وای که چقدر دلم برای این محیط تنگه !! اصلا وقت ندارم این دانشکده به کل وقتم رو گرفته...هی ترجمه هی کنفرانس خستم....تک بعدی شدم...نه مطالعه درست و حسابی نه روزنامه نه اخبار حس می کنم از همه چیز جا موندم...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 10:23  توسط بچه پررو
|
فردا صبح سر فرصت می نویسم.
سلام بعد از یک هفته که به اجبار نمیتوانستیم از اینترنت استفاده کنیم و در واقع تمام سرورها قطع بودند کانکت شدم و انتظار داشتم میان این همه بلاگر و وبلاگ یکی از این ماجرا چیزی نوشته باشد اما متاسفانه هیچ نیافتم....در این یک هفته انگار در یک جزیره غیر مسکون و دور افتاده بودم...از هیچکدام از دوستان نتی و از همه مهمتر وبلاگها و سایت های خبری اطلاعی نداشتم...خلاصه این که داشتم دیوانه میشدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت 0:33  توسط بچه پررو
|
تنم، در تنم چه می بینی که این گونه خیره گشته ای ؟ نمی دانم جز آنچه به کارت می آید چیز دیگری هم دیده ای ؟؟ زخمهایم را دیدی ؟ خونابه ها را چه؟ خط خطی های چاقو را چطور؟ داغ ته سیگارها را شمردی؟...... به خاطر نداری ؟! .......
افسوس، چشمان تو همیشه در سطح بوده اند...
هیچ می دانی چرا ناخن هایم همیشه بلندند ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1384ساعت 12:12  توسط بچه پررو