این وبلاگ به علت همینطوری الکی
هک
شد.
تنها لطفی که تونستم بکنم اینه که مطالب قبلیت را پاک نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از طرف fc-lordhacker-com
آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه میشود جلویش را گرفت؟و هک
این وبلاگ به علت همینطوری الکی
هک
شد.
تنها لطفی که تونستم بکنم اینه که مطالب قبلیت را پاک نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
از طرف fc-lordhacker-com
با چند نفر از بچهها دور هم نشسته و از هر دری سخن میگوییم. جمعمان یکدست نیست و تنها وجوه مشترک افراد زن بودن و تشابه سنی (21 تا 23 سال) است. صحبت بر سر این است که برای عدهای از زنان اولین تجربهی س....ک....س به اندازهای دردآور و وحشتناک است که تمامی تجربیات بعدی را تحت تاثیر خود قرار میدهد. یکی از بچهها از زنی میگوید که گویا احتیاج به عمل جراحی برای برداشتن پرده (نمیدانم به جای این لغت لعنتی باید چه لغتی استفاده کنم.) داشته و همسرش اجازه نداده است. زن بیچاره آن قدر جیغ زده که از هوش رفته و تازه بعد از بیهوش شدن، شوهرش فامیل را خبر کرده که بیایید دخترتان را جمع کنید!!! زن را غرق در خون پیدا میکنند و به بیمارستان میرسانند و...
در تمام مدتی که مشغول صحبت هستیم یکی از دوستان ساکت است و وحشت زده گوش میکند. ناگهان رو به من با خندهای خجولانه میپرسد: (من هنوز درست نمیدونم در یک رابطهی جنسی چه اتفاقی میافته)!!!!! با چشمان گشاد، خیره نگاهش میکنم تا شاید غش غش بخندد و بگوید شوخی کردم! اما در نگاهش تنها و تنها معصومیت کودکی را میبینم که دلش میخواهد بداند اما خجالت میکشد بپرسد. سعی میکنم به صورت علمی با توضیح آناتومیک دستگاه تناسلی زن و مرد شروع کنم. کمی وارد کار هورمونها میشوم و به صورت ساده پریود را توضیح میدهم. میپرسم طریقهی شکلگیری بچه را میدانی؟ جواب مثبت میدهد! به طور مختصر یک س....ک....س ساده را برایش توضیح میدهم و سکوت میکنم. میخواهم این همه ناآگاهی جنسی را برای خودم توجیح کنم ....یک دفعه میپرسد: (خون پریود از کجا دفع میشود؟)
سعی میکنم خونسرد باشم اما دلم میخواهد سرش داد بکشم...نباید داد بکشم چون او نمیداند و تنها گناهش ندانستن است.... احمقانهترین کار در این شرایط داد کشیدن است...خونسرد باش...با صدایی که سعی میکنم از عصبانیت نلرزد میپرسم:( از چند سالگی پریود میشوی؟)
ــ 13 سالگی
یعنی در طول این 10 سال هیچ وقت متوجه نشدهای که محل دفع خون کجاست؟
ــ نه، از کجا باید بدانم...مگر تا به حال نگاه یا لمس کردهام که بدانم؟؟ (با خنده) مال هر کس که هست بگذار خودش بیاید کشفش کند!!!!!!!!!
میخواهم توضیح بدهم که دوست دیگری به کمک میآید و جور مرا میکشد.
چرا انسانی به این سن و سال باید اینقدر نسبت به بدن خود بیگانه باشد؟ چرا باید از شناخت جسم خود بترسد و خجالت بکشد؟
در جوامع مردسالار، زن از کودکی با تفکری بزرگ میشود که به او میگوید اعضای تناسلی تو متعلق به مردی هستند که همسرت خواهد شد. این تفکر موجب میشود که زن نوعی حس بیگانگی نسبت به این اعضاء پیدا کند. گاهی این حس تغییر شکل میدهد و از زن، نگهبانی میسازد که دائم در حال پاسداری و حفاظت از اعضاییست که روزی قرار است به شخصی دیگر تحویل داده شوند. دختر بچههایی که مدام از پریدن ، دویدن و باز کردن 180 درجهی پاها منع میشوند ممکن است به چنین پاسدارانی تبدیل شوند!!
بسیار دیدهام که به محض کنجکاوی و سوال کردن کودک در مورد اعضاء تناسلی، او را دعوا میکنند و بارها و بارها این جملات را به بچه تلقین میکنند که عیب است...مبادا دست بزنی...این سوالها چیه؟؟....اصلن خوب نیست آدم راجع به این چیزا حرف بزنه....بچهی خوب از این حرفا نمیزنه و ....
نوعی منطقهی ممنوعه برای بچه به وجود میآورند که تا سالهای سال ترس از دانستن بر کنجکاوی میچربد.
اما...
دائم میگویم بچه، بچه،...نه...نمیتوانم هر چه میکنم بعد از گذشت 3 هفته نمیتوانم این سطح ناآگاهی را برای خودم توجیح کنم....او بچه نبود...آن زن 23 سال داشت!
شما این همه نادانی جنسی!! را چگونه توضیح میدهید؟؟
زن غمگین است. چادرش را تنگ به خود پیچیده ، به دور از جمع، یک گوشه نشسته و به نقطهای نامعلوم خیره شده . حسی در درونام میگوید این زن مشکل دارد اما بهانهای برای نزدیک شدن و صحبت با او ندارم. مامان آشنایی کمی با زن دارد، خواهش میکنم که برود پیشش بنشیند. میگویم من مطمئنم که این زن مشکل دارد...شاید بخواهد درد و دل کند...
***
پسر ِ بزرگ ِ زن میان جمع است. میگوید و میخندد. چشمم به دستهایش میافتد که از بالا تا پایین جای بریدگیهای عمیق با چاقو رویش نقش بسته. بعضی بریدگیها جوش خورده و گوشت اضافه آوردهاند و بعضی دیگر مشخص است که هنوز تازهاند. پسر تنها 14 سال دارد.
***
زن متولد 1340 است. با دیپلم ازدواج کرده و 3 بچه دارد. میگوید آن زمان به راحتی میتوانستم کار کنم اما شوهرم اجازه نداد. شوهر فوق لیسانس برق است و یکی از مدیران شرکت مخابرات. میگوید بعد از این همه سال زندگی به تازگی متوجه شدهام که شوهرم زنی را صیغه کرده...پسرم وقتی فهمید از ناراحتی دستهایش را با چاقو لت و پاره کرد...
3 روز دیگر دادگاه دارم میخواهم جدا شوم. نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم.
***
مامان تعریف میکند و من اشک میریزم. چهرهی زن که شاید هرگز دوباره نبینماش پیش چشمم میآید. مامان میگوید گفتم به جای طلاق باید همسرت را مجبور کنی صیغه را پس بخواند. به فرض که با هزار بدبختی طلاقت داد با 3 بچه میخواهی چه کنی؟ بدون شغل و درآمد مگر میشود زندگی کرد؟
میگویم اگر صیغه را پس نخواند چه؟ اگر طلاق ندهد چه؟ یعنی به خاطر نفقه تن فروشی کند؟ روح و جسم و اعصابش را بفروشد، سلامت روحیاش را از دست بدهد به خاطر پول؟ حتا به فرض این که شوهر از زن صیغهای جدا شود دیگر این زندگی مثل گذشته نخواهد بود.
***
یادم آمد در موردی مشابه یکی از آقایان فامیل که ادعای روشنفکری هم داشت میگفت : ( زنی که تحصیلات ندارد و کار هم نمیکند باید سیاست شوهر داری داشته باشد!!! اگر مرد میرود زن صیغه میکند 50 درصد زن مقصر است.حتمن زن مشکل دارد که مرد وادار میشود دست به چنین کاری بزند!!!)!
یادم هست که سرش داد کشیدم : (سیاست شوهر داری یعنی چه؟ یعنی رختخواب و رختخواب و رختخواب و غذا ؟؟ کلفتی کن، بشور و بساب و خود فروشی کن برای این که مرد با تو بماند و از درآمدش استفاده کنی؟ و تازه اگر هر کدام از اینها را انجام ندهی زن زندگی نیستی و چیزی که زیاد است زن خوب ِ فرمانبر ِ پارسا !!! که مرد میتواند جایگزین تو کند.)
آقای روشنفکر میگوید: ( تو مجرد هستی و نمیتوانی درست قضاوت کنی. این زن اگر طلاق بگیرد کجا برود؟ چه کند؟ برود خانهی فساد باز کند؟!!!)
میگویم مگر فرقی هم میکند که به غریبه بفروشی یا به مردی که ناماش در شناسنامهی تو نوشته شده؟؟
آقای روشنفکر چپ چپ نگاهم میکند که یعنی این دختر چقدر بیادب است!!!
***
زن میتواند برود کارگری کند. میتواند لباس بشوید یا در خانهی مردم کار کند. شاید این زن خیاطی بلد باشد.شاید بتواند با کمی مطالعه بعضی دروس را در سطح ابتدایی و راهنمایی تدریس خصوصی کند. میتواند غذای خانگی بپزد یا در رستورانها کار کند. میتواند ضمن کار برود و یک دورهی کوتاه آموزشی ببیند تا بتواند کار مناسبتری پیدا کند. نمیدانم چگونه میشود با این درآمدها زندگی کرد اما این زندگی هر چه باشد مال خود زن است. دیگر لازم نیست برای پول بخوابد...بشورد...بپزد و تمکین کند.
مریضم، حالت تهوع شدید ، سوزش معده و سردرد و سرگیجه. آن قدر از گرمای تابستان بیزارم که فکر میکنم هنوز تابستان نیامده گرما زده شدهام. اصلن نمیتوانم غذا بخورم. حتی بویاش هم حالم را به هم میزند. دکتر نرفتهام. چند روزی میشود که آنلاین نشده و از دنیا بیخبرم! در این شرایط افتضاح جسمی این امتحانات هم شدهاند قوز بالای قوز!!
2 مطلب در مورد زنان هست که بعد از برخاستن از بستر بیماری!!! حتمن باید چیزکی در موردشان بنویسم.
(( بیربط)) : از دیشب بخشی از یکی از سرودههای نیما در سرم میچرخد:
تن من یا تن مردم،
تن مردم همه را با تن من ساختهاند...
پ.ن:(لطفن یک آدم خیر وبلاگ بنده رو پینگ کنه. نمی دونم بلاگرولینگ دچار اختلال شده یا مشکل از طرف من هست به هر صورت پینگ نمیشه.)
استاد انقلابمان دکترای علوم سیاسی است و من بر خلاف دوستانم که بسیار به او بدبین هستند نمیدانم چرا بیهوده دوستش دارم. نصف نمرهی پایان ترم مختص کنفرانس است و من کتاب (( ایران بین دو انقلاب )) اثر پروفسور " یرواند آبراهامیان " را به عنوان منبع انتخاب کردم. این کتاب بخشی به نام" مخالفان " دارد که به بررسی سازمانها و گروههای مخالف رژیم پس از کودتای 1332 تا انقلاب 1357 میپردازد. از قبل برای بچهها توضیح میدهم که به دلیل حجم زیاد کتاب، تنها (نقل) میکنم و فرصتی برای پرداختن به نظرات شخصی خویش ندارم. به "سازمان چریکهای فدایی" میرسم...رهبران سازمان را یکی یکی نام میبرم ..." بیژن جزنی " ... صدایم میلرزد و مکث میکنم....به استاد نگاه میاندازم، سرش را به علامت تایید پایین میآورد.
از "جبههی ملی" میگویم و رهبران و اعضای مهماش را تک تک نام میبرم.... بیاختیار میگویم (( و کسی که نامش برای همهی ما آشناست)) : " داریوش فروهر"....... و اشک در چشمانم حلقه میزند...میخواهم "پروانه" را هم بگویم اما... من تنها (نقل) میکنم و در کتاب از "پروانه فروهر" نامی برده نشده! انگار اصلن چنین کسی وجود نداشته...
دلم میخواهد از خون ناحق داریوش و پروانه بگویم، از فداییان بعد از انقلاب و خاوران...دلم میخواهد فریاد بزنم و برای آنها که جز کتابهای تاریخ سانسور شدهی آموزش و پرورش چیزی نخوانده و نمیدانند بگویم که بعد از انقلاب بر سر مخالفان چه آمد...اما این کتاب تنها به بررسی وقایع میان انقلاب مشروطه و انقلاب 57 میپردازد و به بعد از آن کاری ندارد....... من تنها (نقل) میکنم!!!
بالاخره بعد از یک هفته کار مداوم و شب نخوابی، روزی که باید کنفرانس میدادم رسید. مطلب، طولانی و سنگین بود و حداقل 45 دقیقه وقت میبرد. میترسیدم استاد یا بچهها سوالی بپرسند که نتوانم جواب بدهم. گروهمان 4 نفره بود اما متاسفانه یا خوشبختانه از آنجایی که به عنوان یک آدم سر زباندار شناخته شده هستم و به هیچ وجه خجالتی نیستم ، هر وقت پای تحقیق و کنفرانس در میان باشد، سخرانیاش با من است.
بلند شدم که بروم جلوی کلاس، دیدم یکی آهسته گفت (( محکم راه برو ))!! صدای " رزا "، بود. ... پشت تریبون ایستادم و یک لبخند گنده تحویل جماعت پسر عقب کلاس دادم که دندان تیز کرده بودند مرا ضایع کنند!! استاد داشت مرا معرفی و راجع به کنفرانس صحبت میکرد که دیدم یکی وسط جمعیت بال بال میزند!! " حسین " همگروهیام بود که با خنده میگفت (( به نام خدا یادت نره )) !! شروع کردم.......20 دقیقهای از کنفرانس گذشته بود که یک نفر از جماعت ِ بدجنس!!! عقب کلاس اجازه صحبت کردن خواست . با ترس و لرز گفتم (( بفرمایید ))!! سوالاش را پرسید و خوشبختانه اطلاعاتی در آن مورد داشتم. ...........به قسمتهای گیج کننده مطلب رسیده بودم که برای خودم هم مشکل بود در آن شرایط، دو نفر پسر که ردیف اول، زیر تریبون نشسته بودند با صدای نسبتن بلندی حرف میزدند و تمرکزم را به هم میریختند چند بار چپ چپ نگاهشان کردم اما آنقدر غرق صحبت بودند که اصلن مرا نمیدیدند. استاد هم که عقب کلاس نشسته بود و نمیدیدشان!! بالاخره نتوانستم تحمل کنم و خطاب به پسری که حرف میزد گفتم: ( ببخشید آقا!! شما دائم دارید صحبت میکنید و تمرکز من رو به هم میزنید!!) پسر بیچاره تا بناگوش سرخ شد و معذرت خواهی کرد.
خلاصه به آخرهای مطلب رسیده بودم که نگاهم افتاد به همگروهیها هر سه با لبخند سرهایشان را به علامت تایید پایین میآوردند و با حرکت لب میگفتند (( عالی )) .......نمیدانید چه حس خوبیست میان آن همه آدم که منتظرند اشتباه کنی و قورتت بدهند، دوستانی داشته باشی که با لبخند و تاییدشان به تو روحیه بدهند.
تمام شد.....با صدای استاد که گفت (( بسیار عالی بود )) ! سر جایم نشستم .....باران ِ تشکر و تشویق همگروهیها بر سرم ریخت....چقدر استرس پیش از جلسه دور مینمود!....انگار یک هفته زحمت و شب نخوابی هیچ بود......یادم افتاد قبل از جلسه بچهها در به در دنبال آدامس میگشتند که بدهند بنده بجوم و آرامش پیدا کنم!!!.....
شیرینی خوران ِ بعد از کلاس هم خیلی حال داد! البته به خرج ِ آقایون ِ هم گروه که به دلیل تنبلی و کم کاری در طول هفته، محکوم شدند ما را مهمان کنند. جایتان خالی تا جا داشتم خوردم، از پفک و لواشک گرفته تا کیک و آبمیوه و بستنی !
آرامش عجیبی بود،... شاید مثل حس بعد از زایمان ؟؟!!...
*****************************
پ.ن: یک سوال: شما چرا همش به من میگید که یه جوری شدم و نوشتههام تغییر کردند؟ من تغییر خاصی حس نمیکنم. حداقل یک توضیح کوچولو بدید که من هم بفهمم چه اتفاقی برای قلمم افتاده!!!
خواندمت...
آنقدر که اعداد گم
و نامات بیگانه شد
.
.
.
هجوم تاریکی بود
و هراس عریانی برابر هزار جفت چشم ِ بدون پلک
.
.
.
دستهایت را
چون گره آخرین بر طناب پاره پارهی امید
طلب کردم
.
.
.
میان تیک تیک دندانها
و غیژ غیژ ِ چاقو بر سنگ
خواندمت...
با دهان ِ قفل شده
وقتی داشتم از سرما میمردم
و هر وجودی جز تو یخ بسته مینمود!
.
.
.
وحشت ِ بیپایان
و حملهی چشمها و دهانهای بیاحساس
.
.
.
تارو پود ِ ریسمان از هم گسست...
.
.
.
نیامدی!
فریاد...فریاد...فریاد میکشد...جیغی خفه...کسی فحش میدهد...صدای ضربات یکی پس از دیگری...صدای کشیده شدن جسمی روی زمین...من بغض دارم...بغض...فریادهای مهاجم هر لحظه بلندتر میشوند... چه کنم؟؟...چرا دستم بسته است؟...چرا کاری نمیکنم؟... احساس مزخرفی دارم...حس حماقت...بیشعوری...گناه... خفه خون میگیرم ــ نباید دخالت کرد !! ــ و "داریوش" را بلند میکنم...بلندتر...بلندتررر....بلندترررررر.......آنقدر بلند که هیچ فریادی به گوشم نرسد!...
داریوش: کن رها بازوی در بند مرا...پای در بند دماوند مرا...
خیز و چیره شو بر خطر...فکر چاره کن همسفر...
همت کن و از عزم ِ خود، یاری طلب که پشت شب میشکند...که جلوهی خورشید ِ ما، پلاس ِ شب ز ِخانه بیرون فکند...
خیز و چیره شو بر خطر...فکر چاره کن همسفر
*******************
پ.ن: 25 فروردین "ترانهی تاریکیهایم" یکساله شد. متاسفانه در سفر بودم و نتوانستم برایش تولد بگیرم!
پ.ن۲: نشریه چراغ: واژه نامه جنسی اگر فیلتر شده، سعی کنید هر طور شده ببینید.
ننوشتم...نمینویسم...چون مدتیست که نوشتههایم بوی گند نفرت میدهند.
بارها نوشتهام که از رشد نفرت در درونم چقدر وحشت دارم و نمیدانم باید چه کرد. وقتی این طور میشوم همه چیز مخلوط میشود...انگار از پشت این عینک همه با هم یکی هستند. انگار تقصیر مامان و بابا و دوست و آشناست که زنی در آستانهی اعدام است یا دولت فلان کار را کرده یا رئیس جمهور فلان سوتی را داده!!! دوست ندارم وقتی دندانهایم از عصبانیت به هم میخورند و سر تا پایم میلرزد بنویسم...دلم نمیخواهد زمانی که از زمین و زمان حالم به هم میخورد اینجا چیزی بنویسم...تقصیر شما نیست که من اینقدر ضعیف شدهام...شما مجبور نیستید اخلاق گند و نوشتههای گندتر مرا تحمل کنید!!
هر وقت بهتر شدم خواهم نوشت.
**************************
پ.ن:از فردا به مدت 5 روز به مسافرت میروم.
پ.ن2: عنوان مطلب یک حس بود و شاید هیچ ربطی به نوشته نداشته باشد. بخشی از شعر ((به باغ همسفران)) سروهی سهراب.
سرد است
و من برهنهام
پالتو پوشها توی تلویزیون رژه میروند
دهانشان که باز میشود
سوز میآید...
برهنهام
و خوب که نگاه میکنم
آنها نیز هیچ به تن دارند
این حجمهای پر باد
نقشهایی ناشیانه از گرمای موعودند
دندانها بر هم میخورند
صدایشان قیچی میشود!
روی دهان گشوده به فریاد
آهنگ ((ای ایران)) میگذارند!
و زیر مشتهای گره شدهمان
مینویسند: جانم فدای رهبر!!!
((شعر گونهای که آنلاین نوشته شود بهتر از این نخواهد بود. شما را به خدا فقط فحش ندهید!!))
همه جا آشوب...همه جا جنگ...همیشه دروغ و کثافت کاری...نمیدانم شاید من عصبی و کم طاقت شدهام. اخبار را که گوش میکنم دچار تهوع میشوم...فلسطین...عراق...فرانسه...ایران......شما چه میکنید؟ چطور این همه را هضم میکنید؟ قرصی؟ شربتی؟ تجویزی؟.......