نیستی از عبارات محبت آمیز استفاده کنی، یاد نگرفتی، عادت نداری...

 فکر می کنم: مگر دروغ گفتن زحمتی دارد؟ مگر نمی توان رو در روی او با چشمان نیمه باز و لب های زرشکی!! عبارات عاشقانه را بالا آورد؟

 می گوید: وقتی انسان می تواند از زبان برای بیان احساساتش استفاده کند چرا نکند؟

 می گویم: مردم این واژه ها را جنده کرده اند. آن قدر هر کس و ناکسی برای توصیف هر حس مسخره و غیر مسخره ای از این کلمات استفاده کرده کثیف شده اند. دروغند. من از کلیشه متنفرم. از هر چیز که رنگ تکرار و یکنواختی داشته باشد.

 می گوید: یعنی فکر می کنی وقتی می گویم دوستت دارم دروغ می گویم؟

 می گویم: نه... و فکر می کنم: بله...شاید دوست داشتن برای او تنها یک وظیفه است...شاید می اندیشد که باید اینگونه باشد...شاید...بله وقتی می گویی فدای تو دروغ می گویی. شاید این تفکر خودخواهانه باشد اما تو هرگز حاضر نیستی خود و منافعت را فدای من کنی و تنها برای پیروی از نمی دانم کدام عادت مالوف این جملات را بر زبان می رانی و از همچون منی نیز انتظار داری اینگونه باشم.

 فکر می کنم: چرا دائم می خواهیم اطمینان حاصل کنیم که کسی دوستمان دارد؟چرا دوست داشتن و دوست داشته شدن مثل یک معامله شده ( یا شاید از اول بوده)؟ اگر دوستم داشته باشی دوستت دارم وگرنه خبری نیست! برای من فدایت شوم، قربان تو و....هیچ معنایی جز آمادگی برای مرگ در راه دیگری را ندارد، پس هرگز نمی توانم چنین عباراتی را در محاورات روزمره به کار ببرم و مثل نقل و نبات بین این و آن پخش کنم. همین طور در مورد تعارفاتی مثل در خدمتیم، چاکریم، نوکریم، برای دست بوسی خدمت می رسیم و ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 2:31  توسط بچه پررو  | 

دل دیوانه

برگشتم.

فعلن این ترانه را داشته باشید تا مطالب اصلی:

زحمت آهنگ زدن با دهان به عهده ی خودتان

با تو رفتم

بی تو باز آمدم

از سر کوی او

دل دیوانه...

پنهان کردم

در خاکستر غم

آن همه آرزو

دل دیوانه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 15:19  توسط بچه پررو