تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

درد دانستن و چشم نبستن

يک قدم تا فاجعه

گنجی بیهوش شد

اانا الحق

ین تاوان چیست؟ تاوان کدامین گناه است؟ گناه کتمان نکردن؟ گناه کبک نبودن؟ تاوان راستیست؟ تاوان چیست آخر؟؟

خون او تا ابد بر دست های کثیف این جماعت خواهد ماند....

نمیتوانم بنویسم، اشک هایم مزاحمند.................

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 2:55  توسط بچه پررو 

...

 

چند روزی به مسافرت می‌روم. فکر ‌کنم تاریخ مصرف سفر قبلی تمام شده ( به این زودی!؟؟) چون دوباره قاطی پاتی کرده‌ام. درست مثل همان روزها وحشت به جانم چنگ انداخته و از محیط‌های باز فرار می‌کنم. همیشه وقتی ذهنم به هم می‌ریزد فضاهای کوچک و محدود را ترجیح می‌دهم.

 یادم می‌آید آخرین باری که به استرس عجیب و بی دلیل دچار شده بودم هشت ــ نه ماه پیش بود، در آن روزها فضای اتاقم آنقدر برایم بزرگ و غیر قابل تحمل بود که به قول مامان مجبور شدم برای خودم یک لانه‌ی موش بسازم! لانه‌ی من مکعب مانندی بود به طول و عرض 73 سانتی متر و ارتفاع 70 و به شیوه‌ی معماری حلبی آباد بنا شده بود. دو دیوار لانه‌ام از کنار هم قرار گرفتن میز کامپیوتر و میز تحریر تشکیل شده بود (پایه‌ی میزها تشکیل دیوار داده بود.) دیوار دیگر همان دیوار اتاقم بود و باید فکری برای دیوار چهارم و سقف می‌کردم. من هم پس از کمی جستجو در وسائل دور ریختنی یک رو انداز کهنه و رنگ و رو رفته پیدا کردم که یک سرش را به میز کامپیوتر وصل کردم و سر دیگرش را به میز کارم. و همانا آن پرده درب لانه‌ام بود!!! و حالا سقف مانده بود، من هم در کمال سادگی دو سه برگ روزنامه آوردم و به جای سقف از دو سو به میزها چسباندم و کف هم یک تکه موکت و از آن‌جا که از درون لانه‌ام یک پریز برق رد می‌شد!! یک عدد چراغ مطالعه هم با خود به درون می‌بردم که از شدت تنگی جا نصفش روی پایم بود. باور کنید وقتی درون لانه بودم حالم خیلی بهتر بود. در همان محیط کوچک کتاب می‌خواندم، می‌نوشتم و حتی گاهی می‌خوردم! در حالی که در بیرون حتی نمی‌توانستم درست فکر کنم. بعد از این که بهتر شدم و توانستم ذهنم را جمع و جور کنم لانه‌ام را جمع کردم و حالا بی‌پناهم!!!

حدودن 20 روز نیستم، سعی می‌کنم آپ دیت کنم. دعا کنید بهتر شوم حداقل به اندازه‌ای که بتوانم درست فکر کنم و مطالب نیمه‌تمامم را کامل کنم.

.....................

 

پ.ن: این لینک جدید نیست فکر میکنم هفته ی پیش خواندمش اما فراموش کردم اینجا بگذارم. مطلب جالبیست، حتمن بخوانید: آیا "نه مادر"ها خطری برای جامعه محسوب می شوند؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 15:22  توسط بچه پررو 

درون یک زرورق

 

شاید از یک اختلاف نظر ساده شروع شد یا یک بحث دوستانه...مرد فریاد زد: با من مخالفت نکن همین کارها را می‌‌کنی که فشار خون می‌‌گیرم من یک کلام گفتم تمام شد. دیگر بحثی نباشد.

 

زن گفت: حرف تو اشتباه است وقتی تو اشتباه می کنی من نمی‌توانم سکوت کنم. قبول کن که اطلاعات من در این زمینه بسیار بیشتر از توست.

 

مرد گفت: تو می‌خواهی به من ثابت کنی که اشتباه می‌کنم......نه من هیچ وقت اشتباه نمی‌کنم!!

زن گفت: مگر می‌شود انسان اشتباه نکند؟

 

مرد صدایش را بلند‌تر می‌کند: اگر بخواهی این‌گونه رفتار کنی تمام امتیازاتی را که تا امروز داشته‌ای لغو می‌کنم!! من به آرامش نیاز دارم...آرامش. تو با این بحث‌ها آرامش مرا به هم می‌زنی.

 

زن می‌گوید: رعایت حال دیگران یک مسئله‌ی دو طرفه است. تو از من می‌خواهی که آرامشت را حفظ کنم اما هیچ تلاشی برای حفظ آرامش من نمی‌کنی.

 

مرد می‌گوید: خفه شو!

زن چیزی زیر لب زمزمه می‌کند و مرد با چشمان خونین تکرار می‌کند: خفه شو!

 

 مدتی به سکوت می‌گذرد....مرد با صدایی به بلندی چند لحظه پیش می‌گوید: خوش اخلاقی و مهربانی من دست توست!! اخلاق نحس و بد اخلاقی‌هایم هم دست تو!!!

 

" این جمله را که تکرار می‌کند به یاد مرد معتادی می‌افتم که زنش را به هر بهانه‌ای کتک می‌زد و می‌گفت اگر تو مرا عصبی نکنی این اتفاق برایت نمی‌افتد!!( نمی‌دانم در کدام فیلم بود.)....این جمله مرا به یاد همه خشونت‌های توجیح شده می‌اندازد. به یاد نمی‌دانم هر چه که بوی خشونت خانگی می‌دهد. بوی انسانیت انکار شده‌ی نیمی از انسان‌ها....نمی‌دانم چرا این یک جمله تا این اندازه حالم را دگرگون کرد. "

 

  "مرد روشنفکر است!!!! او دست روی زن بلند نمی‌کند! او تحصیلات عالیه دارد و قطار قطار لقب و عنوان‌های رنگارنگ و افتخارات، اما در خانه و برای زن تنها مرد است.(مرد ئه به معنای انسان بلکه به معنی پایین تنه.) عنوان‌ها و القاب دهان پر کن تنها برای بیرون از خانه است. آن‌جا و در آن خانه تنها باید مرد بود، حتی در برابر زنی که افتخاراتش کمتر از تو نیستند..."

 

(این دیالوگ حقیقیست.)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 17:33  توسط بچه پررو  | 

شاید یک نشانه بود و شاید هیچ...

 

" فرهنگ مردسالار به این معنا که همه چیز را مرد می داند و زن نمی داند. "

(زنان خود سوخته/ پروین بختیار نژاد)

شاید تنها یک اتفاق ساده بود و نباید به دنبال دلیلی برایش باشم...شاید...ولی چرا درست روزی که من (زنان خود سوخته) را خریدم و با خود به خانه آوردم، تو را دیدم که از شهرتان آمده بودی و غمگین و افسرده به نظر می رسیدی، وقتی حالت را پرسیدم از زن همسایه تان برایم گفتی، از این که ۶ فرزند دارد و از فریادهای فرزندانش که کمک می خواسته اند. گفتی من و (ح) به خانه شان دویدیم و پیکر عریان زن را دیدیم که خودش را آتش زده بود....گفتی آن شب و ۴ شب بعد از آن (ح) شیفت شب بوده و تو تنها با  تصویر پیکری سوخته و بی جان، با یاد زنی که شاید هر روز هنگام بازگشت از محل کارت او را می دیدی چه بر سرت آمده...گفتی انسان وقتی یک بریدگی ساده در دست یا پای کسی می بیند نمی تواند نگاه کند، دلش ریش می شود حالا ببین من چه کشیده ام؟... و من در ذهنم گفتم او چه کشیده؟... گفتی تو و (ح) او را به بیمارستان رسانده اید و وقتی شوهرش برای تشکر آمده خانه تان، به تو گفته برایش دعا کنید زنده بماند!! و تو گفته ای که اصلن همچنین دعایی نمی کنم...

شاید یک نشانه بود و شاید هیچ...

....................

پ.ن:از رنجهاي زنان سرزمينم ،(ژيلا بني يعقوب)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 16:37  توسط بچه پررو 

عنوان هایم لیاقت او را ندارند.

مرتضوی می خواهد گنجی عمل جراحی شود، ما می ترسيم – همسر گنجی

در بیمارستان میلاد چه می گذرد؟؟؟؟؟ می خوانم و اشک می ریزم. چه کاری از دستمان بر می آید؟ یعنی واقعن باید دست روی دست بگذاریم و بنشینیم تا او را بکشند و بعدش هم با یک عذر خواهی بگویند که بدنش تحمل عمل را نداشت؟؟ نشسته ام و فکر می کنم، مرتب خودم را جای او و خانواده اش می گذارم، نه، نه حتی یک ثانیه اش هم ممکن نیست. آن ها چگونه این سال ها را گذرانده اند؟

چه کاری از دستمان بر می آید؟ گنجی نباید بمیرد، به من نگویید که گنجی تا ابد زنده می ماند و فراموش نخواهد شد و..........من تنها می گویم گنجی نباید بمیرد.

فکرش رهایم نمی کند، دائم از خودم می پرسم اگر نیمه شب، در خواب یا بیهوشی چیزی به او تزریق کنند؟؟؟............اگر با این حال و روز عملش کنند؟؟؟...........اگر گنجی از گرفتن سرم امتناع کند؟؟...........اگر دکترها دکتر نباشند؟..............آشفته ام،آشفته....

اگر دکترها دکتر نباشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می ترسم.

تن تو روی آزادی بنا شده، آزادی بر تن تو روييده است، ( نامه ای برای اکبر گنجی) _از عباس معروفی

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 20:46  توسط بچه پررو