تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

ترانه‌ای در تاریکی هک شد!!!!!!!!!!!!!$$

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟و هک

من عشق را سرودی کردم/ پر طبل تر ز مرگ

به مناسبت سالمرگ احمد شاملو

....................

...من بی نوا بندگکی سر به راه  نبودم    

و راه ِ بهشت ِ مینوی ِ من

بز رو ِ طوع و خاکساری نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ئی

که نواله ی ناگزیر را

گردن کج نمی کند.

و خدایی

دیگرگونه

آفریدم.   ...

....................  

یادش جاودان                   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 2:40  توسط بچه پررو 

من زنی را می شناسم که...(2)

 

دختر بزرگ را دیدم، از آخرین باری که دیدمش خیلی لاغرتر شده...شوهر را هم دیدم و نمی دانم از چهره ام چه خواند که گفت:( لادن خانم مگر با ما قهری؟ ) و من تنها به یک لبخند زورکی اکتفا کردم و ناخن هایم را در کف دست فرو کردم تا چیزی نگویم که اوضاع دختر خراب تر شود. دختر؟؟ دختر ۶۰ ساله ای که بی اذن شوهر از خانه بیرون نمی رود!!

شبی دیگر به همراه دوستی که در ضمن نوه زن هم هست به ملاقاتش رفتم. وقتم کم بود و می خواستم خیلی چیزها را بپرسم اما نمی شد. باید به اراده زن جلو می رفتیم و می گذاشتم هر چه می خواهد بگوید. به بعضی مسائل که می رسید می گفت من سن و سالی دارم داماد و عروس و نوه دارم درست نیست راجع به این چیزها صحبت کنم.

از دختر کوچک گفت...او در ۲۸ سالگی ازدواج کرده و اگر اشتباه نکنم دیپلم داشته. ازدواج اجباری نبوده اما چندان فرقی هم نداشته. از قرار برادر بزرگ دختر تحصیل کرده بوده و در آن جامعه کوچک به شدت مردسالار هیچ کس حتی پدر هم روی حرف پسر بزرگ ِ به اصطلاح مهندس!!!! حرف نمی زده. و خواستگار دختر کوچک خواهر زاده ی همسر  ِ برادر!!! بوده و مهر تایید برادر را برخود داشته.

زن ( مادر دخترها ) می گوید:( دخترم وقتی با شوهرش برای خرید عروسی می رفت هر بار که برمی گشت گرفته و غمگین بود، به کسی حرفی نمی زد و  انگار از چیزی یا کسی می ترسید. می گوید اوائل بعد از عروسی با خانواده پسر زندگی می کردند اما بعد از چند هفته پسر بهانه آورد که برادرهایم مجرد هستند و دختر را به خانه ای دیگر که خیلی دور از ما بود برد. هر بار که به خانه مان می آمد بدنش کبود بود و رنگش طوری زرد بود که انگار چیزی نمی خورد طوری که ما چند بار مرغ و گوشت خریدیم و به خانه شان  بردیم. می گفت بعد از مدتی وقتی به خانه شان می رفتیم کسی در را باز نمی کرد و فقط صدای دخترم از فاصله دور می آمد که می پرسید کیه؟)

می گویم: چرا در را به رویتان باز نمی کرد؟

می گوید:( از شوهرش می ترسید. حق نداشت در مدتی که او سرکار است در را به روی کسی باز کند یا از خانه بیرون برود. شوهرش در را به رویش قفل می کرد و می رفت.)

می گوید:( یکشب به خانه ی دخترم رفته بودم، در فاصله ای که دامادم از اتاق بیرون رفت دختر گفت که می خواهم طلاق بگیرم. گفتم طلاق بگیر اما اگر طلاق گرفتی بجای یک شوهر ۵ شوهر پیدا می کنی ـــ منظور پدر و برادرهاست ــــ تحملش را داری؟؟ گفت آره همه شان را حاضرم تحمل کنم اما این یکی را نه.)

دختر کوچک بعد از ۱۰ ماه طلاق گرفت. فکر می کنم شوهر دچار پارانوئید بوده. دختر بعد از طلاق شروع به درس خواندن می کند و لیسانس می گیرد. امروز معلم یکی از مدارس است و زن فعال و بسیار شادیست.

دختر بزرگ افزون بر ۴۵ سال است که با شوهرش زندگی می کند. او بسیار ضعیف و حساس شده و دائما از معده دردهای عصبی شکایت دارد.

..................................

لینک روز:انعکاس جهانی اعدام دو نوجوان در مشهد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 14:50  توسط بچه پررو 

من زنی را می شناسم که...

 

بیش از ۷۵ سال سن دارد و بی سواد است. تمام زندگیش زحمت کشیده و جان کنده، در محیطی کاملن بسته و سنتی بزرگ شده در ۱۰ سالگی او را به عقد پسر خاله اش درآورده اند. ۷ بار زایمان کرده و ۶ فرزند دارد. شوهرش بازاری ناخن خشکی بوده که از دهان همسر و بچه ها می گرفته تا هرچه بیشتر ملک روی ملک بخرد و با یک دنیا منت به اسم زن و بچه ها بکند و مالیات ندهد. هر بار که به دیدنش می روم خواهش می کنم تا از آن روزها برایم بگوید، از ازدواج های سنتی و رسم و رسوماتی که با شنیدنشان تنم می لرزد و نمی دانم او چگونه تمام این ها را به چشم دیده و تاب آورده. اصرار می کند که بلند شود و میوه و چای بیاورد نمی گذارم، خودم همه را می آورم و کنار دستش می گذارم. می دانم این روزها درد زانو امانش را بریده و فیزیوتراپی و گرما درمانی و ...هم دیگر تاثیری ندارد. دوباره خواهش می کنم که برایم بگوید و از طرفی هم می ترسم با مرور گذشته ها هیجان زده شده و فشارش بالا برود. این بار از دخترانش می گوید از عذاب هایی که کشیده اند، از شوهرانشان و همه آن شکنجه ها و چشمانش پر از اشک می شود. از دختر بزرگش می گوید که اکنون ۶۰ سال دارد و بی سواد است. او را در ۱۷ سالگی شوهر داده اند. می گوید(می دانی، دختر و پسر تا سر سفره عقد همدیگر را ندیده بودند)!! می پرسم:( شوهرتان اجازه نداد؟) می گوید:( آن زمان رسم نبود اما شوهرم گفت داماد اگر دوست دارد دختر را ببیند بیاید خانه به دختر می گوییم برایش چای ببرد!) از زندگی دختر و داماد تعریف می کند می گوید آن زمان اگر دخترش مریض می شده داماد لباس های کثیفش را می فرستاده خانه دختر تا مادر زن بشوید و به نوعی خانواده دختر باید جور مریضی دخترشان را می کشیدند و تا زمانی که دخترشان مریض بوده باید برای داماد غذا می فرستاده اند. می پرسم همه این کار را می کردند؟ می گوید:(بله) از زخم زبان ها و شکنجه های خانواده داماد می گوید وقتی دختر باردار نمی شود. می پرسم:(مشکل از دخترتان بود؟) می گوید:(نه.........آزمایشات چیزی را نشان نداد، هر دویشان سالم بودند و دکترها گفته بودند اگر هر کدام با فرد دیگری ازدواج کنند ممکن است بچه دار شوند. اما برای خانواده داماد این چیزها مهم نبود.) می پرسم:(نمی توانستند از طریق بهزیستی اقدام کنند؟) می گوید نه آن ها ــ یعنی داماد و خانواده اش ــ معتقد بودند که چون دختر ما بچه دار نشده یکی از افراد فامیلمان ـــ مثلن خواهر عروس یا برادرش ــ باید بچه ای به اسم آن ها به دنیا بیاورد و تقدیمشان کند!!! و خوب از آن جایی که هیچ انسان عاقلی همچین کاری نمی کند، شوهر دائما دختر را تهدید به طلاق می کرده و دختر تحت فشارهای عصبی شدیدی بوده. می گوید:( چند روزی هر چه در خانه دخترم می رفتیم کسی در را باز نمی کرد ـــ حس می کنم این چند روز چندان دور نیستند و مربوط به همین سال های اخیرند. اما او نمی گوید که کی این اتفاق افتاده ـــ بعدها دخترم تعریف کرد که شوهرش زنی را به خانه آورده و تهدید کرده که با او ازدواج می کند.) فکر می کنم دختر، زن را می شناخته چون مادر از قول دخترش می گوید که زن شهرت خوبی نداشته و بدکاره بوده و در تمام مدتی که در را به روی کسی باز نمی کرده اند زن غریبه در خانه شان بوده. می گوید دخترش عادت ندارد با کسی درد و دل کند و همه این ها را توی خودش ریخته و از نظر روانی آسیب دیده، بعدها دختر برای مادرش تعریف کرده که شوهرش که ترسیده زنش از زور غصه دیوانه شود امر فرموده:( برو برای مادرت تعریف کن و خودت را خالی کن!! )

این مطلب ادامه دارد

................................

پ.ن: این زن در شهری کوچک و کاملن سنتی زندگی می کند . صحبت های او به لهجه محلی و اصطلاحات خاص خودشان است و اگر می بینید این متن زیاد روان نیست به دلیل این است که من مجبور بودم حرف های زن را در این جا ترجمه کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 16:35  توسط بچه پررو  | 

آمادگی

باید برای فاجعه آماده باشیم. بله، آماده. ولی دلم می خواهد بدانم یک نفر چگونه می تواند برای خوردن ضربه ی پتک بر سرش آماده شود.

دخمه/ ژوزه ساراماگو / صفحه۴۱

واقعا چگونه می توان از کسی انتظار داشت خود را برای نابودی هر آنچه دارد آماده کند؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت 15:59  توسط بچه پررو  | 

بازگشت

برگشتم.بعد از ۱۱ روز برگشتم.

از خودم، از افکارم از هر چیزی که به یادم می آورد گریختم. اتاقم، کتاب هایم، حتی شعرهایم را هم رها کردم و رفتم دور، دور، دور از هر آنچه که رنگی از ترس و وحشت داشت. آنجا هیچ رنگی رنگ دلهره و تپش نبود و هیچ کس جز من بر هیچ کاغذی خواب های آشفته اش را نمی نوشت. همه چیز آرام بود حتی زمان. و آدم ها رنگ صداقت بودند. اما من همرنگ هیچ رنگی نبودم یا اگر بودم نمی دانم آشفتگی چه رنگیست.

میان فرار و قرار تفاوتی نیست وقتی هر چه هست درون توست. تصوراتی که از زمزمه آن ها با آینه هم وحشت داری.

** با همه این ها حس می کنم کمی بهترم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت 15:53  توسط بچه پررو 

نگاه کن اما درست ببین!

 

مدت ها بود حرف هایی از قبیل تو بچه ای، نمی فهمی، بی ادبانه صحبت می کنی و یا ( احترام بزرگترت را نگه دار!!) نشنیده بودم. دفعاتی که مخاطب چنین حرف هایی قرار گرفته ام کم نبوده اما امروز که بعد از مدت ها این حرف به گوشم خورد به ذهنم رسید تا دلیل این رفتارها و برخوردها را از دیدگاه خودم روشن کنم:

نوع نگاه افراد به یکدیگر در قضاوتشان راجع به هم تاثیر زیادی می گذارد. برای مثال شما تا وقتی از کسی بدتان می آید و سابقه ذهنی منفی از او دارید نمی توانید به روشنی در مورد نظریات و اعمال او فکر و قضاوت صحیح کنید و این ذهن منفی شما خواه ناخواه  تاثیر خودش را می گذارد. حال اگر بخواهیم این نوع نگاه را در مسائل خانوادگی بررسی کنیم، می توانیم به روابط پدر و فرزندی و یا مادر و فرزندی نگاه کنیم: پدر و مادری که دائما به چشم یک بزرگتر و کسی که وظیفه امر ونهی دارد و یا در مقام و پله بالاتری است به فرزندشان می نگرند از دیدن او به عنوان یک انسان که استقلال فکری و عملی دارد ناتوان می مانند و این مسئله مشکلات زیادی در رابطه آن ها با فرزندانشان ایجاد خواهد کرد . در این شرایط والدین، خود را در چارچوب نقش های تعریف شده ی پدری و مادری محبوس کرده اند و از فرزندانشان هم انتظار دارند تا به این چارچوب ها پایبند باشند، چارچوبی که در آن باید احترام بزرگتر را نگه داشت و این نگه داشتن احترام چیزی نیست جز سکوت محض فرزندان و تایید مطلق حرف ها و اعمال والدین و اجرای دستورات آن ها! در این میان اگر فرزندی باورهایش، ارزش هایش و دغدغه هایش با مادر و پدر و خاله و عمو و....تفاوت داشت می شود ناخلف، می شود کفر ابلیس و بی ادب!!!

من به هیچ وجه مخالف احترام گذاشتن نیستم اما این مسئله باید دو طرفه باشد، به این معنا که هیچ کس هر چقدر برایم عزیز باشد و یا هر قدر که اختلاف سنی ما زیاد باشد حق ندارد به من توهین کند و در مقابل انتظار احترام داشته باشد. هیچ کس نباید از نقش خود برای تحت سلطه درآوردن من یا امثال من سوء استفاده کند حالا این شخص می خواهد پدر باشد، مادر باشد یا خواهر و برادر و معشوق. باید این معانی از پیش تعریف شده و تزریقی را از ذهنمان پاک کنیم، احترام و دوست داشتن افراد با سکوت محض و چشم بسته قبول کردن حرف ها و اعمال آن ها متفاوت است.

بارها و بارها در بعضی جمع ها افرادی را دیده ام که وقتی در بحث کم می آورند و از طرفی غرورشان هم اجازه نمی دهد که حرف تو را تایید کنند، شروع می کنند به تحقیر و تخریب شخصیت طرف مقابل و این که: تو بچه هستی و نمی فهمی و تجربه ما را نادیده می گیری و اصلن معلوم نیست این حرف ها را از کجا یاد گرفته ای؟!! و....این گونه افراد همیشه درگیر نوع نگاه خود هستند و نمی توانند طرف مقابلشان را به دور از پیوندهای سببی و نسبی و بدون قضاوت راجع به سن و جنس و سر و وضعش ببینند.  برای چنین افرادی اصلن فرقی نمی کند که فرزند ۱۰ ساله است یا ۳۰ ساله، او تنها و تنها بچه است!! و مخالفت از ناحیه ی این بچه یعنی بی ادبی! و جالب این جاست که بسیاری از این افراد شعارشان این است که : نگاه نکن که می گوید، نگاه کن چه می گوید.

...................................................

پیوست:این هم لینک های امروز

افغانی‌ها بروند، زنان ایرانی‌شان راهم ببرند!

زنان علاقه دارند؛ اجازه ندارند!( مطلب جالبیه)

لیلا مافی دوباره محاکمه می شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 2:26  توسط بچه پررو 

زن ایده آل!!

 

ماشین را نگه داشت و گفت که باید نظرش را در مورد زن ایده‌آلش بگوید.
گفتم: ((بفرما.))
گفت: ((من از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را خوب بفهمد.))
گفتم که منظورش را نمی فهمم و دستم را عقب کشیدم.
گفت: (( مثلن در آشپزخانه یک کدبانو باشد و در اتاق پذیرایی مثل یک خانم باشد نه یک آشپز. در اتاق مطالعه یک زن متفکر و دانا و در اتاق خواب مثل یک.))
حرفش را تند و با تحقیر قطع کردم.
((مثل یک هرزه.))
از حرفم جا نخورد. با خستگی روی فرمان قوز کرد.
((زنی که فکر می کند در اتاق خواب باید دانشمند و فیلسوف باشد احمق است.))


از رمان ( رویای تبت ) / فریبا وفی / صفحه ۲۸

این هم لینک جالبی راجع به همین مطلب از فرناز عزیز سیاست زنانه!

...........................................................

پ.ن:این چند تا لینک رو از دست ندید:

مختاران, زن پاکستانی مدافع حقوق بشر: مورد تجاوز قرار گرفتن شرم نیست, شرم در خود تجاوز است .

فمینیسم چیست؟ ( قابل توجه خانم ها و آقایونی که به ما فمینیست ها انگ می چسبونن!)

زنان پژوهشگر نادیده گرفته شده اند.( ترانه بنی یعقوب)

 زن، سکس و شوک فرهنگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 2:32  توسط بچه پررو  | 

دیوارهای بی پایان و نردبام های بی پایان تر!!

 

دیوار، دیوار، به جای در دیوار، به جای پنجره دیوار، حتی جاده ها هم پر از دیوارند و من این روزها در خواب هایم هم دیوارهای رنگارنگ با اندازه های مختلف می بینم....انگار هر چه بیشتر قد می کشی بلندتر می شوند....

تو خشت روی خشت می گذاری                                                                                                من پیچ های نردبامم را سفت می کنم

تو حصار پشت حصار می سازی                                                                                                من قیچی آهن برم را تیز می کنم

از خشت های تو گرمای سرپناه بر نمی خیزد                                                                               آن ها تنها یکی پس از دیگری عمودی به سمت آسمان می روند

هر یک آجر که بالاتر بروی                                                                                                          یک پله به نردبامم اضافه خواهم کرد

نمی دانم عاقبت آجرهای تو تمام می شوند یا پله های من؟

 ......................................

پ.ن: این نوشته ای که این بالاست شعر نیست و تنها چیزیست که من نامش را( حس )گذاشته ام. این را گفتم که پس فردا نیایید و بگویید این شعر وزن و قافیه و آهنگ ندارد و از این حرف ها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 تیر1384ساعت 2:20  توسط بچه پررو  | 

خون های بی بها

 

گروهبان مراد علی...یکراست راه می افتد به طرف ناصر تبعیدی

ـــ پاشو ببینم...

گروهبان غانم بلند می شود و از مراد علی می پرسد

ـــ چیکارش داری؟

...{ گروهبان مراد علی جواب می دهد}

ـــ من چه می دونم دیگه! جناب رئیس گفته دیگه!...

گروهبان غانم، مراد علی را کنار می کشد و ازش می پرسد

ـــ لابد برا شریفه؟

صدای گروهبان مراد علی جاندار می شود

ـــ خب آره دیگه!....معلومه که برا شریفه س دیگه!

صدای گروهبان غانم بلند می شود

ـــ ای بابا!....دارن تموم شهرو برا یه فاحشه به هم می ریزن!

...

گروهبان مراد علی که می رود، حرف ها قاطی می شود

ـــ راسی راسی دارن شهر رو به هم می ریزن!

ـــ خودمونیم ها. مال بدی نبود { شریفه را می گوید } اما حیف که سقط شد!

ـــ بابا پشت سر میّت ئی طوری حرف نزن!

ـــ آخه میّتم باید میّت باشه!

صدای قدم خیر بلند می شود

ـــ هر کسی خودش جواب عمل خودشو میده. ئی همه م پشت سرش حرف مفت نزنین. خدا را خوش نمیاد.

قدم خیر به کسی مهلت حرف زدن نمی دهد:

ـــ ....هر چی بود برا خودش بود. بد بود یا خوب بود به کسی ربطی نداره. از کجا معلومه شماها عملتون خیلی بهتر از شریفه باشه؟ مُرد و رفت پی کارش ولی شماها هنوز ولش نمی کنین. تا زنده بود که هیچ کدومتون درد دلش رو نپرسیدین که ببینین چرا جنده شده. حالا همه تون برام آدم شدین.  همه تون برام صالح شدین. جنده اگر جنده س، کی جنده اش می کنه؟...همی شماها...اگه راست می گفتین وقتی زنده بود یکیتون می رفت دستشو می گرفت و می نشوندش و سر به راهش می کرد..... همه تون دلتون می خواست یه دقه برین عشقشو یرسین و بعدش انگار نه انگار....هیچ کدومتون مرد این نبود که از خاک بلندش کنه...

 از رمان : ( داستان یک شهر ) / احمد محمود / صفحات ۲۸۷،۲۸۶،۲۸۵    

توضیحات:{ شریفه که در شهر همه او را بدکاره می دانند می میرد و چون مرگش مشکوک و شبیه به قتل است شهربانی به مامورانش دستور می دهد که افرادی را که با شریفه به هر طریقی ارتباط داشته اند برای بازجویی بیاورند.}   

            

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 1:34  توسط بچه پررو 

خواب یا بیداری؟

 

فرار می کنم تمام حیاط را به دنبالم می دود، راهرو کش می آید، دراز و بی انتها می شود و من همچنان می دوم، جرئت نمی کنم پشت سر را نگاه کنم، لحظه ای آن دست های بزرگ و سرد که مثل دست مُرده می مانند در ذهنم جان می گیرد و از ترس برخوردشان به سرعتم اضافه می کنم، یک دفعه از حیاط به اتاق پرتاب می شوم، پاهایم را جمع کرده ام و مچاله روی زمین خوابیده ام، کف پایش را روی گردنم گذاشته و فشار می دهد، با دست پایش را می گیرم و تکان می دهم،تقلا می کنم، دیگر نمی توانم نفس بکشم، جلوی چشمانم سیاه شده... از اتاق پرتاب شده ام به ساختمانی بزرگ با راهروهای باریک و تودرتو و سقف های کوتاه و دوده گرفته و هزاران در بسته. روی هر کدام از درها نام شخصی نوشته شده، نگاه می کنم، همه را می شناسم همه فامیل و دوستان و اساتید در این ساختمان اتاق دارند! بوی عجیبی در همه راهروها پیچیده، این بو مرا به یاد اتاق و حیاط می اندازد با وحشت به سمت یکی از درها می روم دستگیره را فشار می دهم.....باز محکم تر رو به پایین زور می آورم، حس می کنم دست سردی روی دستانم قرار می گیرد جیغ می کشم و....پشت میز کارم هستم، شیشه ی روی میز سرد است و مرا به یاد دستگیره های در آن ساختمان قدیمی می اندازد (ها) می کنم تا شاید شیشه گرم شود و آستین هایم را پایین می کشم که شیشه پوست دستم را لمس نکند!! شروع می کنم به خواندن کتابی که پیش رویم است، می خواهم نُت بردارم اما کسی روی کاغذ هایم خواب هایش را نوشته و زیرشان یک خط قرمز کشیده و زیر خط قرمز با رنگ سیاه نوشته ( رسوایی ). کاغذ را رها می کنم و از میز فاصله می گیرم، در و دیوار اتاق پر شده از بیلبورد های سیاه و پوسترهای قرمز، نقش روی همه شان دو دست بزرگ است با انگشتان کلفت که در هم گره خورده اند...از اتاق بیرون می زنم و پرتاب می شوم به.....

..........................................

پ.ن: اگر این رو نخوندید حتما بخونید، من که یک ساعته دارم می خندم، البته از اون اول نخندیدم و اول کمی عصبانی شدم...بعد مقداری خجالت کشیدم از این که بعضی آدم ها چقدر پرتند....بعد از همه این ها کلی خندیدم.....اینم لینکش:علت حملات رايس به ايران به شكست وي در رابطه عشقي بايك جوان ايراني مربوط است

تو رو خدا مسخره نیست؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 17:0  توسط بچه پررو 

میلاد

 

امروز تولد توست.

نمی خواستم از رشته ای که مرا به تو پیوند داده بگویم می خواستم از تو به عنوان یک زن بنویسم، زنی که هیچگاه تسلیم سنت های غلط نشد و کوشید تا همه آن سنگ های ریز و درشتی را که جامعه بر سر راه پیشرفتش ریخته بود یکی پس از دیگری از میان بردارد اما نگاه کردن به تو از بیرون و به چشم یک غریبه سخت است وقتی به تمامی هر آنچه را که دارم مدیون تو هستم :

هنوز یکساله نبودم که (گ) به جمع سه نفری ما اضافه شد و زحمت تو دو برابر اما این هیچ تغییری در برنامه هر روز تو نداد هنوز هم وقتی تعریف می کنی تعجب می کنم از این همه حوصله که برای آرام کردن من روی لگن و عادت دادنم به نشستن در دستشویی گاهی تا نیم ساعت مجبور بودی کنارم بمانی و برایم کتاب بخوانی و این به غیر از کتاب خوانی های سر شب بود و بعد تو وسط تخت های من و (گ) دراز می کشیدی و بابا آنقدر برایمان قصه می گفت تا خوابمان ببرد. تقریبا کلاس سوم دبستان بودم که متوجه شدی به نوشتن علاقه دارم بعد از آن سیل تشویق های تو بود که مرا وادار به ادامه این راه تا به امروز کرد. بعدها که بزرگتر شدم توانستم تو را به عنوان یک زن ببینم زنی که تن به آن چه جامعه برایش مقرر کرده نمی دهد، وقتی دبیرستان شهرشان رشته مورد علاقه او را ندارد تن به اجبار نمی دهد و هدف خود را فراموش نمی کند بلکه به شهر دیگر می رود و با آن سن کم به دور از مادر و پدر زندگی می کند، بعد از آن دانشگاه و بعد ازدواج و باز هم اینجا تو هستی که نمی نشینی تا تو را چون عروسکی از پشت ویترین بپسندند و به خانه ببرند و در آن روزها که کمتر دختری جرئت می کرد در مورد مهریه خود نظر بدهد تو می ایستی و محکم می گویی که مهریه نمی خواهی و دوست نداری که  با یک مشت فلز زرد برایت قیمت تعیین کنند و ارزشت را پایین بیاورند.....همیشه برای سوال هایم یک جواب منطقی داشتی هنوز هم داری، هنوز هم راجع به هر مسئله ای می توانی بحث کنی و اطلاعات مفید بدهی.  هنوز که هنوز است پا به پای من کتاب می خوانی و گاهی هم پیشنهاد می کنی که فلان کتاب را بخوان و یا اصرار می کنی که خیلی مفید است و حداقل قسمت هایی را که برایت علامت گذاشته ام بخوان..... مدتی ست که دیگر برایم کتاب نمی خری سلیقه هایمان تفاوت دارند و تو به کتاب هایی که من می خوانم علاقه زیادی نداری..... با همه این ها خیلی بیشتر از نیمی از وجودم را از تو دارم و ممنونم به خاطر همه آن ساعت ها که از آن تو بود و تو به من بخشیدی.

...تو با چراغهایت می آمدی...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی ....               (فروغ)

مامان جونم تولدت مبارک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1384ساعت 15:50  توسط بچه پررو 

تبریک تبریک

نمی دانید چقدر خوشحالم، نمی دانید چه حسی دارم، وای دوست دارم از خوشحالی بالا و پایین بپرم، برقصم و به همه بگویم: لیلا، لیلا زنده می ماند.

حکم اعدام لیلا مافی نقض شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1384ساعت 11:52  توسط بچه پررو 

گیر دادن به تعمیرکار!

 

تعمیر کار آمده یخچال را درست کند. مامان در را باز و به آشپزخانه راهنماییش می کند. من در اتاقم هستم اما صدایشان را می شنوم،مامان برایش توضیح می دهد که یخچال چه مشکلی دارد و وضعیت چگونه است. میان توضیحات یکباره صدای مرد تعمیرکار را می شنوم که می پرسد:(آقاتون نیستن؟)!! و جواب مامان:( نخیر ). دلم می خواهد بروم روبه روی مرد تعمیرکار بایستم و بگویم:ما اینجا آقا بالای سر نداریم،سالار نداریم،رئیس نداریم،تنها و تنها دوست،مرد،همسر و پدر داریم اما یاد حرف های عزیزی می افتم که همیشه می گفت:(نباید فکر کنی که رسالت داری تفکر تمام افراد بشر را تغییر بدهی) و گذشته از این ممکن است مرد تعمیرکار قهر کند و بدون یخچال بمانیم! دلم می خواهد به او بگویم برای تو چه فرقی می کند که آقامون!! هست یا نه؟ مگر مامان توضیحات لازم را نداد؟ اما سکوت می کنم چون تقصیر مرد تعمیرکار نیست که همه چیز ما حتی لغاتمان هم بوی مردسالاری می دهد. سکوت می کنم چون او نمی داند خشونت کلامی چیست،مرد تعمیرکار باید از صبح تا شب در جامعه ی مردسالاری که تنها او را مسئول تامین معاش خانواده می داند سگ دو بزند و اصلا وقت این را ندارد که به خشونت پنهان و خشونت آشکار بیاندیشد. من سکوت می کنم....

...........................................

پ.ن: من به جون خودم بلدم نیم فاصله ها رو رعایت کنم اما هر چی Shift + space

می زنم بازم کار فاصله رو می کنه و اندازش مثل نیم فاصله نمی شه

چکار کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1384ساعت 21:39  توسط بچه پررو  | 

(اما هنوز پوست چشمانم از تصور ذرات نور می سوزد!!)

...تمام روز،تمام روز

رها شده،رها شده،چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

**

نمی توانستم،دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت،با دلم می گفت:

(نگاه کن!

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.)                            (فروغ)

..................................................

خوبم؟ ....بدم ؟......نه،بی تفاوتم،  هیچ حسی ندارم درست مثل کسی که ضربه محکمی به سرش بخورد گیجم.

می دانید خیلی بد است که انسان نتواند به یک چیز مشخص فکر کند،خیلی بد است که همه ضربات با هم بر پیکرت وارد شوند چون در آن صورت مقاومت و پایداری بسیار دشوار است. و الان من در چنین وضعی هستم یعنی راستش را بخواهید وقایع اخیر و اوضاع روحی نامناسب فعلی درست مصادف شده با استرس امتحانات و نمرات و باز این هم مصادف شده با شروع معده دردهای عصبی و خلاصه این که همه این فشارها با هم مخلوط شده و معجونی به وجود آورده اند که به تمام سلول های عصبی من نفوذ کرده و قصد دارد مرا تحلیل ببرد.

............................................

پ.ن:دیگه نمی خوام راجع به انتخابات بنویسم (مگر این که ضروری باشه)، از فردا یا شاید همین امشب مطالبی رو که این چند وقت نوشتم و به دلایلی پستشون نکردم این جا می گذارم.

می خوام دوباره بلند بشم، من می تونم

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 21:41  توسط بچه پررو 

در نیست،راه نیست...

 

من کاری کرده ام که حتی از گفتنش شرم دارم، من با پای خود قدم در راهی گذاشته ام که مقصدش را نمی دانم ، من از دستهایم شرم دارم و از تمامی آن ها که به خاطر دفاع از آزادی من و امثال من در بندند . مرا ببخش....ببخش....من ترسیدم من به دنبال پنجره ای بودم و اکنون به یک روزنه ناچیز چنگ انداخته ام....مرا ببخش....

تصمیمم را گرفته بودم،مطمئن بودم و نمی خواستم رای بدهم. هزار بار تمام جوانب را سنجیدم و هر بار با چشمان اشک آلود به خود گفتم : نه ...نزدیک ساعت ۶ بعد از ظهر (گ) با یکی از دوستانش که برای کمک به پدرش به یکی از ستادهای انتخاباتی رفته بود تماس گرفت و خبر آورد که اکثر افرادی که به آن ستاد آمده اند قصد رای دادن به ا.... را داشته اند ....باز یک ساعت و نیم دیگر با خود جنگیدم ولی هر لحظه ترسم بیشتر می شد تا این که به (گ) و (م) گفتم بلند شوید برویم مسجد...پیاده رفتیم می خواستم باز هم کمی بیشتر فکر کنم، تمام طول راه تا مسجد اشک ریختم...مسجد از هفته پیش خیلی شلوغ تر بود و این باعث شد تا با شدت بیشتری گریه کنم، نمی دانم این همه جمعیت هفته پیش کجا بودند؟ چه می کردند؟؟ می خواستم داد بزنم از برکت تحریم!!!!!!!! شما الان اینجا هستم اما تنها اشک ریختم و دعا کردم تا این صف تمام نشود و نوبت من هرگز نرسد......یک نفر دیگر مانده بود تا به ما برسد،(گ) که از من جلوتر بود برگشت و گفت شناسنامه ات را بده ولی وقتی چشمان بارانیم را دید گفت:( رای نده )...قلبم به شدت می تپید ، با دستان لرزان شناسنامه را به مسئول تطبیق شناسنامه ها دادم و رویم را برگرداندم تا اشک هایم را نبیند...شناسنامه را مهر کردند و من ماندم یک برگه و نامی که باید نوشته می شد...(گ) گفت: ننویس! با این حال که مجبور نیستی...نمی دانم چه فکری داشتم، شاید ترس،شاید اندیشه یک روزنه...نمی دانم چه بود...تنها زیر لب می گفتم: مرا ببخشید. مرا ببخشید ....و انتخاب اجباری را به صندوق انداختم.

نمی دانم در راه برگشت چند صد بار از تمامی آن ها که در خاکند و در بندند و مشروط آزادند طلب بخشش کردم و چند بار به تحریمی های دیروز و حماسه آفرینان امروز!!!! لعنت فرستادم اما حالا فقط شرم دارم . ای کاش راه دیگری بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1384ساعت 22:21  توسط بچه پررو  | 

با این دستهای لرزان چه کنم؟

 

به دستهایم نگاه می کنم این بار بیش از هر بار می لرزند، حتی بیشتر از چهار ماه پیش وقتی خبر مرگ عزیزی مثل آوار بر سرم ریخت. می توانم این دستها را وادار به خیانت کنم؟ مگر نمی بینم که چگونه می لرزند؟ گویی قربانی را به مسلخ می برند. از پس پرده اشک مقالات دوستان را یکی بعد از دیگری می خوانم شاید دلیل قانع کننده ای پیدا کنم شاید امیدی،روزنه ای یا سخنی که این سرمای چندش آور را از من براند...اشکها ادامه دارند و به دنبالشان به هم خوردن دندان و لرزش هم می آید ، چه بر سر وبلاگشهر آمده ؟؟؟ چرا هیچ کس نمی خندد؟ چرا همه از اشک و نا امیدی و جام زهر سخن می گویند؟ و به یاد می آورم که این آوار به همان سنگینی و یا حتی چند برابر بر سر آنها نیز فرود آمده.

آن زن تند وتیز و امیدوار کجاست؟ چرا نمی جنگد؟ چرا فریاد نمی کشد ؟ دوستی می گوید :(روش تو که اشک و آه ماتم گرفتن نبود، تو اهل گریه و زاری نیستی) ، سعی می کنم خویشتنداری کنم اما نمی شود این بار فرق می کند این بار شکسته ام ......شکسته....شکسته.

 ای کاش خودمان را آماده کرده بودیم .

می خواهم فریاد بزنم بگویم همیشه از فردا ترسیده ایم.......همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد........می خواهم فریاد بزنم من تو را نمی خواهممممممممممم من نمی خواهم نمی خواهم......من نمی توانم ،این بار نمی توانم این انگشت بیگناه را به جوهر بیالایم.....

...آه ای آزادی

وطنم قلب من است

قلب من  زندانیست  ...        (سیاوش کسرائی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 12:1  توسط بچه پررو